روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
من مي شناختم او را
نام تو راهميشه به لب داشت
حتي
در حال احتضار
آن دلشكسته عاشق بي نام و بي نشان
آن مرد بي قرار
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پاي پ نجره غمگين نشسته بود
وگفتگو نمي كرد
جز با درخت سرو
در باغ كوچك همسايه
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير كرده بود
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاك زيست
پاكتر از چشمه اي نور
همچون زلال اشك
يا چو زلال قطره باران به نوبهار
آن كوه استقامت
آن كوهاستوار
وقتي به ياد روي تو مي بود
مي گريست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاك را
پنداشت
آلوده است و لايق ديدار يارنيست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزي اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمي آيد
(حمید مصدق)
خيلي نگرانم.
من لباسی از جنس خاك میخواهم، بهتر است. در زير خاك انسان آسوده ترم.
چرا من خودم نباشم !
کی مرا درک خواهد کرد؟
همه مرا می خواهند ولی نه من خودم، بلکه من دست ساخت افکارشان را...!
از این بازی دیگر خسته ام
چرا من نباید خودم باشم؟
از این همه خوبي و بدي که در نظرم يكسان است بیزارم.
اسرار فراوان، دردهاي بي درمان، نااميدي ها، دوروی ها و بدبيني ها در من رشد و تربيت يافته اند، حال آيا وقت آن نيست كه آن ها را از محل تربيت، بيرون كنم
چرا اين پرده ها پاره نمي شوند؟
قلب به چه درد می خورد؟
اين تن بیمار و قلب گرفتار تا کی می تواند به همه غیر از خودش توجه کند؟
دینا براي شما بماند.
عدم را به من بدهید.
دیگر براي زندگي ام حرفی نمانده که بزنم،
طلب موهوم؟
اين زندگل مرا مي گرياند.
افسوس !
ديگر اشك هایم ارزشی ندارند. قطرات چشم سرازير مي شوند : درياي بي آرامي را تشکیل مي دهند.
اشك ... اشك راه سرازير شدنش را از گوشه هاي چشم بلد است
دلم مي خواست در صحراهاي وسيع و خلوتي بدوم و فرياد بزنم
دلم مي خواهد سم مهلكي روي لب هاي تو جا بگيرد. لب هاي تو را ببوسم و در زير پاي تو در هوای آزاد، دنيا را وداع كنم
اين هم ميسر نيست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرسید براي چه ؟
فكر كن. به اين حسرت نبر كه چرا قصرهاي مرتفع و باغ هاي مجلل نداري. آن ها را جنايت و خيانت فراهم مي آورد. اگر طبيعت به تو قلب عاشق داده است خوشحال خواهي بود كه نسبت به تمام آن تجملات بي اعتنا هستي
نمي دانم با اين نگرانی زندگاني را ادامه خواهم داد يا نه.
مي بيني ... !
من از همه چيز سير و بيزارم .
با بیمار خودت مدارا كن