تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
خسته ام...

اي خدا..... ديگه دارم خسته ميشم از اين همه دلتنگي... از اين همه دل پري !!! خسته شدم از این همه ناامیدی .ار اینکه فکر می کنم تو یه جاده قرار دارم که انتها نداره جاده ای که آخرش پوچی باشه.  از اينكه اينقدر خودمو مشغول كنم ولي آخرش وقتي كه تنها مي‌شم، درست همون وقت كه با دل خودم روراست مي‌شم اين غمه بياد و بشينه ور دلم (شايدم سر دلم؟!) ... جالبه مثل ديوونه‌ها شدم (مثل؟؟؟؟؟؟) ذهنم كاملا آشفته است ولي مي‌خندم!!! هر چيزي كه مي‌بينم مي‌خندم... از همه بدتر وقتيه كه به يه چيزايي بر مي‌خورم كه بيشتر ذهنم رو آشفته مي‌كنن، اونوقت كه ديگه فاجعه‌است، قهقهه ميزنم، غش مي‌كنم از خنده!!! اينجوريه ديگه...
يه مدتيه كه يواش يواش دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه توي زندگي اين من نيستم كه تصميم مي‌گيرم... هزار تا چيز مختلف اطرافم هستن كه زندگي من رو اونا رقم مي‌زنن... نمي‌دونم... شايد بايد نااميد بشم... شايد بايد ببرم... نمي‌دونم... بعضي وقتها بدجوري به بن‌بست مي‌خورم... اكثر وقتا با چيزاي مختلف سر خودمو گرم مي‌كنم. سرگرم روياهام مي‌شم يا همسفر خاطره‌هام ولي... بعضي وقتا ميشه كه همين روياها و خاطره‌ها مثل پتك مي‌خورن وسط ملاجم، همچي كه ديگه هيچي نمي‌فهمم. فقط يه گوشه پيدا مي‌كنم و شروع مي‌كنم به فكر ... فكر ... فكر...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:30  توسط مسلم  | 

همه از نفس افتاده بودن، ديگه آخرش بود. اونم خسته از هم‌آغوشي ديگران روي كاناپه ول شده بود و ته گيلاسش رو ذره ذره بالا مي‌كشيد و من كه از سر شب به خاطر چشماي اون اينجا بودم، حالا ديگه تو ظلمت اون دو تا چشم سياه گم شده بودم. همه چيز مثل شباي ديگه بود. ولي نه، انگار يه چيزي فرق داشت...
* * *
مثل همه شباي ديگه همه دور و برش رو گرفته بودن و اصرار ميكردن كه يه چيزي براشون بخونه... ولي اون طفره ميرفت... ولي خوب... بالاخره قبول كرد. مگه نه اينكه اون مال همه بود؟ مثل همه شباي ديگه گيتارش رو دستش گرفت و بقيه براي اينكه بهتر بتونن بهش نزديك بشن چراغا رو خاموش كردن... و اون شروع كرد...
نميدونم چرا ولي امشب صداش آتيشم ميزد... اصلا توي اين عالم نبودم ...
اون مي‌خوند... نه ... مثل اينكه داشت نعره ميزد، زخمه‌هايي كه ديوانه‌وار به سيمهاي گيتار مي‌زد از خود بي‌خودم كرده بود، چي ميخوند؟ از همه‌اش فقط همين يادمه....

از اين نامهربوني‌ها دارم از غصه مي‌ميرم
رفيق روز تنهايي، يه روز دستاتو مي‌گيرم
تو اين شب گريه مي‌توني پناه هق هقم باش
تو اي همزاد همخونه چي ميشه عاشقم باشي

تو اون تاريكي يه چيزي درخشيد... يه چيزي كه از چشم اون شروع شد ، از روي گونه‌هاش پايين اومد، از بين اون لجنزار گذشت و توي دل من نشست...
زندگي همين جا تموم شد...

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:25  توسط مسلم  | 

بله... زندگي ممكنه همين باشه... يه شوخي... يه شوخي كه يه روز صبح وقتي از خواب بيدار ميشي شروع ميشه و بعدش خدا ميدونه كه كي تموم بشه... يكي از همون شوخيايي كه اصلا فكرش رو هم نمي‌توني بكني... اصلا نميدوني كه از اين نوع شوخي خوشت مياد يا اينكه بدت مياد ولي... همينه ديگه... زندگيه و شوخي‌هاش... كاريش هم نمي‌شه كرد...
دلتنگي من هم شايد مال يكي از اين شوخي‌ها باشه... شايد مال شاخه‌هاي اين درخت باشه... درخت زندگي رو مي‌گم... شايد شاخه‌ها زيادي نازك هستن و يا... شايد من زيادي سنگينم.
واي خدا... چه غم عجيبي روي دلم سنگيني ميكنه... دلم ميخواد سرم رو از پنجره ببرم بيرون و تو اين سكوت تاريك و خنك فرياد بزنم... ولي بايد فريادم آروم باشه... يعني صدايي ازم در نياد ... چون بقيه مردم  هستن... اونا كه نميدونن تو دل من چي ميگذره!!!

خدايا... اين بغضِ بی‌دليل، امشب امانم را بريده... چرا اشكها به ياريم نمي‌آيند؟؟؟؟؟؟

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 19:18  توسط مسلم  | 

دردهای یک آدم عادی...

 

می توان عکس ها را پاره کرد. می توان نامه ها را سوزاند. می توان هدایا را گوشه ای برای همیشه پنهان کرد و به دست خاکستر زمان سپرد.... اما در زندگی هر کس وقایعی هستند که پاره شان نمی توان کرد؛ سوزاندنی هم نیستند و خاکستر زمان را هم بر آنها اثری نیست. وقایعی که همچون سایه همراه جسم فرد و در کنار او همیشه و همه جا می روند. وقایعی که مثل دشمنان خونی هر انسان، مترصد تنها یافتن فرد هستند تا محاصره اش کنند و بر سرش هجوم آورند و به حد مرگ گلوی او را بفشارند و تا حد خفقان وی را عذاب دهند. وقایعی که همچون زخم هایی چرکین، گذشت زمان ترمیمشان نمی کند و هرچه از عمرشان می گذرد، خطرناک تر و قدرتمند تر می شوند. و از دست یک انسان تنها در مقابل این هیولاها چه بر می آید؟ هرچند هم که سریع می دوی، باز هم سایه کنار تو و سنگینی اش بر سینه ی توست...

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:13  توسط مسلم  |