تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش

پسرک مدتها بود از لبه پرتگاه آویزون بود .....
دستاش دیگه جون نداشتن که لبه صخره رو محکم بگیرن . تمام تنش و دستاش از تیزی های صخره ها خراشیده شده بودن....
مدتها بود که داد می زد و التماس می کرد و کمک می خواست بلکه یکی صداشو بشنوه و دستشو بگیره و بکشدش بالا .
ولی رهگذرا می اومدن و می رفتن و انگار فریاداشو نمی شنیدن ....
تا بالاخره یکی اومد ....
یه دست از بالای صخره دراز شد تا دست پسرک رو بگیره و بالا بیارتش . 
پسرک با اشتیاق دستشو دراز کرد و دست غریبه رو محکم گرفت ... اونقدر محکم که انگار دستاشون یکی شده بود .....
غریبه زور زد که اونو بیاره بالا . محکم و محکمتر دستشو گرفت و کشید .....
ولی نمی شد ....
اونقدر دستش رو محکم گرفته بود که پسرک احساس کرد استخوناش خرد شدن .....
غریبه دستش رو ول کرد و گفت : متاسفم ، نمی تونم بکشمت بالا .
و رفت ... 
پسرک به دستش که نگاه کرد ، دید تمام استخوناش خرد شده ! تمام انگشتاش له شدن ! همشم به خاطر غریبه ای که می خواست کمکش کنه اما ....
خیلی وقته پسرک هنوز از لبه پرتگاه آویزونه
با دستهای دردناک و خرد شده ش سفت صخره رو چسبیده تا نیفته
نمی دونه تا کی می تونه مقاومت کنه ....
ولی با دیدن هر دستی که می خواد کمکش کنه خودشو می کشه کنار و پنهون می کنه !

                                       *****************

صادق هدایت :كاش هرگز بدنيا نمي‌آمديم، حالا كه آمديم، هر چه زودتر برويم خوشبخت‌تر خواهيم بود...!

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 19:8  توسط مسلم  | 

 

 

در پستوي زمان ثانيه هاي بي كسي ام را ذره ذره آب مي كنم . من سالهاست كه خاكستر نشين اين كوير بي آب و علفم خاكستري كه هرگز روي آرامش را يه خود نديد . من انعكاس غربت را از همهمه كوهها لمس مي كنم همواره ساز غربت از لابه لاي انگشتانم سرازير مي شود و فريادهاي تنهايي در سكوت ديوارهاي اتاقم ماوا گرفته اند .

مي داني ...

ديگر تهي از هيچ ام آنقدر كه ديگر پروانه ها هم مرا نمي بينند ... به هيچستان هم كه سفر مي كنم راهم نمي دهند و من همواره ساز بي كسي ام را براي اين دل خرابم مي نوازم اما هرگز نه گنجشكان نه باران و نه حتي كلاغهاي هميشه سرگردان آنها را نشنيدند ...فرياد اينهمه ناجوانمردي را برسر بادها خواهم كشيد ..

مهره گمشده زندگي من در لابلاي اينهمه هياهوي زمان ناپديدتر شد . تو همواره سكوت دردهايم را هم شكستي آنقدر سنگدل بودي كه حتي فرصت دمي آسايش را هم از من دريغ كردي ..واي كه صداي خش خش برگهاي پاييزي آزارم مي دهند ولي چه كنم كه فصل پاییز دارد شروع می شودو همه جا پر از اين برگهاي نفرت انگيزمی شود لعنت به اين برگها و لعنت به فصلي كه همواره پيام آور درد و غم بوده ..

ديگر آواز پرندگان نيز شادم نمي كند ديگر آنقدر عقربه هاي ساعت را دنبال كرده ام كه خسته شده ام آنقدر كاغذها را سياه كرده ام كه انگشتانم شاكي شده اند ...
..
خوب مي داني كه اسارتي كه نامش را زندگي گذاشته ام ذره ذره ذوبم مي كند و من خوب مي دانم كه تو چه لذتي را صاحب مي شوي ولي افسوس كه آنقدر از زندگي فاصله گرفته ام كه حتي نفرين كردن هم فراموشم شده فقط ديشب تا سپيده صبح همراه با آسمان گريستم كاش مي شد كه از اين كابوس لعنتي بيدار مي شدم ...

                       بالاخره اين روزگار لعنتي متوقفم خواهد كرد

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 16:39  توسط مسلم  |