تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
دلم تنگه برادر جان...
برادر جان نمیدونی چه غمگینم...

نفس عميقي مي كشم ، دستم را روي قفسه سينه ام مي گذارم، درد مي كشم  از يك جاي دور...

روزهايم سرشار از آواها و نگاره ها و سايه هاست...

اين روزها غمگينم، غمگين تر از تمام روزهايم...دوزخ روزها و ابتذال آدمها...

اينجا پر از ديوار است، ديوارهاي خالي از پنجره و پر از هيچ... دلم پنجره مي خواهد...

دوست دارم فرياد بزنم ...فرياد از چيزهايي كه تلخم مي كند ، آزارم مي دهد ، به ستوه ام مي آورد، ويرانم مي كند...

همه خاطره ها و دلتنگيها را در دل ويرانم زنداني كرده ام...

من لب فرو بسته ام از هر چه آواز است، خودم را در پشت سكوت تلخ پنهان مي كنم و اشك مي ريزم بشتر از همه شبها...

اين روزها به اندازه هزار سال نحس در تكرار بي قرار روزهايم خود را از ياد برده ام...

نمي دانم تاوان كدام گناه ناكرده را  انجام مي دهم....

دلتنگي ، تنهايي ، بغض...

چرا وا‍ژه ها از من فرار مي كنند؟ شايد هراس حس مشتركي است بين ما...

نمي داني كه چه نفسي مي گيرد از اين همه فرياد، از اين تن بي نفس...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:7  توسط مسلم  |