ما...
ما بزرگ میشویم...
ما مشروع میشویم...
ما وقتی صبحت از امنیت اجتماعی میشود، لب و لوچههایمان آویزان میشود...
ما از هرچه قورباغهی سبز رنگ است، بیزاریم...
ما وقتی روی کاناپه لم میدهیم، متوجه رشد سریع دستهایمان نمیشویم شاید چون نیازی به دعا کردن نداریم...
ما قلادههای زرین به گردنمان آویزان میکنیم...
...
تبدیل شدهام به یک تودهی منتظر خیس سرمهای با گامهای خشک...
□ □ □
وبلاگهایی که هر کدام یک آدم ناطق هستند...
آدمهایی که هر کدام یک وبلاگ ناطق هستند...
...
پرم از رفتن، دشنام دادن، چرتهای بیگاه و یأسهای سادهی آسمانی...
2
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 21:44  توسط مسلم
|
یه بهشت. یه خالیبندی مضاعفِ سگیِ دو آتیشه. یه عالمه توهم و توحش مختلط. و یه حماقت باور. از همون حماقتهایی که فقط تو میتونی روزی سه بار انجامشون بدی. قبل از خواب، بعد از خواب، و در اوج بیخوابی...
بیدار که میشی، بیدارم نکن. شاید باور کرده باشم. شاید خواب باشم. شاید قبل از خواب کلی آرزو کرده باشم. شاید جورابم رو رو شومینه آویزون کرده باشم. شاید برف اومده باشه. شاید اصلاً بیدار باشم...
خواب میبینم رفتم بهشت. بعد آرزو میکنم که تو هم بری بهشت. بعد بیدار میشم و آرزو میکنم که آرزوم برآورده شه...
□
همهاش یه توهم سفیده. سفید، سفید، سفید...
کسی حرفی از خاکستری نزد. اسطوره همهش یه توهمه. یه توهم از جنس خواب. از جنس اون موجودات خاکستری که در ۳ ثانیهی آخر بیداری تو صورتت فوت میکنن. بعد عمیق که میشن آدمو به گریه میندازن...
همون موجودات خاکستری که هیچوقت، وقتی که دستات رو میکشن تا ببرنت، بهشون التماس نمیکنی؛ اما وقتی بیدار میشی بهشون فحش میدی...
2
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:58  توسط مسلم
|
بوی عید...
ساعت را تنظیم میکنم سر سه و ربع زنگ بزند. چهار و سیزده دقیقه بیدار میشم و زنگ را قطع میکنم...
هفت صبح بیدار میشم. سرما خوردهام. باز هم خواب دیدهام. باز هم رؤیاهای اجباری که من تویشان نقش منتقد فلسفی را دارم. میترسم. میترسم باز هم بترسم. اما همهاش یک غم عظیم است. مثل ابرهای خاکستری بالای هایلایت نارنجی ته غروب...
همه میدانند من اسباب بازیهایم را به کسی قرض نمیدهم. همه میدانند من خستهام و از سایهی دیزیبل شدهی خودم هم در تاریکی میترسم. همه میدانند بندرخت شدن یک افتخار محض است. آن هم برای کسی که رویش نمیشود به روی خودش بیاورد که نمیتواند رؤیاهاش را تعبیر کند. برای کسی که همیشه آرزو میکند، ای کاش بیشتر خوابیده بود. برای کسی که از ترس، موقع خواب هم تخمه میخورد...
اما قسمت بود عید بشود. بوی عیدی، بوی عود، بوی ...، عطر ...، طعم ...؛ اما من سرما خورده بودم. ماهیهای خنگ و قرمز و خنگ هم سرما خورده بودند. باد هم سرما خورده بود. همهی مردمان شهر همزمان سرما خورده بودند. سایهها هم عطسه میکردند و چشمان خمارشان را پشت غروب، پنهان میکردند. اما عید شده بود. آدمهایی که سرما نخورده بودند اما، انگار نمیفهمیدند عید شده بود. شاید میترسیدند به روی خودشان بیاورند. شاید ادعا میکردند عید، ارزش به رو آوردن را ندارد. عید اما، خودش هم داون بود. سایهی ماهیهای خمار خنگ قرمز توی آینه. توی آب. توی رؤیاهای من. توی رؤیاهای خودشان. توی رؤیاهای گربهی همسایه. توی رؤیاهای شخصیت گربهای من. توی تمام رؤیای آدمهای سرماخوردهای که گربهها را دوست دارند. توی آینه. توی خواب...
ساعت سه و ربع دقیقه است. میدانم خسته که بشود، خودش ساکت میشود...
تهوع ...مهم نیست چه رنگی باشد... هر چه باشد از رکود نجاتمان می دهد ...
و انتظار و حس رسیدن ...
تهوع ...مهم نیست زمانش چه قدر باشد... هر چه باشد گرسنگی را فرو می نشاند و
تلاش...تلاش همراه یک شوک
شوک...
و در انتظار کامل شدن شب__
همان وقت که صبح می آید...
2
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 21:56  توسط مسلم
|