
اینجا همه دارند میروند
همه، همه، همه.
حتی بلیطفروش توی دکّههم دارد میرود،
حتی صندلیهای ایستگاه،
خطوط عابر پیاده،
پلهای تاریک،
معتادهای سیاه،
...
اینجا فقط سرما هست و برف
حتی نان هم دارد میرود!
و من نشسته ام و چشم دوخته ام...
ساعت ۵.۳۰ صبح آزادی،
۷ فردوسی،
۱۵.۳۰انقلاب
صدای شلیک میاد...
شلیک به قلب ،
نزار بکشنش،
به این فکر می کنم
این مردم عادت دارن از مرده اسطوره بسازن...
«ما انسانها...
هممم...
شما انسانها،
هیچوقت از صمیم قلب گرم نخواهید شد...
و من
خیلی سردم است...»