شب بهخیر ،
شب بهخیر ،
شب بهخیر .
این آخرین امشب نیست؛
اینروزها دنیا، پر شده از امشبها.
- پُرتر از آنچه حدسـش را میزدم-
پُرتر از همهی خستگیهای روزمرهی لابهلای دلتنگیهام؛
پُرتر از همهی دلتنگیهای روزمرهی لابهلای خستگیهام؛
پُرتر از همهی خالیهایی که دارم...
لبریز.
□
تو سرد میشی و من
اونقدر میچسبم به خاک تا کاملاً خورده بشم...
تو هنوز سردتری و من
مزهم لای دندونای همهی سرمازدههاست...
□
اگه بمیری،
من ترک ور میدارم و با تف میچسبونمت...
منم اگه مردم بیا جهنم تااونجا با هم حسابی گرممون بشه...

تو میخندی و این یعنی امروز دوشنبهست؛ یا قرار دوشنبه بشه از این به بعد...
من بیدار میشم. این طولانیترین دوشنبه ساله؛ یا قراره طولانیترین دوشنبه سال بشه از این به بعد...
□
چهارشنبهها اصلاً روزای خوبی نیستن؛ صرفاً یکی از بدترین جمعههای هفتهان که تنها مزیّتشون اینه که فرداشون شنبه نیست.
□
تعطیلات سال آینده را میشمارم.
اگه دست من بود، اینجوری میچیدمشون:
شنبه، یکشنبه، دوشنبه عصر، دوشنبه غروب، دوشنبه شب، دوشنبه نصفهشب، شنبه...

و توجیه پیرمرد به زوج جوان، در حالی که آخرین قطرههای بطری را میبلعید، اینگونه ادامه پیدا کرد:
«خیلی باحالین... میخوایین چارتا آشغال مث خودتون هم به جمعیت کثافتهای دنیا اضافه کنین؟»
□ □ □
فکرش را که میکنم
زیاد هم سخت نیست...
شما
بشیند این ور پل...
ما هم،
میشینم آن ور پل...
بعد آنقدر گریه میکنیم تا آب رودخانه بالا بیاید
و پل را ببرد...