تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته ...

این‌جا همه دارند می‌روند
همه، همه، همه.
حتی بلیط‌فروش توی دکّه‌هم دارد می‌رود،
حتی صندلی‌های ایستگاه،
خطوط عابر پیاده،
پل‌های تاریک،
معتادهای سیاه،
...
اینجا فقط سرما هست و برف
حتی نان هم دارد میرود!
و من نشسته ام و چشم دوخته ام...

ساعت ۵.۳۰ صبح آزادی،
 ۷ فردوسی،
 ۱۵.۳۰انقلاب


صدای شلیک میاد...
شلیک به قلب ،
نزار بکشنش،
به این فکر می کنم
این مردم عادت دارن از مرده اسطوره بسازن...

«ما انسان‌ها...
هممم...
شما انسان‌ها،
هیچ‌وقت از صمیم قلب گرم نخواهید شد...
و من
خیلی سردم است...»

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:47  توسط مسلم