تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
 شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده ...

Caught

بانوی قصه‌ی ما همیشه روز تولدش رو می‌رفت لب دریا. از صبح زود تا آخر شب دراز می‌کشید و سعی می‌کرد به این امیدوار باشه که ابرها حرکت دورانی ندارن... 
بانو همیشه روز تولدش، وقتی به برگشت موج‌ها خیره می‌شد، گریه‌اش می‌گرفت. سعی می‌کرد موقعی که موج‌ها به سمت خشکی می‌اومدن بهشون خیره بشه و باهاشون بلند فریاد بزنه. اون قدر بلند که موقع برگشتنشون عطسه‌اش بگیره و نتونه گریه کنه... اما نه موج ها حرکت یکنواختی داشتند و نه اون میتونست گریه نکنه !
ساعتش دقیق نبود .. ساعت داشت به ۲۴ نزدیک می شد ... کاش همه ساعت ها روی ۲۴ بمیرن...
پس شروع کرد ..
عقربه بزرگه رو به امواج
عقربه ی کوچیک .. بغض صداش ... و شروع  آغاز یک پایان دیگر...

                     ***
یک روز، من... یک من، یک روز،
... شب.
بعد غروب، بعد همه‌ی تشویش‌های احمقانه‌ام،
بعد بخشش، بعد همه‌ی مردم مردم‌نمای شهر،
بدون تو، شب، پشت پنجره...
باد می‌آید.

من، یادم هست که همیشه از پشت همین پنجره‌ها
بود
که
یک‌بار خندیدم.
بعد غروب، بعد همه‌ی ترانه‌های زمستانی مه‌گرفته،
بعد صدای گاز زده شدن پنجره با موج؛ از موج؛ تا موج...
حتی
از پشت یکی از همین پنجره ها بود که یک‌بار
باران آمد.

خوانده بودم که شب‌هایی که من خواب‌های رکیک می‌بینم،
پنجره
ترک بر می‌دارد.
خواب من هیچ‌وقت اما،
هیچ چیز جز توبه‌های روزانه‌ام نداشت.
و خدایی که پشت پنجره‌ی همه‌ی خواب‌های من،
لب‌خند زده است.


 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:43  توسط مسلم  | 

 اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد...

 Late sleepers

دیگه تموم شد... باید گناه ها مو قاب کنم بزنم رو در و دیوار، یا بزارمشون تو کمد ...جایی که دیگه دستم بهش نرسه ... ولی نه آخه دلم واسشون تنگ میشه... آخه گناه دارن، شب که میشه سردشون میشه ... منم باید بیارمشون بیرون و بغلشون کنم تا گرمشون بشه... بعد بشینیم با هم صحبت کنیم ... درد دل کنیم ... بخندیم... گریه کنیم...

صبح که شد آروم جوری که بیدار نشن ، وسایل هامو جمع کنم بزنم بیرون... ظهر که میام باید دوباره پیداشون کنم ، آخه باز سردشون شده...

                                                        ***

می‌دانم،
می‌دانم،
یادت می‌رود،
پشت این شیشه‌های خونی،
پشت این دریچه‌های مردابی،
همیشه لحظه‌هایی هست، برای مبسوط شدن، روی باور استیصال
و لمس خیس سکون، در باور یک خیره‌گی...
خیره...
- آن‌قدر که یادت برود -
- آن‌قدر که نتوانی به‌یاد بیاوری، دیالوگ {قبل/بعد} از خواب‌ت را -
- آن‌قدر که بترسی، اگر به‌یاد بیاوری، تمام تن‌ـت بو بگیرد -
- آن‌قدر که -
...

بانو؟

□ □

با رویای رویای تسخیر تو می‌خوابم؛
می‌دانی، خیلی‌وقت‌ـست که پریده است؛
(و من به‌روی خودم نمی‌آورم)
.



شب‌ها،
من هستم و خستگی‌های شبانه و
تلاش برای به‌یادآوردن همه‌ی چیزهایی که قرار بود قبل از خواب به‌‌شان فکر کنم.
خواب‌ـم می‌بَرَد اما.
تلاش‌ـم ولی، بی‌نتیجه نبوده‌ست؛ شاید می‌خواسته‌ـم خواب‌ـم ببرد.
خوش‌بینانه، خوش‌بختانه...
من...

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 21:13  توسط مسلم  |