
تو از پس راه
آمدي كسي صداي پاي تو را نشنيد تو هق هق كنان آمدي كسي صداي گريه تو را نشنيد
تا وقتي كه فرياد مي زدي من توانمندم من ثروتمندم من قهرمان عالمم من با ايمان ترم همه صداي تو را
شنيدند حتي مرغان آسمان
اما ناگه طوفان به پا شد و باغ عشق تو را در هم كوبيد
تنها شدي فرياد زدي تنهايم از غم داشتن يار فقيرم همه كر شدند و كسي صداي تو را نشنيد
جا نماز را انداختي و دست به دعا بلند كردي خداوندا تو كه باران ميباري
تو كه از آسمان سنگ ميباري تو كه باد و همه چيز در فرمان توست
يارم را برگردان تا در كنار او سختي كشم تا با او تنهايي كشم عذاب كشم
انا انگار خدا هم صداي ما را نشنيد و اگر شنيد به روي خود نياورد
به دريا گفتي تو از خدا بخواه تا يارم را برگرداند دريا خشك شد
از كوه خواستي كوه آب شد
گفتي پرندگان مرغان آسمان شما... مرغان به كوچ رفتند
نگفته اي درختان زمستان شد
ترسيدي بگويي به باران تو از خدا بخواه چون تابستان ميشد
ناگاه گفتي به قلبم به قلبم مي گويم اگر شنيد كه خوب و گر نه مي ايستد و راحت مي شوم
اما نه قلب شنيد و نه ايستاد بلكه او هم ناز كرد و با تپشش تو را اذيت كرد
آري تو هم ساكت شدي
اما دل كسي برايت نسوخت
تو پهلواني كسي نمي داند چه باري بر دوش ميكشي اگر مي دانست پي به قدرت تو مي برد
آري تو پهلواني اما تنهايي
خواستي فرياد بزني خدايا من چه گناهي كردم كه تنهايم
چه گناهي دارم كه...
كه از پس راه صداي آمد:
خاموش باش خود خسته نكن خدا در خواب زمستانيست .زمستاني بس طولاني...


وبلاگ هايی که به مناسبت پانزدهم بهمن بروز شده اند
از گذشته های دور می شناختمت از دوران پاک کودکی از همان زمانی که چیزی از زندگی نمی دونست اما صدای تو همیشه تو خونه ما زمزمه می شد.روزگار سپری می شد و من روز به روز بالغتر می گشتم بالاخره به زمانی رسیدم که قادر بودم درد و رنج عشق را با تمام وجودم حس کنم مدت زمانی را به دیار مجنونین پیوستم و خواستم از تعلقات این دنیای خاکی رها گردم میان تضادی سخت دست و پنجه نرم میکردم و بجای اینکه نیروی عشق التیام بخش دردهای درونیم باشد روز به روز بیشتر ذوب میشدم نمی دانستم این چه دردیست ؟
در این مدت زمان با تنها یاور زندگیم ،تنها همنفسم ، کسیکه در لحظات سخت و بحرانی تنها تکیه گاهم بود تنها کسیکه همیشه مرحم دل شکسته ام بود با تکیه برصدای دلنشین او تصمیمی دوباره به زندگی گرفتم حال او دیگر برایم همه چیز بود دیگر با وجود او جای خالی را در زندگیم حس نمی کردم ، دیگر با کوچکترین مشکلی نمی شکستم با وجود او توانستم معنای واقعی زندگی را بیابم با وجود او دیگر زندگی برایم پوچ و بی معنی نبود تنها او بود که توانست بر اَتشفشان درونیم سرپوشی نهد او بود که با صدای گرمش زندگی را برایم معنا کرد و در این روزگار غدار تنها تکیه گاهم شد هرگاه اَتش دلم می رفت که به خاکستر نشیند با اَتش صدایش گرمی بخش وجودم بود هرگاه چشمانم خواهش بارش داشت تنها او بود که صدایش تبسم را در نگاهم به یادگار قرار می داد حال من نیز عشق واقعی را تنها در وجود او یافتم و بس ، حاضرم تمام زندگیم را نثارش کنم ،زیرا تنها او بود که دوست داشتنی واقعی را به من اَموخت .
