تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش

 دفن‌ـم می‌کنند؛
همان‌طور که خواسته بودم، همان‌طور که آرزو می‌کردم.
تا بهار که بشود
و پرستوها برگردند،
یادشان برود...
و فکر کنند
شاید خواب بوده‌اند،
خواب دیده‌اند...



چشم‌های‌ـم را
می‌دهند به کلاغ‌ها،
تا خفه شوند...

لب‌های‌ـم را
می‌دوزند؛
به هم، به تخت، به هم؛
نمی‌خندند دیگر...

موهای‌ـم را
یکی یکی می‌اندازند داخل شومینه؛
می‌سوزند و بالا می‌آیند؛
می‌سوزند و می‌پیچند؛
می‌سوزند و تمام می‌شوند...

پاهای‌ـم،
پاهای لاغر  و استخوانی‌ام ،
خودشان زیر برف مدفون می‌شوند...

دست‌های‌ـم اما،
دست‌های‌ـم را
در باغچه ...

دلم را...


□ □

فکرش‌و که می‌کنم، می‌بینم اصلاً کراهتی نداره. در واقع صرفاً مشکل بقیه‌است. پس با تمام وجود داد می‌زنم:
« اهل طاعونی این قبیله‌ی مشرقی‌ام... »

اما تو دستم‌و محکم فشار می‌دی، و با اون نگاه همیشه آشنات بهم یادآوری می‌کنی که خیلی وقته تو این قبیله طاعون رواج پیدا کرده...
در واقع من و تو آخرین باز مانده‌هاشیم...

بدون این‌که با کلمات بازی کنم، می‌گم :
« قبوله...

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1:31  توسط مسلم