
های ساقی تنبوری، برایم آهنگی بزن
خماری از چشمانم رفته است و سر گردانم
های ساقی تنبوری ، برایم آهنگی بزن
که در زمزمه های صبح به دنبالت می آیم
میدانم که حال خوب غروب به خاک نشسته
خوشی از دستانم گریخته و
مرا چنین گیج و منگ به حال خود رها کرده،
اما من هنوز بی خوابم
از بی رمقی ام در شگفتم ،
اما هنوز پیش میروم
کسی به سراغم نمی آید
و این کهن کوچه ی خالی
برای خواب توهم چه متروک است
مرا بر زورق چرخان جادویی ات
به سفر، به اوج ببر
بی هوش و حواس
رمق به دستانم نمانده و
پاهای از حرکت مانده ام
در انتظار اندوخته ی پنهان
در چکمه هایم، منتظرند
تا به رقص درآیند.
به هرکجا که بگویی خواهم رفت،
آماده ام تا در میان رقص گامهایم
محو شوم
تور جادویت را بر سرم بینداز
و باور کن که مدهوشش خواهم شد
این صدای خنده ها، که می شنوی
این چرخ و رقص دیوانه وار سایه ها
کسی را به مضحکه نگرفته اند
این ها همه
سرخوشی های آوارگی است
حصار ما سقف آسمان است
اگر گاهی زمزمه ای مستانه می شنوی
که با صدای تنبور تو همگام است
زمزمه های این خرقه پوش لوده است
به حال خود بگذارش
ببین که به دنبال سایه ای می رود
مرا با خود ببر تا در پیچ و تاب
حلقه های دود ذهن گم شوم
فراتر از خرابه های مه گرفته زمان
آنسوی برگ های یخ بسته
و درختان وحشت بار وحشت زده
آری، تا به میان ساحل و نسیم برویم
و دور از دسترس پنجه های درهم پیچیده غم
دست بالا بریم و
زیر آسان الماس گون برقصیم
افق مان دریا باشد و
شنها دور مان حلقه زنند
همه خاطره ها و سرنوشت را به دست موج ها بسپاریم
بگذار تا فردا ، امروز را فراموش کنم
