اينان مرگ را سرودي كرده اند.
اينان مرگ را
چندان شكوهمند و بلند آواز داده اند
كه بهار
چنان چون آواري
بر رگ دوزخ خزيده است!
از او پرسيدند عشق چيست؟
گفت امروز بيني و فردا و روز بعد از آن.
امروزش بكشتند، فردايش بسوزاندند و روز بعدش خاكسترش بر باد دادند!
صداي گلوله از هر سمت شنيده ميشد. سربازهاي آموزش ديده لعنتي هر چند به خوبي چريكها نبودند ولي تعدادشان بر آنان به راحتي ميچربيد. پومبو و افرادش از سمت ديگر از حلقه گريخته بودند ولي اكنون حلقه محاصره تنگتر و منسجمتر از آن بود كه دكتر و افرادش بتوانند آن را بشكنند. داروهاي آسمش نيز همراهش نبودند، صحنهها پيش چشمش سياه و تار بود اما هنوز فرياد مي زد مبارزه كنيد، زنده باد آزادي. دكتر جوشان از خشم به مهمات با قي مانده نگاه كرد و آهسته زير لب غريد: "دوام نمي آورند" از گوشه اي صدا آمد رفيق من زخمي شدم. مرد آخرين نفسهايش را كه مي كشيد او بالاي سرش بود دستي به سرش كشيد و گفت بدرود رفيق! تعدادشان كم بود و دل دشمنانشان تيره ولي ايستادند. گلوله اي صفير كشان از دهانه اسلحه خارج شد. بر پيكر دكتر نشست و ارنستو گوارا زخمي شد، خون سرخش همچون هزاران آزاده ديگر در گوشه گوشه جهان بر زمين سرد ريخت. گلوله شرم داشت! زمين دلچركين شد. سيگار برگ نيم سوخته در گوشه اي بدين انديشه بود كه ديگر مردي نيست تا بر او پك بزند. دژخيمان اكنون نزديكتر بودند، دكتر را به بند كشيدند ولي مگر بندي پيدا ميشود كه آزادگي را تحمل بستن داشته باشد؟ به مدرسه مخروبه اي بردندش و آنجا بي اميد شنيدن يك كلام از او بازجويي كردند. ارنستو در جهان آنگونه بود كه آنها از زنده و مردهاش وحشت داشتند. افسري اسلحه را برداشت و از نزديك به سر او شليك كرد. خوشحال بود كه دشمنش را كشته ولي فرياد ارنستو به گوش مي رسيد كه من هنوز زندهام منتها از گلوگاه ميليونها آزادي خواه ديگر!

***********************************

داریوش عزیزم تو سایت خودش یه تغییراتی داده و امکانات جدیدو به سایتش اضافه کرده با کلی عکسای جدید.
از همتون دعوت می کنم که حتما یه سر به سایت بزنید.
تفريح خوبي شده برايم گفتن از تنهايي هر روز گفتن از تنهايي انقدر گفتن از تنهايي تا بميرد در درونم اين گل لعنتي خوش بو به ابد فكر ميكنم و به اينكه چقدر خوب است كه ما هميشه خواهيم بود وشايد چقدر وحشت اور چقدر خوب مي شد اگر ما نبوديم يا چقدر وحشت اور تست چهار گزينهاي چهار پاسخ لعنتي تست وجود و عدم تست شايد اصلا قضيه از اين قرار ها كه ميگويم نباشد و كل اينها يك بازي باشد در يك بازي تو در توي لعنتي ديگر چقدر اين كلمه لعنتي زيبا و دوست داشتني است ادمهاي لعنتي دنياي لعنتي اين صبح لعنتي اين كودك بيچاره لعنتي كه همين الان از پياده رو مي گذشت لعنتي از بس رويايي و زيباست كه دوست داري خفه اش كني دنيا را خدا را چه ميگويم؟ همه از يك خنده و يك ترس غريب است كه در پشتش پنهان است چه كنم از بودنم ميترسم از نبودنم ميترسم از سوسك نمي ترسم اما اينقدر حال ميدهد دنبال سوسك بدوي و توي دستانت كم كم جان بدهد آه اين همه لعنتي اين ادمهاي لعنتي تو ترافيك كه گير ميافتي و باز ذهنت سر فكرت بر ميگرده به اين فكر ميكني كه ما همه اينجا چكار ميكنيم خيلي عجيب است جالب دوست داستني ابناي بشر تو سر و كله هم ميزنند و تو از اينكه مثل خدا نشسته اي ان بالا و به دعواهاشان ميخندي كيفت ميگيرد بيچاره تنها ترين موجودات بيچاره خدا كه تنهاست تنهايي اينقدر لذت دارد و اينقدر درد اور است كه ميخواهد گريهات بگيرد گريه ام ميگيرد و به يك جا خيره ميشوم چقدر سخت است اين سالها هست شده ام چقدر تلخ است عبور راهي را تحمل باري را براي يه پنجاه شست سال ديگه چقدر حال ميدهد ادم فيلماي در پيت تو سينماهاي در پيت تر با بوي كلم پخته و يه معتاد كه اون ته نشسته ببينه چقدر قشنگه تنهايي نمي دونم شايدم قشنگ نباشه ...
