تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم...

 

- صبح پا می‌شویم می‌بینیم ویران شده‌ایم؛
آشغال‌هایش را می‌ریزیم توی جیب‌مان و تا شب ویرانی‌مان را به دوش می‌کشیم -

باشد که رستگار شویم...

***

يک دختر سيزده ساله اهل سومالي در ورزشگاهي شلوغ در شهر کيزمايوي اين کشور سنگسار شد

...

وقتی مردم رو قبرم ننویسید کی بودم...

ننویسیدچی میخواستم چی میگفتم کی بودم

ننویسید قطعه شعری یا شعاری! ننویسید کی بودم از چه تباری!

وقتی سنگسار آخرین نقطه ی راه!!! نمیخوام سنگ روی گورم بزارین!

وقتی عشقم با خودش نفرت و داره! نمیخوام گل روی گورم بزارین!

از حقیقت اگه گفتم گناه بود عشق من نفرینی آدما بود !

تکه سنگا هدیه ی دست شما ! من میمردم توی چاله بی صدا!

خیلی وقتا پیش از این مرده بودم! تو خودم تنها بسر برده بودم! 

بدون عشق بدون نامو نشون چوب این زندگی رو خورده بودم!

 

وقتی مردم رو مزارم بنویسید که زنم!

بنویسید تکه کردید همه ی گوشت و تنم!

 بنویسید این مجازات شکل گند مذهب!

بنویسید این جنایت افتخار امته

وقتی مردم.... رو مزارم بنویسید...که زنم!!!


2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 2:2  توسط مسلم  | 

یه سال پیرتر شدیم...!
من مرگ را به ترس*ترس را به خشم*خشم را به عشق سپردم...

 

 

 

بوی لیمو
بوی مترسک که هنوز نمرده‌ست، خاکسترش؛
بوی پاییزهای غروب لعنتی عزیز؛
بوی موهای سفید که روی بدنم پیدا می‌شوند؛
بوی تلاش‌هایی که می‌کنم برای انگیزه‌های بقیه؛

بوي سوختن و ابتذال آدمها؛

بوي يه بغض تو گلو مانده،

ميدوني خيلي سخت مي گذره اين روزا...

*
مي ترسم، به‌اندازه‌ی تمام دشنام‌های مانده زیر لبانم...
دویدیم، به‌اندازه‌ی تمام خشکی باقی‌مانده‌ام
صبر کردم، به‌اندازه‌ی تمام ترس از خشک‌سالی ...
بارید، ولی، افسوس...

 

***

این روزها مردها تنهایند

این روزها مردها خسته اند

اینها اینجا اتفاق تازه ای نیست

اتفاق تازه این است

که این روزها مردها را باز زیر شوک الکتریکی می برند

و کار چنان طولانی است

که شارژ دستگاه تمام می شود

و صدای نعره های یک مرد

در تمام دخمه های بند می پیچد

این روزها فرق مرد و نامرد این است

که مردها را شوک برقی هم به حرف زدن وا نمی دارد

و ورق کاغذ در حسرت تنها یک امضا ماندست

زندانبان بی حوصله است

و شحنه عاصی

چیزی نمانده که دیوارهای سلول به نعره در آیند

که آزادش کنید

    آزادش کنید

    ...

اما بعید است صدایی از کسی بیرون آیند

                                 حتی زمزمه ای

که کسان دیروز همه ناکسان امروزند

مردگانی که با جلال و جبروت روی دوپا راه می روند

و صدای تیشه ی فرهاد برایشان تلنگریست

از زنده بودن و هرگونه نبودن

که آزارشان می دهد

خواب نازشان را آشفته می کند

زنگی که زنگار ریا و فریب و ادعا را می زداید

 

حال که بر کوس رسوایی نامردان کوبیده شد

چرا اکنون رستاخیز عاشقان زمین نباشد

رستاخیزی به دعوت تیشه ی فرهاد

به دعوت نعره های یک مرد در زندان

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0:33  توسط مسلم