تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
برای مادر ...

:: مادر خود خداست! حق - در ازل کلمه بود؛ کلمه با خدا بود؛ کلمه خود خدا بود/ عهد جدید؛ انجیل یوحنا؛

 باب اول کلمه! اوج می‌گیرد! کلمه! صدایی بالا می‌رود! فریاد! خلقت! صدا هم‌چنان در اوج، بازی می‌کند! پایین و بالا! فریاد! خلقت! پرده باز می‌شود! - و خدا گفت: روشنایی بشود؛ روزی اول.../ عهد عتیق؛ سفر پیدایش؛ باب اول نور می‌آید! روشنایی! فرشته‌ای سیاه در مرکز عالم! عالم: صحنه! صحنه: زمین! فرشته‌ای سیاه بر زمینه‌ای سفید! گویی بال می‌زند! شروع به آوا! فریاد! جیغ! موسیقی زاده می‌شود! موسیقی: کلام ناگفته‌ی درون آدمی! فرشته دادوار فریاد می‌کشد! فرشته سیاه است! هاله‌ای دور فرشته را در برگرفته است! فرشته گویی زندانی‌ست! فرشته بر زمین است! فرشته: آدم! آدم: حوا! حوا: مادر! حوا بار می‌گیرد و می‌زاید! آدم از پدر آسمانی بارور می‌شود! پدر: خدا! همه با آوا و موسیقا! مادر می‌زاید: کودک از میان گِل برمی‌آید! گِل: خاک زمین، اضافه‌ی اشک خدا! کودک سراپا گِل است! چشم‌ها را می‌مالد با دست! گویی اشک می‌ریزد؛ اشک گِل! لحظه‌ای به این سو می‌نگرد؛ دیگر لحظه به آن سو؛ آخر به بی‌سو! این‌جا فلسطین است! زادجای عیسای نزارص! عیسا: کودک! کودک برآمده از مریم! مریم: مادر باکره! مادر ساکت است! حتا نگاهی بر کودک ندارد! کودک گم شده‌ است! کودک نخست‌چیزی که می‌شناسد گریه است! در آغوش گِل به سخن می‌آید! گریه می‌کند و فریاد می‌کشد: ماما! رسالت آسمانی‌ی مادر آغاز می‌شود! اینک مادر: شاه زمین! کودک انگشت در دهان به بازی‌‌چه؛ دور از پستان مادر در گِل غوطه می‌خورد! گِل می‌خورد! کودک؛ کودکی را پس پشت می‌گذارد! رشد! بزرگ می‌شود! به سرعت صدا! به سرعت فریاد! مادر هم‌چنان سخن‌گوست! با ساده‌ترین نجواها! ابتدایی‌ترین هجاها! مادر در کنار کودک است و دور از او! کودک دیگر کودک نیست! از گِل رشد می‌کند و می‌پرورد! اول‌این درس: اطاعت! دوم‌این درس: برده‌گی! سوم‌این درس: خفه‌گی! خفقان! فریاد بی‌صدا! کودک داد می‌کشد! اما این صدای مادر است که به گوش می‌رسد! صدای کودک هم‌چنان در گلو مرده است! صدای کودک بیرون می‌آید اما موج نمی‌شود! ساز کودک ناکوک است! تنها فریاد ماما از حنجره‌اش رنگ می‌گیرد! کودک بر میز درس می‌نشیند! ماشین‌وار می‌خواند و ماشین‌وار