تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
ای پرنده مهاجر ... ای پر از شهوت رفتن...

 

شب به‌خیر ،
شب به‌خیر ،
شب به‌خیر .

این آخرین امشب نیست؛
این‌روزها دنیا، پر شده از امشب‌ها.
- پُرتر از آن‌چه حدس‌ـش را می‌زدم-
پُرتر از همه‌ی خستگی‌های روزمره‌ی لابه‌لای دلتنگی‌هام؛
پُرتر از همه‌ی دلتنگی‌های روزمره‌ی لابه‌لای خستگی‌هام؛
پُرتر از همه‌ی خالی‌هایی که دارم...
لب‌ریز.



تو سرد می‌شی و من
اون‌قدر می‌چسبم به خاک تا کاملاً خورده بشم...

تو هنوز سردتری و من
مزه‌م لای دندونای همه‌ی سرمازده‌هاست...



اگه بمیری،
من ترک ور می‌دارم و با تف می‌چسبونمت...

منم اگه مردم بیا جهنم تااونجا با هم حسابی گرممون بشه...

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:49  توسط مسلم  | 

دوشنبه و دیگر هیچ...
تو سپیدی من سیاهم...

reCapture

تو می‌خندی و این یعنی امروز دوشنبه‌ست؛ یا قرار دوشنبه بشه از این به بعد...
من بیدار می‌شم. این طولانی‌ترین دوشنبه  سال‌ه؛ یا قراره طولانی‌ترین دوشنبه سال بشه از این به بعد...



چهارشنبه‌ها اصلاً روزای خوبی نیستن؛ صرفاً یکی از بدترین جمعه‌های هفته‌ان که تنها مزیّت‌شون اینه که فرداشون شنبه نیست.



تعطیلات سال آینده را می‌شمارم.
اگه دست من بود، این‌جوری می‌چیدم‌شون:
شنبه، یکشنبه،  دوشنبه عصر،  دوشنبه غروب، دوشنبه شب، دوشنبه نصفه‌شب، شنبه...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:40  توسط مسلم  | 

زندگی با این همه غم نمی ارزه...

Mr 30 and his 20ie

و توجیه پیرمرد به زوج جوان، در حالی که آخرین قطره‌های بطری را می‌بلعید، این‌گونه ادامه پیدا کرد:
«خیلی باحالین... می‌خوایین چارتا آشغال مث خودتون هم به جمعیت کثافت‌های دنیا اضافه کنین؟»

    □ □ □

فکرش را که می‌کنم
زیاد هم سخت نیست...

شما
بشیند این ور پل...
ما هم،
می‌شینم آن ور پل...
بعد آن‌قدر گریه می‌کنیم تا آب رودخانه بالا بیاید
و پل را ببرد...

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:27  توسط مسلم  |