ببار ای بارون ببار... به یاد عاشقای این دیار...

آسمان که جاری شد،
سبز شدی.
از دشت تا رود.فرصت روييدن، تا درو.
حالا از...
سهم من: يک بغل تو!
□ □ □
بغل بغل تو ... درست پشت زمان ...
و سهم من... رویای یک بغل پر از تو و بودنت... بودنت و جریان روینده ی تو... و من با داس، روبرویت!
شايد... شايد هم نه... اما دليل جاری شدن آسمان، دل خوشی اش به سبز
شدنت بوده... مثل دليل جريان من - با اميد، - در نوشته هايم... يک
درو، يک... يک درو، دو... يک درو، سه... سهم من فروختنی نیست!
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:47  توسط مسلم
اي تو هواي هر نفس...

فال من
کریهترین موجود روی زمین را به زیبایش میدهم سوگند
که تو را به خدایت بخر فقط یک فال از من
مادری را به جان فرزندش که گرسنه ام
از دنیا فقط می خواهم یک تکه نان و بس
نگاهی خریدار و سمج
مردکی می خرد همه فال ها را یکجا به همراه صاحب فال و تن
چه معامله ای گندیده ایست !
بوی تلخ مرد ! درد من !
صدای سخته شکست من !
صبح باز هم با صدای بلند و چشمان پر شک
داد می زنم : فال می فروشم فال !
حراج کرده ام تن
2
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:7  توسط مسلم