
بحث بر سر بود و نبود نیست. نه! بحث بر سر این نیست. دقت کنید. "بر چگونگی بودن و شدن تردید است."
چه ساخته اید؟ نگاهی به اطرافتان بیندازید...به گودال سیاهی که آنجا ایستاده اید. از کنفسیوس دلقک نمی گویم. از افروختن یک شمع چه سود...باید به تاریکی لعنت بفرستید! ما طلوع را از یاد برده ایم.
"دنیای مرده، خفه، خشک!" لعنت دوستان عزیز! سیگار هایتان را روشن کنید! مگر هر انسانی دنیایی ندارد؟ چرا تمام ما این گونه تا خرخره در لجن فرو رفته ایم؟ دوستان گرامی! نگاه کنید که چگونه به خوارداشت زندگی مشغولید؟ که چگونه فراموش کرده اید؟
از جامعه مان نمی گویم. از خودتان می پرسم. و باز جمله مارکوزه:"هنگامی که تنها راه رهایی از واقعیت فلاکت بار کنش سیاسی رادیکال است انکار عنصری از یاس که در بطن پرداختن به زیبایی شناسی نهفته است بیهوده است." نه! برای زیبایی دنیای خودمان نیاز به زیبایی شناسی داریم نیاز به رویا نیاز به هنر داریم. چه باک اگر ماکوزه ی بزرگ سیگار به دست نشسته و عنصر یاس و پوچی لعنتی این پرداختن را به ما متذکر می شود؟ دوستان عزیز! نکند شما هم به ایده آل تطابق حقیقت و واقعیت معتقدید؟ افسوس! همیشه نیچه را دوست داشته ام:"نفس تحقق هستی بشری وابسته به وجود توهم است."
آخر کدام حقیقت دوستان...کدام حقیقت؟ شما همه چیز را بیش از حد انسانی کرده اید.
چگونه بگویم؟ در جاده ای که ره به تهی می برد و باید رفت، باید پیش رفت، ما تنها ایستاده ایم و فرو رفته ایم. من از فرو رفتن متنفرم!
آری! فروغ هم می پرسد:
"چگونه می شود به کسی که می رود اینسان
صبور،
سنگین،
سرگردان؛
فرمان ایست داد.
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچ وقت زنده نبوده است..."
عبور بايد کرد وگرنه حرمت اين نفس حرام خواهد شد .
عبور بايد کرد وگرنه شبانه هاي اشک آلودم فراموش خواهند شد .
عبور بايد کرد از اين هياهو هاي پوچ در پوچ ، از اين دلمردگي هاي تو در تو ، از اين سردر گمي هاي پيچ در پيچ .
عبور بايد کرد از ازدحام اين سايه ها ، از انسداد اين دقيقه ها .
بايد گذشت و عبور کرد از اين چهار راه هاي بي راه ، از اين شاهراه هاي بي شاه ،
از کنار اين شبهاي بي ماه .
عبور بايد کرد تا اين ساحل طوفاني نشده، تا چشمهايم باراني نشده ، تا اين غم خودماني نشده .
بايد عبور کرد از مقابل اين نگاه هاي يخ زده ، از پريشاني اين خيال هاي شب زده ، از تراکم اين کلمات وحشت زده .
عبور بايد کرد تا افق پيداست ،
عبور بايد کرد تا جاي قدمهايت برجاست ،
عبور بايد کرد تا تو اینجایی.
عبور بايد کرد از مقابل اين لبخندهاي فرو خورده ، از ميان اين منظره هاي چروک خورده ، از اجتماع اين همه قلبهاي ترک خوره .
بايد وا گذاشت و رها کرد اين عشق هاي خط خطي را , اين ثانيه هاي پاپتي را , اين بوسه هاي سر سري را.
عبور بايد کرد تا خيانت عادت نشده ، تا صداقت پر پر نشده ، تا نبودت باور نشده .
بايد عبور کرد از امواج بي کسي ، از هجوم دلواپسي ...
عبور بايد کرد تا بهار، تا سرسبزي چنار ، تا بوي خوش دیار .
بايد ترک کرد همه ي آسودگي ها ي پوشالي را، تمام دلخوشي هاي تکراري را ،اين هميشه عاشقانه هاي سفالي را .
عبور بايد کرد تا نور ، تا هور، تا لمس بي واسطه ي حضور .
عبور بايد کرد از تمام وسوسه هاي زمين
اما چشمهاي تو چه قفس خوش رنگي است برای زندگی .
******************

تقدیم به تنها نیلوفر تنهایی هایم: برای همیشه در قلب و فکرم باقی می مانی . برای همیشه با تو بودن را دوست دارم و دوست دارم تنها تو رابرای همیشه دوست داشته باشم . داستان تمام زندگی ها تنها با فریادی آغاز می گردد و با آرامشی پایان می پذیرد
تقدیم به اسطوره صدا داریوش اقبالی عزیز
تولدت مبارک
**************************

