
آهنگ کوچ
آسمان ابری نیست
و زمستان هم ،
دل من اما غمگین است
چشم من اما بارانی .
بوی غربت دارد
کوچه ی تنبل پر همهمه مان
بوی هجرت دارد
چمدانِ خسته ی من
و هوای گریه
مادر کور دم مردن من .
قصد هجرت دارم
به کجا باید رفت ؟
بروم
بروم
قایقی از رنج بسازم
و بهاری از عشق
بین ما دریایی ست
که نخواهد خشکید
بین ما صحرایی ست
که نخواهد رویاند
من اگر می دانستم
من اگر می دانستم
به کجا باید رفت
چمدانم را می بستم
و از اینجا می رفتم
قصد هجرت دارم
دل من می گوید :
دل به دریا بزنم
و به آن شبه جزیره بروم
میوه ی تازه ی امید بچینم
دل من می گوید :
سر به صحرا بزنم
بروم شهر سپیداران
و سپیدیها را
ارمغان آورم، آه
چه خیال خامی دارم ! نه ؟
قصد هجرت دارم
به کجا باید رفت
به کجایی که در آن
آسمان ابری باشد
و زمستان هم
دل غمگین اما نه .
با تو ام ای یاور
ای دوست
تو اگر سنگر امنیت من بودی
من هوای رفتن را ...
من هراس ماندن را ...
. . . . . . . . . . .
پیش تو می ماندم
و بیابانها را
بارور می کرديم
چه خیال خامی دارم ! نه ؟
بوی هجرت دارد
چمدان خسته ی من
و هوای گریه
مادر کور دم مردن من
قصد هجرت دارم
به کجا باید رفت ؟
(شعر از ایرج جنتی)
****************
يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضی

فعالان جنبش زنان در تدارك كمبين «يك ميليون امضاء برای تغيير قوانين تبعيضآميز»
نويسنده: گروه خبر زنستان
كمپين «يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز» يكشنبه 5 شهريور با برگزاري نشست «تاثير قوانين بر زندگي زنان» آغاز به كار مي كند.
کار رو در رو با زنان ایرانی در سطح گسترده، آگاهی از نیازها و مشکلات حقوقي آنها در زندگی روزمره و در نهایت افزایش آگاهی و حساسیت آنان در زمینه مسائل حقوقی و نابرابری های حقوقی زنان و مردان نيز از ديگر اهداف اين كمپين هستند كه از طريق ارتباط چهره به چهره براي جمع آوري امضاها دنبال ميشوند.
در اين نشست جمعي از وكلا، دانشگاهيان، هنرمندان و نويسندگان پيرامون ضرورت تغيير قوانين تبعيض آميز حوزه زنان سخن خواهند گفت و فعالان زن شركت كننده در كمپين، اين طرح را معرفي ميكنند.
اولين جلسه از سلسله نشستهاي «تاثير قوانين بر زندگي زنان» يكشنبه 5 شهريور از ساعت 17 الي 20 در سالن موسسه رعد به نشاني: شهرك غرب، فاز 2، خيابان هرمزان، خيابان پيروزان جنوبي، روبروي خيابان ششم برگزار ميشود.

بر تنش فقط يك پارچه ي حرير سياه بلند بود. لخت و عريان در حال دويدن در يك بيابان، تا جايي كه چشم كار مي كرد شن و ماسه بود و در پشت سر يك طوفان شن. در حال فرار بود. به كجا؟ خودش هم نمي دونست. پاهاش سر شده بودند و ديگه ناي دويدن نداشتند. بارها و بارها زمين خورد ولي بلند شد و دوباره شروع كرد به دويدن. ترس و وحشت همه ي وجودش رو گرفته بود، اگه فقط يك موجود زنده مي ديد شايد همه چيز قابل تحمل تر مي شد چون اونوقت با هم براي ادامه ي زندگي و فرارشون تلاش مي كردند........ ولي او تنهاي تنها در بيابان با طوفان شني در پشت سر كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شود. دوباره خورد زمين ولي ايندفعه بلند نشد و با صداي بلند فرياد زد:“ بيا، بيا من رو در آغوش بگير و ببر.” چند دقيقه ي بعد در حالي كه چشمهايش هيچ جا رو نمي ديد خودش رو مانند پر در آسمون احساس كرد و بالاخره به آرامش رسيد...