
آه! باز خوابیدهاید.
باز خوابیدهاید درست وقتی که باید بیدار باشید.
بیدارتان نمیکنم.
شک میکنم.
بدترین جایش همین تردیدش هست. میمانم. میمانم. میمانم.
خوابیدهاید یقیناً؟
میگذارم تا صبح خواب بمانید.
خودم را هم سرگرم نگه میدارم. تمام که نمیشوم؛ میشوم؟ میمانم. میمانم. ولی تمام نمیشوم؛ میشوم؟ میمانم. میمانم. میمانم؟ تمام میشوم.

دلت میگیره. هرکسی هم میخواد باشی فرقی نمیکنه اما وقتی باد پاییز میاد و میشینه رو صورتت دلت هوایی میشه. یه چیزی رو می خواد که تا قبلش نمی خواست، یه کسی رو می خواد تا کنارت باشه و با هم قدم بزنین زیر آفتاب مرده و تو حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی ...
برگ های زرد و سرخ که پخش زمین شدن و یه عالمه درخت سر به فلک کشیده و کلی صدای قار قار که میاد و یه سکوت عجیبی که آدم رو یاد کارت پستال می اندازه !

من پستم ، میدانم.
من حتی از تابستان هم پستترم...
و تو آرام آن گوشه خوابیدهای.
بیا برویم قدم بزنیم ...
بیا برویم چیزی بنوشیم ...
بیا برویم قدری بدویم ...
بیا برویم باردیگر تاریکی را لمس کنیم...
بیا برویم ...
بیا...