تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
دل من...

اول اينكه :
بعضي وقتها دلت مي خواهد با دهان تمام مردم دنيا قهقهه بزني ! از درون حنجره تمام ساكنان زمين فرياد بكشي ! و با چشمهاي تمام ابرهاي جهان گريه كني ! …بعضي وقتها شادي يك واژه توخالي كم رمق است براي حسي كه داري ! بعضي وقتها بغض يك كلمه بي مصرف بدشكل است براي آن همه حرف مانده توي گلويت ! …بعضي وقتها دلت آنقدر تنگ مي شود كه با ريزبين تزين ميكروسكوپهاي دنياي عاقلانه آدمهاي پيرامونت قابل ديدن نيست ! …گاهي بدجوري به سرت مي زند !… گاهي فكر مي كني مجنون بودن هم عالمي دارد وقتي ليلايي يك گوشه اين خاك خدا به تو فكر مي كند ! … آنوقت ديگر هرگز دلت براي خودت تنگ نخواهد شد ! چون خودت را تازه پيدا كرده اي ! …تازه تازه مثل سيبهاي سرخ سرخ !

                        ***********************

 آهاییییییییییییی.........آهاییییییییییییییییییییییییی.........یکی هست که شونه هاش رو برای چند دقیقه به من بده تا من سرمو بذارم روشون و اندازهء هرچی دریاست گریه کنم؟دارم خفه میشم.دارم خفه میشم چون این بغضی که گلومو گرفته نمیخواد بباره.......کیه که واقعاً بفهمه من چی میگم و چی میخوام؟خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا.........تو کجایی که دیگه نه احساست میکنم و نه میتونم باهات حرف بزنم؟به اندازهء همهء روزای عمرم خستم......کاش میشد میخوابیدم و دیگه هیچوقت بیدار نمیشدم.

یکی هست که بگه چرا این عصر جمعه ها اینقد دلگیره؟!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 18:0  توسط مسلم  | 

 

غمگينم و مي خواهم فرياد بكشم... ما متعلق به كدام زمانه ايم ، كسي مي داند ؟! داريم هدر مي شويم... ونبايد دم زد... سيگارت را بكش... و كتابت را ورق بزن... تلويزيون نگاه كن... دلت را به برنامه هاي تكراري خوش كن و هي ننال... روزگار هيچ دخلي به تو ندارد... برو خدا را شكر كن كه وضعت بد تر از اين نيست... همه چيز خوب است... خودت مگر نمي گفتي از قول  " آندره ژيد " كه بابا عجب حرف خوبي زده : ... بكوش زيبايي در نگاه تو باشد... خب ... پس لال شو و بگذار روزگار بد

باشد و كثيف... بكوش زيبايي در نگاهت باشد!!!

...

اين بار هم كه
تاول پاهايم خشك شود
دوباره عاشقت مي شوم
دوباره راه مي افتم
دوباره
گم مي شوم.

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:7  توسط مسلم  | 

میتوانم...

این روزها می گذرد

احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل آمدن روز است... 

 

بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ...  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 16:50  توسط مسلم  | 

برای تولد خودم...

فکر می کردم اينبار می تونم آروم و بی صدا از کنارش رد بشم بی اونکه به هم آزاری برسونيم اما نشد ... خيلی تلاش کردم اما حاصل همه ی اين تلاشها بغض فرو خورده و انباشته شده ای بود که بالاخره شکست ...
کاش الان یه جایی بودم دور از اینجا تنها ی تنها .کاش می تونستم بالای یه کوه بلند يا وسط يه جنگل بزرگ باشم و  اونجا فریاد می زدم تا  سبک می شدم . دستامو میذاشتم روی گوشام و فریاد می زدم........... آخه گريه هم درد منو ديگه دوا نمی کنه ..

مثل بقيه روزهای تولدم - و حتی بدتر- ، از عصر تا حالا تمام لحظه های زندگيم مثل يک فيلم از جلوی چشمهام ميگذره .. تک تک ثانيه هايی که تلف شدند ، تمام آرزوهايی که داشتم و بهشون نرسيدم ، و تجسم اونی که می خواستم باشم و نيستم ... حالم از همه چی به هم ميخوره ..
امشب از اون شبهاييه که داره بارون می باره دلم می خواد  برم زير بارون و تا صبح گريه کنم ...

 

 

                                          ****************

برای این روز
ذهنم شلوغ شلوغه، هر چيز جفنگی كه بخوای.
توی ذهنم، چكمه‌ی يه سرباز، 69 تا مورچه رو يجا نفله ميكنه.
توی ذهنم، بعضی از بچه‌ها، يه لنگه از كفش‌هاشون رو يه جا برای هميشه گم كرده‌ن.
توی ذهن من هميشه لبه‌های توالت فرنگی، مرطوب و كثيفه، به طوريكه چندشت ميشه بشينی روش.
توی ذهنم، هميشه موقع باد زدن زغال‌ها، يه جرقه ازشون می‌پره و تی‌شرتم رو ميسوزونه.
من توی ذهنم هيچ موقع چيز به‌درد‌بخوری نداشته‌ام كه تقديمش كنم به تو. نميدونم كه اين از عوضی بودن منه يا تو، يا شايد هردومون. ولی به هر حال اينجوريه.
توی ذهنم، خبرهاست ولی هيچ كدوم ارزش گفتن ندارن جز اينكه امروز، روز تولد توئه و من اينجام، در هزار كيلومتری تو. مطمئن باش توی ذهنم با هم ميريم "سيب نقره‌ای" و موقعی كه داری با اشتهای تمام "بارلی گلاستو" هورت ميكشی تو چشات نگاه ميكنم و ميگم: "تولدت مبارك".
شايد هم بعدش يه قهقهه سر بدم به حال و روز هردومون...

               ت.و.ل.د.م   م.ب.ا.ر.ک....

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 21:30  توسط مسلم  |