درس پس می‌دهد! خم می‌شود و راست! دست‌اش را نشست‌گاه چوب معلم می‌کند! معلم: خود کودک! همه این‌جا همان کودک هستند! تنها مادر است که مادر است! تنها مادر است که خدا است! خدا جیغ می‌کشد! کودک بزرگ می‌شود! بزرگ شدن: سرباز شدن! کودک سرباز اسلحه دست می‌گیرد! درس بعدی: کشتن! کشتن دوست و دشمن! کودک شلیک می‌کند! کودک کوک‌وار دست به نشانه‌ی اطاعت به تاق سر می‌کوبد! کودک آدم می‌کشد! کودک کشته می‌شود! با دست خودش سرکوب می‌شود! کودک چکمه‌بوس دیکتاتور می‌شود! کودک دیکتاتور می‌شود! گویی جهان مرده‌گان زیر و رو شده است و زورگویان تاریخی‌ی جهان در این گِل‌گاه به ذات این کودک بار دیگر زنده‌ شده‌اند! زنده شده‌اند و کودک را کشته‌اند! کودک تنها کشتن می‌داند و سر به زیر آوردن در مقابل بالاسرش! بالاسرش بر سرش می‌کوبد! سرکوب: مرگ کودک! کودک نماینده‌ی همه‌ی بشر! بشر: اشرف مخلوقات! مخلوقات: ذات کثافت گِل! گِل: جای برآیش و فروهش آدم! آدم: قاتل! قاتل: مقتول! مقتول: کودک! کودک: بشر در همه‌ی تاریخ! مادر هم‌چنان در تلاش! تلاش برای هزارساله‌گی‌ی کودک! کودک گِل می‌خورد! مادر هم‌چنان در آوا! آوا برای لالایی‌ی خواب! خواب : مرگ! مشعل کودک را مادر روشن می‌کند! مجسمه‌ی آزادی و مشعل فرازش! شعله‌های‌اش بر هوا! شعله‌ی آزادی کودک را می‌سوزد! کودک آزادی را می‌چشد! در بند مجسمه‌ای! آزادی‌ی سنگی! آزادی‌ی در بند! مجسمه‌ی آزادی: آزادی‌ی مجسمه! آزادی بی‌معنی‌ست برای کودک! کودک اطاعت کورکورانه را برمی‌تابد! طغیان بی‌معنی است! شورش مساوی سرکوب! مجسمه‌ی آزادی‌ی کودک تنها سرابی‌ست از اقیانوس آزادی و بی‌بندی! این جهان؛ دنیای بندهاست! بند مادر بر دست کودک! بند گل بر پای کودک! بند ایمان بر ذهن کودک! بند عشق بر قلب کودک! بند نفرت بر چشم کودک! این جهان؛ جهان بندیان است! بند: آزادی! آزادی: مرگ! کودک به شعله‌ی عشق مادر آزاد می‌شود! کودک به شعله‌ی نفرت مادر آزاد می‌شود! نور می‌رود! اما صدا هم‌چنان هست! نور مرگ دارد و صدا نه! آوا مانده‌گار است! مادر راز مانده‌گاری را می‌داند! مادر مقدس تنها فریاد ماما را یاد کودک داده است! مادر جاودانه‌ است! مادر نفرت است! مادر جنگ است! مادر جهل است! مادر عشق است! مادر سیاه است! فرشته‌ی سیاه خدا! مادر آواست! مادر موسیقاست! مادر کلمه است! مادر کلمه‌ی خداست! مادر خود خداست!*

