
بعضي وقتا گفتن يا نوشتن يه چيزايي
مثل بوسيدن يه كسيه كه خوابيده
اگه ببوسيش بيدار ميشه
خوابي كه ميبينه نصفه ميمونه
اگه نه، لذت بوسيدنشو وقتي خوابه از دست دادي
مثه كاري كه ميخواي انجام بدي ولي حيفت مياد يا
ميترسي اونجوري كه ميخواي نباشه
مثه مردن، ميخواي بميري ولي ميترسي اونطرف خدايي در كار نباشه
مثه وايسادن لبه دنيا مي مونه
مثه وقتايي كه زندگي به وضوح، به مرگ تكيه داده
و اینجا احساس می کنم همونجاییم که زندگیم به مرگ تکیه داده
چشمامو بستم تا سقوطشو نبینم...
رازقی پرپر شد ... باغ در چله نشست...

هوا سرده، غمانگیز هم هست،ولی ناامید نیستم؛ چرا خوابم نمی بره ...؟؟
تنها آرزویم اینه که این بارون امشب بند نیاد... و من تا صبح سردم بشه ولی به روی خودم نیارم...
خوابی ؟ خوابی هنوز؟ سر کار نمیری؟ نمی خوای بیدار شی؟ تنهایی خوابیدی ؟ هنوز5 نشده...؟
ببین باز سردم شده ... ببین دارم می لرزم ... یعنی هیچ کاری نمی تونی واسم انجام بدی ...؟
***
همیشه...، یک من..، یک رفتن...، یک «خیلی سخت نیست» به اضافهی یک جنون لحظهای...،
یک چیزی که مثل خوره مغز را پوک میکند...، یک دلتنگی زیاد...، یک «همهشون»...، یک فحش...،
یک خدا...، یک پشیمانی...، یک گریه شبانه...یه پیاده روی ...یه دیونگی...
یک کمی هم بقیه چیزها...