
جفتمون احمقیم ،
جفتمون...
اگه احمق نبودیم، تمام مجسمههای چوبیمون رو نمیفروختیم
تا با پولش تراکتور بخریم و زمین بیلی رو شخم بزنیم.
جفتمون احمقیم ،
جفتمون...
اگه احمق نبودیم، باید خیلی سادهتر از اینها صبحها صبحبهخیر میگفتیم.
جفتمون احمقیم ،
جفتمون...
اگه احمق نبودیم، خیلی وقت پیش باید میمردیم.
... خیلی قبلتر از این که دوباره بخوایم بهدنیا بیایم.

در تب و تاب رفتنم، به فکر راهی شدنم
تو ای همیشه همسفر، مرا شناختی تو اگر
مرا پس از من بنویس، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس، هر نفس از من بنویس
مرا به دنیا بنویس، همیشه تنها بنویس
به آب و خاک، آتش و باد، برای فردا بنویس
تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو
نفس اگر امان نداد، روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت، مرا دوباره جان نداد
دست و زبان من تو باش، نامه رسان من تو باش
حافظه تبار من، نام و نشان من تو باش
بگو حکایت مرا، قصه هجرت مرا
توشه ای از غزل ببخش، راه زیارت مرا
تو جان من باش و بگو، جانان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو، میلاد من باش و بگو
نفس اگر توان نداد، مرا دوباره جان نداد
به این همیشه ناتمام، زمان اگر امان نداد
تو جان من باش و بگو، زبان من باش و بگو
بر سر گلدسته عشق، اذان من باش و بگو
بگو که مثل من کسی، به پای عشق سر نداد
از آن سوی آبی آب، خبر نشد خبر نداد
تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو….

زمان، خیلی چیز خوبیاست؛
خدا خیرش بدهد حرامزادهای را که آن را اختراع کرده.
مینشینی پشت پی.سی
بازی، بازی، بازی...
یک سری کارهای بد را که فعلاً حالشان را نداری قبلش روی یک کاغذ مینویسی،
تا اگر یکی دو هفته بعد حوصلهات سر رفت و خواستی یکیشان را انجام بدهی، رکوردهایی برای بقیه داشته باشی...
*
و لازم نیست فکرتو مشغول کنی به
همهی مردمـی که آنشب از دخترک کبریت نخریدند
و فردا خودشان را تا مرز جنون مؤاخذه میکردند
*
خدا خیرش بدهد،
با اینکه میدانست سردمان میشود؛
اما گذاشت بگذرد... گذاشت حسابی زمان بگذرد
که وقتی که تا عمق فاجعهمان یخ زدیم،
حسابی کِیف کنیم.