تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش

دلم گرفته ست از امروز، از امروزها

دلم گرفته ست از خودم ،  از تو، از مایی که هیچ وقت "ما" نبودیم و نشدیم

همیشه گفتیم و بارها، که برای قدمی به جلو رفتن باید چندین قدم به عقب بازگشت

و امروز و اکنون در اینجا هستیم. جایی که سالها پیش بودیم و بسی عقب‌تر

گفتیم باید قانع بود و راضی

راممان کردند چه ساده و چه بی دردسر

چه ساده فراموش کردیم، آنچه را که زمانی می‌خواستیم

و امروز محال می‌پنداریمش

                        ...

پرپر کردیم آرزوهایمان را و به زباله دانی تاریخ انداختیمشان

و چه ارزان فروختیم شرافتمان را و آزادیمان را

به بهانه آزادی ...

افسوس و صد افسوس

که امروز برای افسوس خوردن دیرست

امروز و امروزها برای افسوس خوردن نیست ...

برای خون خوردن است و گریستن

گریستن برای کسانی که از خونشان قدحی از می ساختیم

برای خونخواران تاریخ

                        ...

وای بر من و شما که می‌دانیم در خوابیم

می‌دانیم که آنچه که می‌بینیم سرابی بیش نیست

و ای کاش کور می‌شد چشمانمان که می‌بینند و صد افسوس و هزاران افسوس که می‌بینند

و گوشهایمان که می‌شوند و زجرمان می‌دهند

                                    ...

بگذارید خواب راحتی بکنم ای چشمهای نافرمان

و نشنوید ای گوشهای بی صاحب

                        فریاد مختاریها و پوینده‌ها را!

من خود به مسلخ تاریخ خواهم رفت ...

            هرگز کسی مرا وادار نکرده به کاری که نخواستمش

                                    ...

آری بگذارید لحظه‌ای به خواب روم، به خوابی آرام

خسته شدم از این همه خود را به خواب زدن و نخوابیدن

بگذارید به خواب روم

خواب ابدی که بیداریش مرگ باشد ...

بگذارید به خواب روم

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:2  توسط مسلم  | 

به من نگاه کن.به چشمانم نگاه کن.آیا عمق اندوهم را در نمی یابی؟اشکهایم را آیا نمیبینی؟
قلبم آشفته و بیقرار میتپد.میترسم.وحشت امکان هر کاری را از من گرفته است.در باز میشود یکی در آستانهء در ایستاده است.من به کنج اتاق پناه میبرم سایه ات بر روی دیوار پهن میشود.من میلرزم.
انقدر خودم را در خودم فشرده ام که کوچک شده ام.از سکوت خسته شده ام.میخواهم فریاد بزنم.صدا در گلویم خفه میشود.
نگاهم را از نگاهش پنهان میکنم.
.
.
.
.
.
.
.
تمام تنم خیس شده است.بدنم در کورهء تب میسوزد.هراسان به اطرافم نگاه میکنم.نفسم به شماره می افتد.صدای تپشهای قلبم را میشنوم.
همه جا تاریک است.خواب دیده ام انگار.این کابوسهای تلخ نمیخواهند رهایم کنند؟؟؟
آرام دراز میکشم.خیره به سقف.کلافه و سردرگم.لبهای خشکم در تمنای جرعه ای آب،تا آتش درونم را آرام کند.
در باز میشود  و من فقط زیر لب میگویم:آب،و لحظه ای بعد با لیوانی در دست بر میگردد،لیوان را میگذارد و میرود.
لیوان را به لبهایم نزدیک میکنم،فقط یک قطره کافیست،دوباره حالم به هم میخورد .
تشنه ام،تشنه،دارم میسوزم.دوباره دراز میکشم و به سقف خیره میشوم.میترسم چشمانم را ببندم.میترسم دوباره کابوس ببینم.
هرگز به این اندازه از شب بیزار نبوده ام.چرا تمام نمیشود؟نکند خورشید راهش را گم کرده باشد؟نکند آمدنش را فراموش کرده باشد؟
دلم میخواهد همهء این لحظه های تلخ تمام شود.هیچ چیز دیگری نمیخواهم.فقط تمام شود.همین.......................

