آتش بر این فسونکاری زمانه که همه از درد مرموزش به خود میپیچیم.
یکی از زخمهای کهنه اش فریاد میزند یکی به یاد خاطره تلخش نقش میزند و یک نفر قلم در دست از فرط استیصال به جان کاغذ افتاده.
همه نفرین شده ایم نفرین به اسارتی ابدی .نفرین به سکون در ثانیه های ساعتهای سرد هر شام تا صبح.
کاش فرصتی برای جبران حماقت آدم وجود داشت و ما اختیار را همچون کره زمین بر دوش خود حمل نمی کردیم.یک نفر به فریاد من گوش کند من رسول به جا مانده از تقویم شهر شب زده شمایم که این گونه له میشود...
زمان میگذرد و من در آینه بر پیکر بی روح غریبه ام بانگ میزنم که برخیز زنده شو مرا از اینجا ببر مرا که هر آینه در زیانکاریم. چه بی تفاوت به من مینگرد گویی مرا سالهاست فراموش کرده چه آلوده مرا برانداز می کند و به فریادم قهقه میزند .
از رشد ایستاده ایم و به اطراف مینگریم این موضوع مربوط به سالها پیش است ما مدتهاست که اطراف را هم فرا موش کرده ایم یک نفر مرا از این میان برهاند حلقه هر لحظه تنگ تر میشود دستها جمع تر میشوند فضا کوچک تر میشود و من تنها تر و تنها تر و تنها تر ...
آن طرف باغ بچه ها محکم دستها را در هم گره کرده اند دایره وار می گردند و با هیجان فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم و هر لحظه کم کم به هم نزدیکتر میشوند در میان حلقه گردان دستها کودکی وحشت زده با چشمهای مضطرب محکم گوشهایش را گرفته و به چشمهای بچه ها خیره شده که یک صدا فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم...
**********************
گرامی باد جشن سوری...
نمی دونم از چی بنویسم ... ذهنم خیلی آشفتس ... فکر کنم این واستون پیش اومده که احساس می کنی ذهنت مثه یه پرنده رو موضوعات مختلف پرواز می کنه ولی تا می خوای رو یکیشون تمرکز کنی و بنویسی نمی دونی چی بنویسی...

نمی دونم از مصدق بنویسم از اون مرد بزرگ که تمام زندگیشو به پای عقیده و آرمانش که همون عظمت و بزرگی ایران بود گذاشت وهم اينک در ميان اهل سواد و جهان آشنايان جهان – مگر اقتدارجويان در تهران و در همه اين پنجاه سال – نيست کسی که تا بگوئی ايران، اول به ياد دکتر مصدق نيفتد. و چنين است وقتی از جنبش های استقلال طلبانه سخن می رود و حتی چنين است وقتی سخن از تاريخچه نفت به ميان می آيد. با همه کوشش مجدانه حکومت های ايران در نيم قرن گذشته که خواسته اند نام مصدق را پاک کنند، و صفحات کتاب های درسی دوره های مختلف را از اين مهمل پرکرده اند، اما آفتاب به گل اندود نمی شود. نشانه اش هم اين که سه نسل ميليون ها نفر همين مهمل را درس گرفتند و امتحان دادند اما چندان که از آن ها بپرسيد اکثريت رو به تمامشان جز همان را که واقعيت است نمی گويند...

یا از مراسمی که قرار بود امروز یا حضور خانوم شادی صدر باشه... که خبر آوردن خانوم صدر رو به همراه پنجاه نفر دیگه از فعالین حقوق زنان جلوی دادگاه انقلاب گرفتن... واقعا نمی دونم یعنی پنجاه نفر که نشسته بودن و یه تجمع آرام داشتن اینقد برای نظام مسله سازن ...؟
از ۸ مارس بنویسم روز جهانی زنان... روزی که زنان جهان نسبت به نابرابری حقوق خود با مردان و خشونت اعتراض می کنند ...امیدوارم روزی برسه که تو هیچ جایی دنیا تبعیض و نابرابری وجود نداشته باشه ...
من همه ی گذشته ام را کشته ام.
از همه چیز جدا شده ام .
بین 4 دیواری اتاقم گاهی آنقدر تنها میشوم که صدای ترک خوردن جمجمه ام را میشنوم.
همه ی من پشت سکوت خاکستری نگاهم خلاصه می شود.
می ماند موزیک و ودوستانی که عکس هایشان چشمانم را خیس می کند.
برای من نه سنت مقدسی باقی مانده و نه سوالی با یک جواب مشخص.
من حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارم. نه آهنگ هایی که پشت گردنم را میلرزانند و نه لحظه های با تو بودن را.
بیشتر از هر چیزی دلم مسافرت میخواهد به جایی که تخت های سفید نرم داشته باشد و سکوتی عجیب پر از راز...
و شاید جزیره ای دور افتاده خالی از سکنه... آیا نقطه ای برای پایان این خطوط ممتد وجود دارد؟!
دوست دارم یکی از روزهای سرد زمستان به درون کافه ای نیمه تاریک بخزم. بی حرف پشت یکی از صندلی های کنار شیشه اش بنشینم و به آدم های در گذر از خیابان خیره شوم. صدای زمزمه درون کافه به همراه گرمای نیمه جانش آرام آرام در سکوت درونم حل شود و من خیره به رهگذر های خیابان که هریک به سویی شتاب می کنند، منتظر هیچ بنشینم ...