************************************

روز دانشجو مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(بدون شرح)
يك روز بالاخره تصميمش راخواهد گرفت و به جاده خواهد پيوست ..جاده روشنايي.. راه روشنايي در انتظارش نشسته است .نه باد ميايد نه باران خواهد گرفت .نه ابري خواهد امد ونه گردي به هوا خواهد خواست. هرچه هست روشنايي است وعبور غريبانه مارمولكها از عرض جاده , تا به انتهاي روشنايي برسد ..جاده اكنون در انتظار پاهاي پاك و ظريفش نشسته ,تا كي در اغوش بگيردشان .اغوش داغ جاده كفشهايش را خواهد پوساند و در انتها كفشها پاره خواهند شد ..لخ لخ كفشها..همچنان در راه روشنايي تا ابد تا مرگ پيش خواهد رفت .پاها تاول زده و زمخت خواهند شد .پاها خواهند خوابيد .پاها خواهند مرد .جاده بي پايان است روح پاها اكنون ادامه خواهند داد .تاول ها خواهند تركيد ..زخم تاولها.. رد خون بر جاده .جاده خوشحال است خون پاها مرحم زخم هاي جاده خواهند بود .زخم سالها تنهايي جاده ..آه راه روشنايي..بالا خره حركت خواهد كرد تصميمش را گرفته اينبار پاياني را نتوان صورت بست رفتن اغاز ميشود رفتن تلخ و سردي است ادامه خواهد داد ..ساعاتي گذشته و پهلويش درد دارد هيچ وقت نفهميد اين درد علتش چيست خيلي دوست دارد بازي را تمام كند بازي مسخره اي است خودكشي است لااقل برو قهرمانانه خودت را بكش اينجا هيچكس شهامت تو را تحسين نخواهد كرد ..ساعاتي ديگر هم خواهد گذشت همچنان ادامه ميدهد بغض گلويش را گرفته و از گوشه دهانش بزاق مهوعي بيرون ميتراود ياد بچه گيهايش افتاده ..بيابان..دوروز گذشته سردرد شديدي دارد خون از مجرا هاي مغزش به تندي ميگذرند طپش مغزش دارد ديوانه اش ميكند تمام بدنش خيس است و او فكر ميكند بايد اين بازي مسخره را پايان دهد...خواب شيرين دو پا...ده روز گذشته و او همچنان به توقف فكر ميكند سر دردش كم شده به عشق فكر ميكند مهم نيست انقدر خواهد دويد تا در بي نهايت راه روشنايي به انتهاي روشني برسد هنوز تهوع دارد ...سيزده روز گذشته و كم كم دارد حساب روز ها ازدستش در ميرود مخش نميكشد و يك چيز سفيدي جلوي چشمانش را گرفته روي ذهنش تار عنكبوت بسته ..مرگ پاها..سه چهار روز بعد است دقيقا نميداند باران ميگيرد عرق ها را خواهد شست كمي سبك شده سر درد ه كلي محو شده اما هنوز تهوع دارد بايد جايي بالا بياورد شايد هم باران خودش يك كاري بكند براي اخرين بار فكر ميكند كه بايستد تلاشش نتيجه اي ندارد پاهايش را فراموش كرده كف كفشها ساييده شده همين الان اخرين مارمولك از جلويش گذشت و به سوراخش خزيد باران تند تر مي بارد و او ديگر هيچ وقت به ايستادن فكر نمي كند...روزهاي زيادي گذشته هنوز باران ميايد بند كوله پشتي اش كتفها را زخم كرده كفشها ساييده شده اند ويكي از پاها بالاخره روزنه اي به جاده مييابد ابر ها كنار ميروند باران بند امده ..بوي خاك..يك ماهي بايد شده باشد سر درد به سراغش امده تهوع بد تر شده و اسمان انقدر داغ است كه نمي تواند نگاهي به ان بياندازد حس ميكند يكي از نيمكره ها دارند به تدريج محو ميشوند زخم كتف ها اذيتش ميكنند براي اخرين بار به عشق فكر ميكند ..