دفنـم میکنند؛
همانطور که خواسته بودم، همانطور که آرزو میکردم.
تا بهار که بشود
و پرستوها برگردند،
یادشان برود...
و فکر کنند
شاید خواب بودهاند،
خواب دیدهاند...
†
چشمهایـم را
میدهند به کلاغها،
تا خفه شوند...
لبهایـم را
میدوزند؛
به هم، به تخت، به هم؛
نمیخندند دیگر...
موهایـم را
یکی یکی میاندازند داخل شومینه؛
میسوزند و بالا میآیند؛
میسوزند و میپیچند؛
میسوزند و تمام میشوند...
پاهایـم،
پاهای لاغر و استخوانیام ،
خودشان زیر برف مدفون میشوند...
دستهایـم اما،
دستهایـم را
در باغچه ...
دلم را...
□ □