                                             مادرم روزت مبارک

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:58  توسط مسلم  | 

 

به یاد ۱۸ تیر ۷۸...!

و هفت سال گذشت

"آن فریادها و ناله ها،آن رخت های سیاه،بدن های سوخته و روزهای شهر آشوب" هنوز و هم چنان دانه،دانه اش در یاد و خاطرم است و انگار در گوشه و جایی از ضمیرم ذهنم حک شده،با سربی داغ که هرگز محو نمی شود.
هفت سال گذشت و در هیاهوی این اندک سالیان،گویی قرن ها گذشت از "قمه آجین کردن" جوانان فرهیخته ی ایرانی و دیگر گوش شنوایی نیست که روزی شنیده باشد:«یاحسین» و لحظاتی بعدش صدای خرد شدن استخوان های انسانی،پرده هایش را به ارتعاش درآورده باشد.تیامن ایرانی ما در سالگرد خود است و در حیرت نیستیم که چرا یادی نیست،از آن روزها،از کسانی که با سنگ و کلوخ در برابر اشک آور،رقص باتوم و غوغای هفت تیرها ایستادند.این رسم تاریخ ایران است که حساب گر است و در پاره ای اوقات،به دلیل هزینه ی بالای به یادآوردن،برخی چیزها را فراموش کند تا سال ها،سال بعد به یاد آورد.هیجدهم تیر،روز مظلومیت یک نسل و نمایه ی کاملی از خشم تمامیت خواهان از همین روزهاست.در هیجده تیرماه 1385،غوغای جام جهانی فوتبال سایه افکنده بر همه چیز و سخت است که یک نیم بند انگشت غبار و زنگار نشسته بر اذهان مان را پاک کنیم تا به یاد آوریم.به یاد آوریم؛«آن فریادها و ناله ها،آن رخت های سیاه،بدن های سوخته و روزهای شهر آشوب» را.سالگرد و سوگواری ما برای فاجعه ی هیجدهم تیرماه بماند برای بعد،برای خیلی بعدتر،برای روزی که شاید ما نباشیم و فرزندان مان صفحات تاریخ را به دنبال سندی از مظلومیت پدران شان و ظلم آشکار حاکمان زیر و رو کنند.

18 tir

 

                 ******************************************

این روزها آسمان دنیا فقط به رنگ آبیییییییییییییییییییییییییییییییییست!

                                     

                                       Italy captain Fabio Cannavaro lifts the World Cup trophy

                                    

Marcello Lippi celebrates with his players

                       

                        photo

                        


2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:22  توسط مسلم  | 

آخ که چه قد دلم گرفته...

دلم گرفته،دلم گرفته،دلم گرفته.بیزارم از همهء این روزها از همهء این ثانیه ها

 .بیزارم از خودم.دلم میخواهد خودم را از بلند ترین

 

قله پرتاب کنم.دلم میخواهد بمیرم،نباشم،نگاه نکنم.

 

دوباره بیقرار شده ام.دوباره دلتنگ شده ام.چقدر این کوچه ها برایم غریبند.چرا

 

نمیتوانم مثل دیگران عبور کنم و نبینم؟چرا نمیتوانم چشمانم را ببندم تا نگاه

 

محتاج کسی را نبینم؟چرا نمیتوان گوشهایم را بگیرم تا صدای گریهء غریبی را

 

نشنوم؟هروقت خواستم آرزو کنم کور شوم،جملهء شریعتی به یادم آمد"هرگز

 

کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن".ولی تا چقدر باید ببینم و عذاب بکشم؟

 

خسته ام.خسته ام از تمام آدمها،از دروغهای قشنگشان،از این لبخندهای

 

تصنعی.

 

از این نقابهای مسخره که چهرهء واقعی آدمها را پنهان میکند.

.حتی دیگر اشکی هم برایم نمانده است.تا

 

بر گور خویش بگریم.انگار عشق به آدمها در دلم مرده است.

 

یاد این شعر خودم افتادم:

 

میترسم از تمامی آدمها،این عشق هم درخشش یک رؤیاست

 

این شهر با دروغ و ریاکاری،باور کنیم آخر این دنیاست

 

من از آدمها میترسم،از همه چیزشان،حتی از دوست داشتنشان.کاش

 

میتوانستم بروم.کاش نشانی آن شهر آرمانی را بلد بودم.کاش هرگز به دنیا

 

نیامده بودم.........

 

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار،ای یگانه ترین یار،آن شراب مگر چند ساله بود؟

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند

چرا مرا همیشه درته دریا نگاه میداری؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم

و این جهان به لانهء ماران مانند است

و این جهان پر ازصدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

چه مهربان بودی ای یار،ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی پلکهای آینه ها را میبستی

 و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق میبردی

همیشه خوندن فروغ بهم آرامش میده.چون همیشه یه عالمه حس مشترک بینمون وجود داره

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 21:37  توسط مسلم  | 

زنان در مقابل زنان در تجمع 22 خرداد

 

اين بار ماشين هاي راهنمايي رانندگي با زن هاي چادري،‌ بيشتر به چشم مي آمدند.اينبار قبل از ديدن لباس شخصي هايي كه چهره شان خطر را نشان مي دهد، ميني بوس و ون هايي اطراف خيابان را گرفته بودند كه حس ترسناكي را منتقل مي كرد؛‌ "خشونت منطقي"...

