تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
زندگی ...مرگ...وباز هم تکرار
 شب آغاز هجرت تو   شب در خود شکستنم بود ...

خدایا.....................

 

هر صبح که از خواب بیدار می شوم  ،می گویم باید بی حساب شد از این رنج و زندگی زمستانی  . می خواهم نوشته هایم یعنی رویاهایم بر درد پیروز شود اما نمیشود هربار می خواهم بگویم مهم نیست اما دروغی بیش نیست مردی را می بینم که در سیاهترین نقطه چشمانم می گرید وقتی که مقابل آینه می ایستم و ازاینکه هنوز غمیگنم شادمانه آه می کشم ...


لباس هایم را در می آورم ، چشمانم را می بندم تا مشتی ابر در گلویم ببارد ، با چشمان خیس می خندم ، من مدتهاست که کنار دست هایم مرده ام ...


گاهی فقط صدایی هستم که روز هایم را بیدار می کند و می گوید رویاهایم را کنار بگذارم  فقط زمین گرد است  فقط همین ...یک امکان دیگر که من در  چشم های تو لب های معشوق آینده ام را پیدا نخواهم کرد. فقط همین ...


دست تمام فال هار ا خوانده ام و قسمتم از این جمعه هم فقط تلخی فنجان ها بود اصلا بی تعارف بگویم مدتی است که فقط در آلبوم های عکس قدیمی خندیده ام ...


زمستان معشوق من است دختری که حافظه سفید دارد و گردن بلندش را با غرور بالا میگیرد مثل غویی که روی دریاچه یخ زده می رقصد، در آغوشش مى كشم ، آب مى شود كم كم ، كم كم آب مى شود و مى ريزد ، انگار هيچوقت نبوده ...


همیشه منم که باید بعد ازعبور از تاریکی در نور این شماره های لرزان زنگ را به صدا در آورم 

  دل همین کوهی ست که روی سینه بلندش می کنم ... می بینی؟!

گاهی به طرز و حشتاک و گریه آوری به یاد می آورم کسی را که هرگز نبوده ، گاهي به خواب مي‌روم پشتِ ميزي ، رو به پنجره‌اي كه چشم‌اندازش رويا ست ، از كابوسي به كابوسي مي‌غلتم و از ياد مي‌برم كه مرده‌ام ...


خانه تهی ، و فنجانِ نيمخورده يِ چاي و ديگر هيچ...

 

2 نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:20  توسط مسلم