دو روز بعد است و چند لحظه قبل بند كوله اش پاره شده و كوله افتاده پاها زخمي تر از انند كه بايستند ديوانه شده اند كم كم دارد از پاها خون ميايد يك جاهايي هم تاول زده داغ است و ميداند تاول ها خواهند تركيد يك لحظه فكر ميكند ميميرد زياد هم بد نيست چشما ديگر خيلي دارند تار ميشوند مطمئن است كه موريانه يك بخش را كاملا خورده پاهايش يك لحظه به هم ميخورند و ميخواهد بيافتد پاها ديوانه شده اندسرش خيلي درد ميكند ...خيلي تاريك است و نزديكيهاي صبح كاش باران ميباريد كاملا ذهنش پاك شده هر چه فكر ميكند يادش نمي فهمد سكته پدر پدرش مغزي بود يا قلبي يك ان وحشتش ميگيرد و حس ميكند پاهايش درد دارند ..سكته مغزي...افتاب دارد ميزند...ظهر داغي است يك لحظه به پاها نگاه ميكند و چندشش ميشود اخرين چيزي است كه ميبيند چشمانش انقدر تار ميشوند كه ديگر فقط سفيدي ميبيند جريان خون را كه به مغزش ميرفت حس نميكند پاها ديوانه اند باد ميگيرد شنها حمله لعنتي شنها اغاز ميشوند اسفالت بايد خيلي داغ باشد تاول اسفالت ها انگار دارند ميتركند ...باد شديدتر شده بغضش دارد ميتركد ياد ان روز بخير كه ..چيزي يادش نميايد بغضش ميتركد اشكها شنها را در هوا ميربايند پاها ديوانه هاميايستند بر ميگردند دلشان سوخته به تنهايي او پاها ميخوابند همه جا سفيد است انتهاي راه روشنايي بيشتر گريهاش ميگيرد ..شنها..
بعدها تو بيمارستان شايد عاشق يه پرستاري بشه و زندگي خوبي رو با هم شروع كنن كليشه اي و مسخره
***********************************
بابك بيات در سال 1325 روز 23 خرداد در شهر تهران به دنيا آمد. دو برادر به نام مرتضي و حسين دارد كه اختلاف سني بابك با مرتضي به سه سال و حسين به 10 سال برمي گردد و او آخرين پسر خانواده بود.
بابك به زندگي گذشته خود ميبالد واز بيان آن ترسي ندارد. از محلههاي جنوب شهر تهران و از آشنايي با ايرج جنتي عطايي در همين محلههاسخن مي گويد. سرآسياب دولاب،خيابان شهباز، شكوفه، كرمان، و آن همه خاطره از خانه محقري كه حتي كوچكترين صدايي ، به گوش همسايهها ميرسيد و آغاز آهنگسازيش از همين خانه محقر 48 متري بود. و خاطرات شيرين زندگي گذشتهاش با پدر و مادر و دو برادرش كه سراسر تعريف از عاطفه و مهرباني و فداكاري والدينش براي او بود.
زمزمه كردن هنگام رفتن به دبيرستان با كفش سوراخ و ساختن ملودي تازه، در حالي كه سرماي طاقتفرسا از سوراخ كفشش تمام وجودش را فرا گرفته بود.ميدان ژاله، چهارراه آبسردار و راه مدرسه ...
گرايش بيات به موسيقي پاپ از كي و كجا؟
از همان آغاز به موسيقي پاپ گرايش داشت و مانند خوانندههاي آن دوره ميخواند. اما پدر اصلا موافق چنين رويهاي نبود. پدرش دوست داشت او يك ورزشكار باشد و به دانشگاه افسري برود و زندگي نظامي را شروع كند. اما او با اين تفكر پدر جنگيد و موسيقي را دنبال كرد و به همين دليل بدون حمايت پدر راه خود را ادامه داد.
