تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
سر نپیچم من هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم...

http://smto.ir/wp-content/uploads/2008/08/noose.jpg



واژه درد می کشد

 

سنگ منفجر می شود،

و مجسمه های برهنه برای گهواره ای می میرند.

لحظات برای هویت جیغ می زنند.

گاو آهنها به بن بست رسیده اند،

و ایمان روی شانه های چند مرد شرمنده می لرزد.

الفبا در دهانم زوزه می کشند.

ریسمان از ذهن برهنه و لرزان اعدامی عبور می کند،

و دستهای بادکرده ی کارگری اندوه را درو می کنند.

پیاده نظامیان روبه روی مرزهای ناگشوده مارش پیروزی می نوازند،

و ما برای تسلیم شدن هورا می کشیم،

و شیطان به شکاف ایمان می خندد،

و من در خلائی هراسناکم.

اسبان چوبی به راهزنان می خندند.

و لحن خشن تبعیدیان لالائی وطن می شود،

و نمی دانم این زبان برهنه چرا بی شرم است؟

ولی واژه درد می کشد از رسوب،

و تاریخ به بهت سلولهای ضمیرم نگاه می کند،

و واژه ها شاعر صدایم می کنند.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:37  توسط مسلم  | 

گل بارون زده من گل ياس نازنينم 

مي‌شكنم پژمرده مي‌شم نذار اشكهات رو ببينم...

 

می‌خوابم،

بايد بخوابم،

بین همین خطوط بايد  خوابم بگیرد.

تکیه می‌دهم به جایی و باور می‌کنم رفته‌ای.

گفته بودم،

رفته‌ای.

و من هنوز می‌خوابم.

هنوز خوب می‌خوابم.

هنوز قبل از خواب باور می‌کنم رفته‌ای.

 

 جایی بین خطوط گیر افتاده‌ام؛

دارم می‌نویسم و سعی می‌کنم به‌یاد بیاورم

که قرار بود بعدش چه بنویسم!

 جایی بین خطوط سوت می‌زنم؛

جایی بین خطوط فرار می‌کنم؛

جایی بین خطوط می‌خورم به‌دیوار

جایی بین خطوط رسماً دلم تنگ می‌شود. نفسـم بالا می‌آید؛ ولی تنگ است...

شده برایت تا به حال؟ باید شده باشد.

نه؟

مگر تو آن طرف خطوطی که تا به حال نشده؟

آری؟

مي دانم آن طرف خطوط هم دل تنگ است.

لعنت به قبر گالیله و امثالهم که نمی‌فهمیدند اگر گرد باشد، همیشه، همه‌جا، دلي  تنگ خواهد بود.

 

رو به دریا می‌ایستم،

خط‌ـوط و دلش گرد نیست!

امیدوارم.

 

 ***

 دیر نیایی ،

همین چند شب  مانده

همین یک دست؛ همین یک پک؛ همین یک چشم...

 

دیر نیایی ،

صبح شود همه بیدار می‌شوند

و بعد نه من‌ی مانده؛

نه تویی...

  دیر نیایی ،

خوابمان می‌گیرد؛

رو به در - سفارش داده‌ایم در به قبله باز شود -

- و صلیب، این طرف در باشد -

- و زنگ ها را شب ها روی سایلنت می‌گذاریم -

- و تو کلید را نبرده‌ای سهواً -

پای پنجره،

خوابمان می‌گیرد.

 

دیر اگر بیایی،

بیدار نمی‌شویم؛

بیدار هم که بشویم، همه بیدار می‌شوند.

می‌فهمند تو آمده‌ای؟

مگر سرخی را از انگشتانم ببینند

 □

 و سرد است؛

چله‌ چیزی کم‌تر از چله‌ی تابستان ندارد

اگر دیربیایی

تا چله‌ی بهار منتظر می‌مانم؛

همین امشب، تا صبح.

 □

 دیر نیایی

پیر می‌شویم

پیر شویم و بیایی،

دیگر دیر شده

نمی‌شناسی‌مان

صلیب زنگ زده،

رنگ قبله از یادمان رفته.

 

دیر نیایی ،

همین امشب ایستگاه‌ها منتظرند

همین امشب من دو بلیط خریده‌ام

همین امشب ناقوس دو زنگ نواخت

همین امشب دو زمستان گذشت

دو عابر رد شد

و من در ایستگاه خوابم برد

 

از خواب پریدم

- دیر یا زود -

آمده‌ای؟

آمده‌ای و رفته‌ای؟

نیامده‌ای؟

رفته‌ای فقط؟

آمده‌ای و نرفته‌ای؟ کجایی پس؟

 

صدا می‌آید ،

از وقتی  نيامده‌ای

دیگر دیر می‌شود؛

هميشه.

تا صبح...

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:56  توسط مسلم