تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
گفتنش ساده است : می آید یا می رود ...؟! یا رفت ...؟

شهامت دویدن و شنیدن صدای کشیده شدن استخوانهایش روی آسفالت                                         

صدای کشیده‌ شدن آسفالت زیر استخوانهایش...
...
من که گفته بودم زندگی ارزشش را ندارد...  

                            ***                                                                               

داغون شدن ( همون له شدن ) زیادم بد نیست ،  مخصوصا اگه ساخته شده باشی واسه همین...  خصوصا اگر فکر کنیم که باید به احترام تقدیر بلند شیم ... ولی نه ! بعضی موقع هام سخته،  مخصوصا اگه عادت نداشته باشی... مخصوصا اگه بفهمی که قراره له بشی ... پس می تونیم نتیجه بگیریم که له شدن همیشه  سخته ... البته به جز اون مواقعی که سخت نیست ...

                          ***

هوس شمال کردم ...یه شب کنار ساحل ... یه ذره بارون ... یه متل ... یه دریای بزرگ ...                    ای کاش هر وقت دلت خواست می شد بری شمال ... 

 

     

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:0  توسط مسلم  | 

Steps mean wait

همیشه رفتن خیلی سخت نیست ‌‌‌‌، فقط یه کم جرات می خواد، یا یه دلتنگی زیاد،  جوری که احساس کنی مخت داره می پوکه ، یک خدا، یک پشیمانی، یه رنگ جدید ، یه لجبازی احمقانه ، و یه مخلوط بی مزه از چیزهای دیگه...

کسی می دونه تمدن و چه جوری می شه پیدا کرد ؟!  به نظر من تمدن و نه می شه تو دست نوشته های تنهایی پیامبران پیدا کرد،  نه تو خواب های موجوداتی که هزار سال پیش منقرض شدند  ،  تمدن و باید تو نفرین های پسرک های عاشقی پیدا کرد که هیچ جا نوشته نمی شه ...

امروز چندم ماه می یه ؟! کسی می دونه ؟! یادمه همیشه این موقع های سال دلم می گیره،  همیشه این موقع ساله که به هر چی تقویمه لعنت می فرستم ...

 در زندگی انسان دردهایی هست که مثل آدامس زندگی را بی‌مزه می‌کنند. وقتی روح خراشیده می‌شود، نباید دنبال توجیه گشت...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:8  توسط مسلم  | 

  
...
می‌شه یکی دست من‌و بگیره و از خیابون ردم کنه؟

                                 ****************

جایی بین خطوط گیر افتاده‌ام؛
دارم می‌نویسم و سعی می‌کنم به‌یاد بیاورم
که قرار بود بعدش چه بنویسم!

جایی بین خطوط سوت می‌زنم؛
جایی بین خطوط فرار می‌کنم؛
جایی بین خطوط می‌خورم به‌دیوار
جایی بین خطوط رسماً تنگ می‌شوم. نفس‌ـم بالا می‌آید؛ ولی تنگ است.
شده برایت تا به حال؟ باید شده باشد.
نه؟
مگر تو آن طرف خطوطی که تا به حال نشده؟
آری؟
مگر ان طرف خطوط هم تنگ است؟
لعنت به قبر گالیله و امثالهم که نمی‌فهمیدند اگر گرد باشد، همیشه، همه‌جا، تنگ خواهد بود.

رو به دریا می‌ایستم،
خط‌ـش گرد نیست!
امیدوارم.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:54  توسط مسلم  | 

 
Not me!
 
کرگدن‌های خودخواه هم، وقتی تو ترافیک گیر می‌کن، سعی می‌کنن صرفاً برّ و بر هم‌دیگه رو نگاه کنن‌و فراموش کنن که روشون نمیشه به روی خودشون بیارن که همه‌ش یه بی‌تمدنیِ محض‌ه...
هر کرگدن خودخواهی - حتی اگه مصنوعی هم باشه - می‌دونه که بی‌تمدنی رو - مثل همه‌ی آرزوهای اولیه‌ی انسان بعد از پرواز - می‌شه صرفاً به عقده‌های درونی ربط داد -- این‌که بقای پیروزمندانه، احمقانه‌ترین راهِ زنده ‌مونده؛ چه آویزون‌ش کنی به تمدّن، چه تمدن‌و ازش آویزون کنی...

فقط آدمان که بلندن همه‌ی اپیزد‌های زندگی رو به‌صورت یه مشت بازی ببینن که توش یا خودشون برنده می‌شه یا وجدان‌شون؛ یا سرنوشت...

کرگدن‌های خودخواه، نمی‌فهمن که انتهای تمدن، همین دعاهای احمقانه‌ایه که وقتایی که سرخورده می‌شن، برای پیروزی می‌کنن...
هر کرگدن خودخواهی، بالاخره یه روزی فراموش می‌کنه که، نه بال از اصول اولیه‌ی تمدنه، نه تولیدمثل. اون‌وقته که با خیال راحت می‌ره وسط چهارراه دراز می‌کشه و سعی می‌کنه بدون این‌که جلب توجه کنه، خودش رو متمدن‌ترین کرگدن پیروز دنیا فرض کنه...
                        ******************
داره کم‌کم باورم می‌شه که زندگی یه اصل بدیهیه که جفت‌مون قبولش داریم ولی هی داریم برای هم‌دیگه ازش مثال می‌زنیم...

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:6  توسط مسلم  | 

من...تو...
Babysitting
 
تمام شب را، توی شهر می‌گردم. تمام شهر را توی شب می‌گردم. باورم می‌شود شهر سورئال است. باورم می‌شود، شب‌ها، شهر، پر از شب می‌شود...

همه‌ی «تو»های شهر، توی یک کوچه جمع می‌شوند. «من» می‌شوم یکی از همان گربه‌های ولگرد. تو گریه می‌کنی. من آشغال‌ها را به هم می‌ریزم؛ کثیف‌ترین گربه‌یِ من ِ شهر هنوز هم بلد است خودش را به گرسنگی بزند...

یکی از تو ها نگاه می‌کند، می‌خندد، بوی گیتاربرقی می‌دهد؛ آن قدر می‌ترسم که باورم می‌شود همه‌ی توها، من نیستم. باورم می‌شود، تف نکرده‌ام. باورم می‌شود، همه‌ی توهای شهر به من زل زده اند.

آخرش ولی نه من می‌میرم، نه تو. نه هیچ‌یک از دلقک‌های سیرک مرکز شهر که تو به آن‌ها خندیده‌ای، نه هیچ‌یک از رقاصه‌های ولگرد شهر که من با آن‌ها رقصیده‌ام...
2 نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:56  توسط مسلم  |