برعكس پدر، مادرش يك آدم احساسي و آكنده از هيجان بود كه آوازهاي قديمي تهران را ميخواند و پدر با اينكه اهل شاهنامهخواني بود اما با موزيسين شدن ته تغاري خانه شديدا مخالف بود.
![]() |
اساتيد بيات در موسيقي
از سن 19 سالگي در اپراي تهران و زير نظر خانم ثمين باغچهبان، و نصرت الله زابلي با موسيقي كلاسيك و جهاني آشنا شد و در حدود پنج سال همكاري خود را با اين اپرا ادامه داد. بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر اركستر جاز فولكوريك دوستي عميقي پيدا كرد كه اين دوستي به ادامه هارموني و آكومپاني مان و فراگيري ديگر اشتياقات موسيقايي بيات منجر شد.
بابك بيات از سن 21 سالگي تاكنون به صورت حرفهاي در عرصه موسيقي كار كرده است. ويژگيهاي كاري وي از حيث نوع آكوردگذاري، نوع ملودي به مخاطب نوعي از اعتراض را القا ميكند.
بيات با تصديق اين رويه خاطرنشان ميكند: اين حالتهاي اعتراض بر ميگردد به تمام طول زندگي كه داشتهام؛ از زندگي دور و برم. از لحظههاي خوش و ناخوش و از خستگيها و از دربه درها.
اين آهنگساز ميافزايد: از همان آغاز سالهاي جواني فكر ميكردم، زندگي براي من تمام شده است، اما فرداي آن روز شروع ديگر و حس غريبي داشتم. از خوابهاي كابوس مانندي كه توي آن خوابها پرواز ميكردم، توي خواب پرت ميشدم از بلنديها واز خواب ميپريدم.
وي ادامه ميدهد: زماني كه از خواب بيدار ميشدم، همه چيز مثل كابوس بود. زندگي، نداري، كار كردن از سن پايين، موانعي كه مرا از هدفم دور ميكرد. ميخواستم آهنگساز بشوم. ميخواستم بخوانم اما نميدانستم چه جوري؟ ميخواستم فرياد بزنم. دوست داشتم تمامي لحظات خودم را توي موسيقي بياورم، اما بلد نبودم. حتي نت يك خطي، هم بلد نبودم!
بيات بعد از آن، نت يك خطي را از ميلاد كيايي (نوازنده سنتور) فرا ميگيرد؛ در صورتي كه هدف اصلي وي ايرج بود.با ايرج صادق و صميمي بود و از روزي ياد ميكند كه در ميدان توپخانه قدم زدند و (قصه وفا) را ايرج ساخت!
ايرج جنتي عطايي، شاعر و ترانه سرا و نمايشنامهنويس كه از دوران كودكي تا قبل از انقلاب با بابك بيات همگام با هم موسيقي را ادامه دادند.
او در زندگي بيات و خانواده اش بسيار موثر بود، كه اين دوستي به ساخت ترانههاي بسياري از جمله: غريبه، جنگل، بنبست، خونه، فرياد زير آب، علي كنكوري، تپش، خاتون، سايه، خورجين (بانوي شرقي)، فصل بد خاكستري (روح بزرگوار)، سقف، هيچ كسي مثل تو نبود، طلايهدار (اي بزرگ موندني) و بسياري ترانههاي ديگر منجر شد.
بيات ميگويد: ايرج به من هدف داد تا توانستم موسيقي را ياد بگيرم و آهنگهايم را بدون اينكه سازي بزنم، نت مي كردم.
موسيقي فيلم
بيات با ياد گرفتن نت به سراغ (آرانژمان) رفت و شروع كرد. بهانه اين كار هم واروژان بود. بابك بيات موسيقي فيلم را با فيلم غريبه كه با همراهي واروژان ساخته شد، شروع كرد .قرار بود كه واروژان ترانه اين فيلم را آرانژمان كند. اما به بيات ميگويد: تو خودت ميتواني اين را آرانژمان كني؛ چرا نميكني؟
بعد از فيلم غريبه، بيات موسيقي فيلمهاي: خوشيد در مرداب، شب آفتابي (با ترانه عروسك قصه من)، برهنه تا ظهر با سرعت، فرياد زير آب، سريال چنگك و بسياري موسيقي فيلمهاي ديگر را ساخت. در فيلم (برهنه تا ظهر) حس ملوديك محمد اوشال بر بيات كاملا مشهود است .
