تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
 دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم...

 Phobia of the inversion

 

و من باز خواهم نوشت...

 

من باز خواهم نوشت از پشت ديوار فاصله‌ها با فريادی که باز در گلو پنهان است.

و من باز خواهم نوشت .....و باز چه زيبا دلتنگ می‌شوم ، دلتنگ آن دوشنبه های بارانی ... دلتنگ طپشهای بی‌صدا و دلتنگ دستانی كه رويا می‌بافت...

و من باز خواهم نوشت از آسمان ، از آبی دريای طوفانی . چشمانم راخواهم بست تا نهايت عصر خاكستری پاييز ؛ آن هنگام كه بی‌تاب قطره‌ای باران هستی و آسمان با خيال تو قهر كرده ...

باز خواهم نوشت از سپيدی مهربانی و از كوچ جاده‌ای كه دوست داشت هرگز به انتها نرسد ، از غزلهای شبنم صبحگاهی ؛ از نجوای باد بياباني...

و من باز خواهم ايستاد و سكوت پيشه خواهم كرد ؛ سكوتی سرشار از خواستنيهای بی‌رنگ ، سكوتی انباشته از خيالات واهی ، سكوتی تا عميق‌ترين دره تنهايی ...

اما ؛

من باز خواهم نوشت . باز شبهايم را با خاطره‌ها رنگ خواهم داد و خيالم را نقاشی خواهم كرد .

و من باز ، ای ديرينه يار ابدی به تو پناه خواهم آورد و رازهايم را با تو قسمت خواهم كرد ...

من باز خواهم نوشت اگر ؛ اين اگرها بگذارند تا نفسي تازه كنم ...

 

و من در اين دوردستها به انتظار نور نشسته‌ام و غافل از بيم شبانه چشم به فرداي نيامده دوخته‌ام . با حال امروز ؛ قول فردايي شادتر را ميدهم و مي‌خواهم سكوت را مهمان زبان خسته‌ام كنم . در ميانه راهم و گفته‌ام تا مقصد ماندگار ... همسفرم مهربان و خسته‌تر از من از درد زمانه !!

تا با تو بودن ، تا همنفس بودن مقصد طولاني است و اين بازي سخت روزگار.

 

****

این‌جا ما همه یه مشت کوه‌نورد خسته و خندون‌یم که سعی می‌کنیم هر شب قبل از خواب یه دور دیگه همه‌ی قله‌ها رو تو ذهن‌مون فتح کنیم و دوباره بذاریم‌شون زیر تخت.

 این‌جا هر کی رو ببینی تو زندگی‌ش یه روزی آرزو داشته یه جایی رو فتح کنه؛ ولی وقتی رسیده به ده متری قله و دیده یه پرچم دیگه اون بالاس، لیز خورده و مثل یه بهمن، ابلهانه اومده پایین....

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 2:4  توسط مسلم  | 

رویائ یخ زده یک شب...

Wistful Pistol

...
بالا
تا زیر گلوم
و بعد،
آروم آروم،
می‌ره پایین‌و، دیگه بالا نمی‌یاد.
***

برای‌ـت که گفته بودم،
همیشه جایی برای دلتنگ شدن هست.
همیشه چیزی برای رفتن به جایی برای دلتنگ شدن هست.
همیشه...
اگر در گنجه را باز کنی،
همه‌ی قناری‌ها پرواز می‌کنند...
دلتنگی که یکی دو تا نیست.
چشم و گوش‌ـت را باز کنی، همین اتاق هم غریب است

***

من پستم.
از این‌جا تا ته جهنم خیلی نباید راه باشه؛ اما سرده.
اما باد می‌یاد. اما من هنوز بخشیده نشده‌م؛
این‌و می‌شه از گیجی‌های بیابانی گاه‌وبی‌گاه خاطرات‌م هم فهمید...

***

بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
هر آن رنگی که در رویای خود داری
نشان خواهمت داد و فروغش را خود به چشم خواهی دید

بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بمان بانو، بمان، بمان چندی در کنار مردت
تا سپیده سر رسد، بگذار ببینم که لبخند بر لبانش می‌نشانی
گرچه جامه‌ای چرکین به تن دارد، ولی پاک است دستانش
و تو بهترینِ همه ‌چیزهایی هستی که تاکنون دیده چشمانش

بمان بانو، بمان، بمان چندی در کنار مردت
چرا به انتظار بنشینی بیش از این جهان را که شروعی نهد
می‌توان سپیدتر دید آن‌چه سیاه می‌نماید
چرا به انتظار بنشینی بیش از این مردی را که دوستش می‌داری
هنگامی‌که ایستاده در برابرت

بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بمان بانو، بمان، بمان مادامی‌ که شب در پیش‌ست
دوست دارم که چهره‌ات را در پرتو سپیده ببینم
دوست دارم که بر تو دست یابم شباهنگام
بمان بانو، بمان، بمان مادامی‌ که شب در پیش‌ست

(باب دیلن)

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:33  توسط مسلم  |