************************
"همدلی...
اگر نگاهي به اطراف خود بيندازيم و نقاب بي تفاوتي را از صورت برداريم ، خواهيم ديد كه در بستري از معضلات اجتماعي به سر مي بريم . مشكلاتي چون مواد مخدر ، طلاق ، فساد اخلاقي ، بزه هاي اجتماعي ، خودكشي ، كودكان خياباني و دختران فراري .. ؛ مواردي هستند كه اگر از آنها رنج نمي بريم ، نمي توانيم به سادگي نيز از كنارشان بگذريم . از كنار انسان هايي كه مسلما عزيزِ خانواده اي هستند و نياز به همياري هرچند اندك ما دارند .
گرچه ما انسان هايي با عقايد و افكار متفاوت هستيم _ اما در راه رسيدن به اين هدف بايستي جدا از هر اعتقاد و باوري كه داريم _ در كنار هم باشيم . هدف ما در اين راه ، افزايش آگاهي جامعه نسبت به معضلات ياد شده مي باشد و در اين مسير به دنبال آموختن هرچه بيشتر از يكديگر هستيم . تا با انتقال اين تجارب به همراه اصول يك زندگي سالم به هم وطنانمان ، همه با هم به جامعه اي با معضلات اجتماعي كمتر برسيم .
لذا پيوستن به اين حركت خودجوش نيازمند هيچ شرطي نيست و تنها با قرار دادن این متن در سايت ، وبلاگ و يا گروه هاي خبري رسميت پيدا مي كند .اينك هر كدام از ما حامیان این حرکت ، با هدف به بار نشستن اين نهال خود روييده دستان پرمهر شما را مي فشاريم و چشم امید به همدلي هرچه بيشتر قلب هايمان داريم .
همدلان:
من فقط برای سایه خودم می نویسم
(تشکر مخصوص از مهرنوش عزیز)
من زنده ام به رنج...
می سوزم چراغ تن از درد... (شاملو)
خسته ام، خسته و دلتنگ و دلگیر و بیمار . لبریز از هوای گریه ، لبریز از حس کشنده پوچی و بیکسی، تنها همدمم صدای توست که خانه تاریک دلم را روشن می کند. خوب من! آن روزها و شبها که آنقدر غمگینم که حتی فریاد در گلویم می شکند و در من چیزی مثل احساس تنهایی آوار می شود تنها طنین صدای توست که بغض فرو ریخته را فرو می شکند.
گوش کن! صدای امواج دریا را می شنوی؟! داره بارون می باره ؛ دریا هم وقتی فهمید دارم برای تو می نویسم برایت بی قرار شده مثل دل من. من کنار ساحل تنها نشسته ام ؛ سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام. در تمام ساحل کسی نیست ؛ دلم می خواهد فریاد بزنم و بگویم وقتی از تو می گویم و از تو می نویسم همه چیز در برابر دیدگانم رنگ می بازد و فانوس صدای توست که روشن بخش این سیاهی بی پایان است. داریوش عزیزم ای کاش می دانستی که چه قدر دوستت دارم ... وقتی ترانه های تو بر لبانم جاری می شود ؛ انگار تمام دنیا به من لبخند می زند، سبک می شوم و می توانم تا اوج پرواز کنم یا مثل پرنده مهاجر تمام دنیا را حس کنم. آه دربا چه آهنگ غم انگیزی می نوازد ، چشم من بیا منو یاری بکن...
از این روزگار فریبکار دلم گرفته ؛ گرچه زمستان نوید آمدن توست ولی تو بهار من هستی .تو همیشه از من دور بوده ای ولی همین که می دانستم داری برای ما می خوانی دلم گرم میشد و آرام می گرفت. میدونی داریوش جان از تمام این طلوع ها و غروب های همه نا امیدی خسته م. از این همه دردهای نگفته و فریاد نزده ؛ از این همه دعای مستجاب نشده ، از این همه دلتنگی خسته ام. ولی باز صدای توست مرهمی برای این دل تنها و زخم خورده ام. دلتنگ نگاه مهربان توام

میلاد نور مبارک
دارم فکر می کنم...دارم به آرزوهایم فکر می کنم که الان چیزی جز خاکستری تلخ بیش نیستند... به دردهای فکر میکنم که با من زاده شده اند...دردهایی که هیچ وقت رهایم نمی کنند...به حسی که شبیه به مردن است و در عمق وجودم خانه دارد... چشمهایم خیس میشود ...استخوانهایم درهم می پیچد به حس تلخ بودنم فکر می کنم ...دو دستم را روی سرم میگذارم ... حس دردناکی در من زجه میکشد...به حیاتی فکر می کنم که برای داشتنش این همه درد کشیده ایم...امشب شب عجیبی است...همه چیز در وهمی خاکستری رنگ فرو رفته است...چشمهایم را میبندم...تاریک تاریک...چه حسه شیرینی است...برایم از امید نگویید من سالهاست که مرده ام...
بله... کافيه که يک لحظه، فقط يک لحظه آروم باشی... ساکت... بی تحرک... اونوقته که همه زخمها دوباره سر بازميکنن... اونوقته که خيلی صداها رو ميشنوی، خيلی چهره ها رو ميبينی، خيلی خاطره ها رو به ياد مياری... اونوقته که حس ميکنی يه جاهايی وسط سينه ات داره تير ميکشه... آره... اونوقته که باز شيدا ميشی... مثل اونوقتا... پياده راه ميفتی تو خيابون و تا جون و داری قدم ميزنی... مثل اونوقتا...
*******************************************************************
میدونی بعد چند روز نخوابیدن و درس خوندن واسه امتحان های پایان ترم الان فقط باید چند تا قرص خواب آور خوردو ۴۸ساعت تخت بگیری بخوابی...