بعد از پيروزي انقلاب بابك بيات فعاليت موسيقي را در شركت ابتكار، همراه با دوستش ابراهيم زالزاده و با كاست قاصدك، زندگي نامه صمد بهرنگي و بصورت ترانههاي كودكانه خانم سيمين غديري آغاز نمود. پس از آن كاست خروس زريپيرهن پري را به همراه احمد شاملو و كاستهاي سكوت سرشار از ناگفتههاست و چيدن سپيدهدم را با صداي احمد شاملو، موسيقي ساخت.
بابك بيات موسيقي فيلم را در بعد از انقلاب با فيلم مرگ يزدگرد ساخته بهرام بيضايي شروع كرد و در سال 1362 موسيقي فيلمهاي نقطه ضعف و ريشه در خون را ساخت و در سالهاي بعد براي فيلمهاي شايد وقتي ديگر و مسافران ساختههاي بهرام بيضايي، سريال سلطان و شبان، كشتي آنجليكا، عروس، پرده آخر، طلسم، مرسدس، جهان پهلوان تختي، دستهاي آلوده، اتوبوس، قرمز، دوزن، شيدا و در حدود 90 فيلم سينمايي موسيقي نوشته است و آخرين سريالي كه وي براي آن موسيقي ساخته است سريال ولايت عشق است.
بابك بيات در سال 1369 پس از چند بار كانديد بودن براي موسيقي فيلم، بالاخره وقتي كه از پنج كانديد موسيقي فيلم، سه بار نام او را اعلام كردند جايزه سيمرغ بلورين فجر را براي فيلم عروس دريافت كرد. همچنين در سال 1375 وقتي كه از بين چهار كانديد دو بار نامش اعلام شد، مجددا سيمرغ بلورين را دريافت نمود. در خانه سينما براي فيلم ساحره جايزه اول موسيقي فيلم را دريافت كرد.
در جشن گزارش فيلم جايزه بهترين آهنگسازي را براي صد سالگي سينما از آن خود كرد. در سال 1381 در مراسمي كه در شيراز برگزار شد از بابك بيات و چهار هنرمند بزرگ ديگر ايران تقدير به عمل آمد.همچنين در همين سال و در مراسمي ديگر از بابك بيات به خاطر يك عمر تلاش در زمينه ترانه ايران تقدير شد كه در اين مراسم پيامهايي از ايرج جنتي عطايي، بهرام بيضايي و... قرائت گرديد.
بابك بيات درباره اينكه چرا آهنگسازان فيلم ايراني نتوانستهاند در سطوح جديتر خود را نشان دهند، ميگويد: اگر امكانات آهنگسازان ديگر كشورها در اختيار ما بود، ميتوانستيم كارهاي خيلي بهتري را عرضه كنيم. اگر يك آهنگساز حرفهاي ميتوانست كارش را با ديد باز،همزمان كه فيلم روي پرده است، ضبط و اجرا كند؛ حتما موسيقي خوبي از آب در ميآمد.
وي ميافزايد: زماني كه ميخواهيم كاري را در ايران ضبط كنيم،آن را به صورت موويلا فيلم، با يك ديد كور انجام ميدهيم. به طور يقين چنين موسيقي، واضح نخواهد بود. ما اين امكان كه در استوديو همراه فيلم، اركستر و اجراي زنده داشته باشيم را نداريم. مثلا درفيلم كمدي، موسيقي كمدي درفيلم تراژدي،موسيقي تراژدي و .....نواخته شود و آهنگساز بتواند كار خودش را رهبري كند.
به گفته اين آهنگساز، موسيقي فيلمهايش را در يك لحظه مينويسد. وي ادامه ميدهد: من موسيقي فيلم را در ناخودآگاهم ميسازم و اصلا به فكر تجزيه و تحليل آن نيستم. تازه بعد از ساختن است كه كليدهاي ارتباطي را پيدا ميكنم و در بعضي مواقع، تعجب خود من را بر ميانگيزد.
روحش شاد و یادش گرامی...