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:25  توسط مسلم  | 

تو دوستم نداشتي اما من واست ميمردم

آسمان ابریست،باد می آید،ابرهای تیرهء اندوه آسمان را سیاه پوش کرده اند.دلم گرفته.خدا نیست،تو نیستی و انگار هیچ کس نیست.من اینجا در مسیر طوفان تنها ایستاده ام و به گردبادی نگاه میکنم که هر لحظه به من نزدیکتر میشود و میخواهد وجودم را،همهء وجودم را ببلعد.
حتی این درختان سبز هم در نگاهم زیبا نیستند.برگهایشان را در هوا تکان میدهند و با غرور نگاهم میکنند.انگار میخواهند زندگی سبزشان را به رخم بکشند و تحقیرم کنند.
هوا بوی غم میدهد،باد زوزه میکشد،ابرها می غرند و من گریه میکنم.
آسمان میبارد.نمیدانم این اشکهای من است یا باران که گونه هایم را خیس کرده است.
چیز زیادی یادم نیست.هنوز سرم درد میکند.همه چیز مثل فیلمی که با دور تند پخش شود از جلوی چشمم میگذرد.نمیبینم.همه چیز مبهم است.
انقدر فریاد زده ام که گلویم درد میکند.انگار دنیا دور سرم میچرخید.
چهرهء هیچکس را واضح نمیدیدم،صداها گنگ بود و من روی زمین پیچ و تاب میخوردم.
هنوز حالم بد است.انگار خواب دیده ام.شاید کابوسی بود که دیگر گذشته.نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم..................
دلم فقط آغوش امنی میخواهد تا به اندازهء همهء این ابرها بگریم.دلم امنیت میخواهد تا مثل آن پرندهء کوچک،خودم را در آغوش آبی آسمان رها کنم.
دلم میخواست برایت از شبهایم ستاره سوغات بیاورم،اما دیگر ستاره ای نمانده.آن روزهای خوب دیگر تمام شدند،انگار هرگز نبوده اند،مثل آن ستاره ها که انگار یکی همه را از دامن آسمان دزدیده است.
باد می آید.........باد می آید و جوانی مرا با خودش می برد،باد می آید و خاطرات قشنگم را پرپر میکند،باد می آید و روح خسته ام را در هم میپیچد.
پیر شده ام انگار.دلم نمیخواهد در آینه نگاه کنم.آخر من که هنوز جوانی نکرده ام،پس چرا انقدر شکسته شده ام؟
شاید جوانیم را گم کرده ام،گل شادابیم را آن نگاههای تلخ خشکاند،آن حرفهای گزنده......
تمام وجودم یخ زده،نمیدانم هوا سرد است که اینطور میلرزم یا لرزش شانه هایم از هق هق گریه است.
هرگز خودم را اینطور احساس نکرده بودم.انقدر رها شده،انقدر تنها.
خدایا چرا خوابهایم تعبیر نمیشوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا! آرامش و امنیت را به من برگردان.

کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشمهایش تر شویم
وقت پائیز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش وقتی آرزویی میکنیم
از دل شفافمان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرفهای قلبمان را بشنود
.................................................................................................................

از همه دوستانی که فرصت نکردم بهشون سر بزنم معذرت می خوام راستش من مسافرتم معلومم نیست کی برگردم ولی سعی می کنم به همتون سر فرصت سر بزنم. از همتون ممنونم و دوستون دارم