من شب را در تاریکی و تاریکی را در سکوت و سکوت را در تنهایی و تنهایی را بدون تو دوست ندارم. ای مهربان از چه باید گفت:که...........زیباترین و خوشبوترین و معطرترین گلهای زیبا و شفاف ترین و پاک ترین اشک های عشق و تمام گلهای شقایق و زیباترین اشک های زلال و سپید نثار قدمهای خاک پای تو باد.شبها که خاموشی همه جا را احاطه می کند و چیزی به گوش نمیرد تنها صدای دلنشین توست که به من آرامش می دهد .صدای تو همیشه امیدی بزرگ را همچون اشعه ای از افتاب بر دلم می تاباند و من دل بدان خوش می دارم و سخنانی که از زبان تو خارج می شود نمی دانم می دانی چه اثر وحشتناکی در دلم به وجود می اورد و چه غوغایی در روح حساس من برپا می دارد.
تقدیم به تنها نیلوفر تنهایی هایم: برای همیشه در قلب و فکرم باقی می مانی . برای همیشه با تو بودن را دوست دارم و دوست دارم تنها تو رابرای همیشه دوست داشته باشم . و ای مهربانم این را بدان :داستان تمام زندگی ها تنها با فریادی اغاز می گردد و با ارامشی پایان می پذیرد
تقدیم به اسطوره صدا داریوش اقبالی عزیز
تولدت مبارک
وبلاگ های دوستانی که با مطالبی پیرامون تولد داريوش به روز شده اند:

در پستوي زمان ثانيه هاي بي كسي ام را ذره ذره آب مي كنم . من سالهاست كه خاكستر نشين اين كوير بي آب و علفم خاكستري كه هرگز روي آرامش را يه خود نديد . من انعكاس غربت را از همهمه كوهها لمس مي كنم همواره ساز غربت از لابه لاي انگشتانم سرازير مي شود و فريادهاي تنهايي در سكوت ديوارهاي اتاقم ماوا گرفته اند .
مي داني ...
ديگر تهي از هيچ ام آنقدر كه ديگر پروانه ها هم مرا نمي بينند ... به هيچستان هم كه سفر مي كنم راهم نمي دهند و من همواره ساز بي كسي ام را براي اين دل خرابم مي نوازم اما هرگز نه گنجشكان نه باران و نه حتي كلاغهاي هميشه سرگردان آنها را نشنيدند ...فرياد اينهمه ناجوانمردي را برسر بادها خواهم كشيد ..
مهره گمشده زندگي من در لابلاي اينهمه هياهوي زمان ناپديدتر شد . تو همواره سكوت دردهايم را هم شكستي آنقدر سنگدل بودي كه حتي فرصت دمي آسايش را هم از من دريغ كردي ..واي كه صداي خش خش برگهاي پاييزي آزارم مي دهند ولي چه كنم كه همه جا پر از اين برگهاي نفرت انگيز است لعنت به اين برگها و لعنت به فصلي كه همواره پيام آور درد و غم بوده ..
ديگر آواز پرندگان نيز شادم نمي كند ديگر آنقدر عقربه هاي ساعت را دنبال كرده ام كه خسته شده ام آنقدر كاغذها را سياه كرده ام كه انگشتانم شاكي شده اند . از تو شكايت دارم و از چشمانم ! از تو چون همه زندگي و شادي ام را به آتش كشيدي و از چشمانم بخاطر اينكه همواره ديد و ناديده گرفت هزار بار گفتم بازهم مي گويم ايكاش نابينا بودم
..
خوب مي داني كه اسارتي كه نامش را زندگي گذاشته ام ذره ذره ذوبم مي كند و من خوب مي دانم كه تو چه لذتي را صاحب مي شوي ولي افسوس كه آنقدر از زندگي فاصله گرفته ام كه حتي نفرين كردن هم فراموشم شده فقط ديشب تا سپيده صبح همراه با آسمان گريستم كاش مي شد كه از اين كابوس لعنتي بيدار مي شدم ...
بالاخره اين روزگار لعنتي متوقفم خواهد كرد