مرد جوان كه فرياد مي زد :" من هشت تا شهيد ندادم كه شما درخواست بي حجابي كنيد ..." مقابل زني ايستاد كه جواب مي داد:" تو دروغ ها را باور مي كني اما اين شعار ها را نمي بيني كه نوشته ايم:" تعدد زوجات، تزلزل خانواده" ...ما براي حق مان اينجاييم...شوهر من زن گرفته و من به اين قانون معترضم...همين.."‌

اينجا ميدان هفت تير است. رهگذران مي پرسند شايد ماجرا به فوتبال ربط دارد و مي مانند تا جوابشان را با ديدن ضربات باتوم بر تن نحيف دختري ببينند كه در ون سفيد نيروي انتظامي فرياد مي زند.

اينجا ميداني است كه قرار بود ساعت 5 تا 6 روز دوشنبه 22 خرداد ،‌ شاهد تجمع آرام اعتراض آميز زنان باشد. زنان اينجا جمع شدند تا شعار دهند حق حضانت فرزند بايد مساوي شود ... آنها مي خواستند درد نابرابري را در ميداني بگويند كه با رفت و آمد رهگذران سوال ايجاد مي كند؛" مگر قانون قابل تغيير است؟ "

اما اين فرياد ها در گلو ماند. پليس با الگانس هايي، ميدان هفت تير را محاصره كرد، كه براي مردم شبهه حل معضل ترافيك را به وجود مي آورد. پليس هاي زن اين بار با چشيدن مزه كتك زدن جسورتر هم مي شدند .

زنان پليس، چادري و غير چادري بودند.گروهي با قيافه هاي مسن و چادرسياه باتوم بلند سبزشان را بي محابا فرود مي آوردند يا معركه مي گرفتند تا مردم را فراري دهند و گروهي ديگر با سردست هاي تعريف شده ،‌ كمي مودبانه تر درخواست پراكندگي مي كردند. شايد هر دو گروه خوشحال بودند از يك ماموريت عمومي براي جلب توجه مردمي كه از آنها فقط عكس ديدند و خبر .
با اين همه زنان سبزپوش باتوم به دست حتي نمي دانستند با اسپري قرمزرنگ توي دستشان چه بايد بكنند؟

دختري كه با هيجان تراكت ها را به پرت مي كرد تا حداقل به جاي فرياد ممنوع اش ، شعارها را به مردم برساند، اولين كسي بود كه با ضرب و شتم داخل ميني بوس اسير شد ... بعد از او گروه گروه دختر و زن را ريختند داخل ماشين هايي كه از پشت با قفل محكم مي شدند . اگر كسي مقاومت مي كرد چنان برسروصورتش مشت فرود مي آمد كه ناي فرياد زدن هم نداشته باشد ؛اينبار مشت ها فرق مي كرد...مشت ها مال مردان جوان با ته ريش و پيراهن روي شلواري بود كه فحش هاي ركيك مي دادند .

امروز قرار بود زنان به مدت يك ساعت آنقدر مقاومت كنند كه بتوانند خواسته هايشان را با شعار در مقابل خبرنگاران و عكاسان داخلي و خارجي اعلام كنند. اما اين حضور با حضور ده برابر پليس و لباس شخصي به جايي رسيد كه موارد زيادي را به مردم و رهگذران ثابت كرد؛‌اين آدم ها با لباس سبز پليس چنان "خشونت منطقي " را قورت داده اند كه فرصتي براي مقاومت نمي گذارند.مغز آنها مثل همان لباس شخصي كه از قبل براي كوبيدن و له كردن آماده شده ... بدون ذره اي اغماض ...

سربازي كه باتوم را بر پشت زن مسن مي كوبيد فرياد مي زد:"زن هستي كه باش...غلط مي كني درخواست سياسي داري... "

                                        *****************

دانشگاه و...!!!!!!!!!!!!!!

(بدون شرح)

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 13:4  توسط مسلم  |