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 16:37  توسط مسلم  | 

گریه کن پسرکم،سرت رو بذار رو شونه های من و هرچقدر که دلت میخواد گریه کن.من اینجام،کنار تو،حرف بزن،بذار اون سرب مذابی که داره وجودت رو نابود میکنه بریزه بیرون.
_نه!من نمیتونم حرف بزنم،نمیتونم بگم از چی ناراحتم،نمیتونم بگم اون چیه که داره اینطور منو میترسونه.فقط تو از کنارم نرو.پیشم بمون،محکم بغلم کن،بذار تو آغوشت آروم بشم.من به آغوش امنت احتیاج دارم.
_نمیرم عزیزم.من هیچ جا نمیرم،مطمئن باش که تنهات نمیذارم،نترس نازنینم،نترس.
_ولی من میترسم،به دستام نگاه کن،ببین داره از وحشت میلرزه،صدای قلبم رو میشنوی؟من سردمه،خیلی خسته ام،خیلی زیاد.تو میدونی چرا من انقدر خسته ام؟
احساس میکنم خیلی تنهام،احساس میکنم هیچ بهانه ای برای زنده موندنم ندارم.
_چشمات رو ببند و آروم بخواب،به هیچ چیزی فکر نکن،فقط آروم باش.تو صبورتر از این بودی که به این زودی نا امید بشی.
_به این زودی؟من به اندازهء تمام روزهای عمرم صبوری کردم.من به اندازه همهء روزهای عمرم درد کشیدم و صبوری کردم.به اندازهء تک تک روزهای تلخی که نفس کشیدم،فقط به این امید که یه روزی همه چیز درست میشه.اما الان دیگه حتی از امیدوار بودنم خسته شدم.من دیگه از صبوری کردن خسته شدم.
_اینطور از ته دل گریه نکن پسرکم.اینطور گریه نکن.یه روزی میاد که میبینی دیگه هیچ غمی نداری.یه روزی میاد که صدای خنده هات توی تموم خونه میپیچه.یه روزی که عشق همهء غمهات رو میشوره و با خودش میبره.
_نمیخواد منو دلداری بدی.عشق؟؟؟چه واژهء خام بچه گانه ای! مرگ تنها چیزیه که میتونه آرامش رو دوباره به من برگردونه.
من دلم میخواد یه روز برفی ،صبح زود از خواب بیدار بشم،کوله پشتیم رو بردارمو تنها برم کوه.راه بیفتم و همینطوری که دارم میرم بالا دونه های برف بشینه رو صورتم،صورتم از سرما بی حس بشه،باد بیاد و سرما بدوه زیر پوست تنم.هیچکس از کنارم نگذره.من تنهای تنها باشم.
وقتی رسیدم به قله همونجا روی برفا بشینم،چشامو ببندم، یه نفس عمیق بکشم و بذارم ریه هام برای آخرین بار از اکسیژن پر بشن،بعد آروم رو به روی صخره ها بشینم و به سکوتی که اطرافم رو تسخیر کرده گوش بدم و بذارم برف تموم تنم رو بپوشونه.
وقتی وجودم از سکوت و آرامش لبریز شد،وقتی آخرین نفسهای عمرم رو با لذت بیرون دادم، برم لب بلندترین قله بایستم،نمیخوام چشمام بسته باشه،میخوام همه چیز رو در اون ثانیه های آخر ببینم.بعد دستامو باز کنم و مثل پرنده ها خودمو از اون بالا رها کنم.خودمو از اون بالا رها کنم و دیگه اجازه ندم هیچکسی یا هیچ چیزی منو غمگین کنه.
دلم نمیخواد هیچکس منو پیدا کنه.دوست دارم همونجا،توی دره،بین برفا،بین اونهمه سپیدی و پاکی مدفون بشم.دلم میخواد وقتی هم که مردم تنهای تنها باشم.نمیخوام وقتی مردم تازه همه به یاد بیارن که این دخترک غمگین رو میشناختن.دلم نمیخواد کسی برام دل بسوزونه و بگه حیف شد که مرد.
میفهمی چی میگم؟نه تو نمیفهمی،هیچکس نمیفهمه.من خسته ام،خسته از تمام زندگی.


کاش میدانستم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
روی تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
وتکان دادن سر را که عجیب!
عاقبت مرد،افسوس!
کاشکی میدیدم
من به خود میگویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد.


2 نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:39  توسط مسلم  | 

...!
تنهایی؟!!!!!!!

اين چه حاليست دگر ؟ انگار هر آنچه در معده دارم می خواهد از گلويم بيرون بيايد ! کاش همه جا نيلی رنگ بود ، کاش همه جا زرد بود ! اين چه حاليست دگر ؟  انگار ذهنم دوست دارد چشمانم همه جارا سفيد تر از برف ببيند ! کاش خوابم ببرد تا اين درد اين چنين نرنجانتم !

  آه خداوندا اين چه حاليست دگر ؟ چرا از رفتارم اين چنين پشيمانم ! چرا از رفتن به آينده اين چنين تراسانم ! کمک کمک حتی نمی توانم يک ثانيه را تحمل کنم ، وای اين چه حاليست دگر ؟!؟!

  دلتنگم ، دلتنگ يک ثانيه از ديروز ، از پريروز . چه چيز ميخواهم من ؟ !

 

  منتظرم مثل همیشه نسیم بوزد و من آرام شوم .

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:26  توسط مسلم  |