تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
بوی گندم ماله من ...

Night Caught, Spotlight for dummie

می دونم به روز باید اونقدر راه برم که خسته بشم... بعد باید یه برنامه ریزی دقیق بکنم که به هیچ کدوم از کارهام نرسم... روز به روز دارم لاغر تر می شم ... دانشمندها اعلام کردن لاغری از یه حد که بگذره باعث مرگ میشه... 

مهمترین خاصیت شهر ما اینه که انقلاب‌هایی که با قربانی کردن یک نسل به دست میان، با سرنگونی یک کودتا فراموش می‌شن...

تازه دارم می فهمم که این آدم های که من نمی تونم درکشون کنم و اونام منو ، بهشون میگن «خرده بورژوا» ،  واسه همینه نمی تونم زندیگیشونو درک کنم... ای کاش می شد یه سامورایی بودم ... بعد از اینکه اسیر شدم تو جنگ،  خنجرو بکنم تو شکمم...شاید خرده بورژواها خودشونم هیچ‌وقت نمی‌فهمن که خرده بور‌ژوان. شاید پذیرشش براشون راحت باشه...

***

در اتاق‌م رو می‌بندم.
ساکت می‌مونم و سعی می‌کنم به بوی جدید عادت کنم.
پرده‌ها رو که بکشی، دیگه حتی آفتاب‌م تو نمی‌یاد

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:30  توسط مسلم  | 

...
اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام...

                                         ***

من در حرارت سوزان اضطراب خود، در تبِ شکست لحظه های سرد، می سوزم
من در تب شاخه های سهمگین زندگی که مرا از هر سوی در بر گرفته اند، آتش می گیرم
گم شده ام در جنگل تاریک شبهای عمر که درختان بلندش را تبرِ بارانِ ذهن من درخاک کرده است

اینجا درون سینه من زخم کهنه ای است که می کاهدم
اینجا درون سوخته من شعله ای ست که خاموش گشته

خاکستر؟
نه، آتش است این ناگفتنی ها در دلم...

اگر می توانستم جنگلِ وهم را پشت سر بگذارم
اگر می توانستم به انتظار دستان خورشید، شب را سپری کنم
آه ... اگر اینقدر شکننده نبودم، هرگز مرگ نور را در جنگل سیاه شب، باور نمی کردم...
مرگ پروازی را که به جانب خورشید آغاز کرده بودم...
تنها، لذت پایان بازی است که مرا به ادامه اش وا می دارد
در من شمعی بیفروزید... من...

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 20:33  توسط مسلم  |