تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
...
دریچه چشمانت را که می گشایی نور همه جا را فرا می گیرد.نوری عجیب که هیچگاه ندیده بودی. مثل یک حادثه در لحظه ای اتفاق می افتد. غیرمنتظره . در لحظه های ناب و فقط تو شاهد این اتفاقی. برای نوشتن شاید کلمه کم بیایدچه برسد به کاغذ و قلم. هیچگاه فکر نمیکردی تو در مرکز این حادثه باشی تا بخواهی آنرا بازگو کنی. حاشیه روز مرگی ها تو را اسیرکرده بود. خستگی و همیشگی بی انتها. تنهایی ممتد. تنهایی و خستگی مثل دو خط موازی در فاصله تک تک اجزایت بوده و تو همیشه با صبر آنها را تحمل می کردی. این فاصله مثل فاصله چشمها با قلب مشخص و محدود بود. دنبال زندگی بودی. دنبال چیزی بودی ماورای همه باید ها و نباید های تکراری؛ کلامها روی میز مانده و درسهای چزوه شده دنبال چیزی شاید از جنس زندگی که فاصله ها رو پر کند. حتی فاصله بین دیدن و حس کردن . می خواستی هم زمان که می بینی باران می بارد در قلبت سرشار پاکی و طراوت شوی و بوی خاک باران خورده بدهی. می خواستی خرق عادت کنی یا معجزه ای که تمام ناله ها ؛ دردها و فریادها را 
می شست. فکر می کردی باید خیلی فراتر از حرفای معمولی راه رفت. فکر می کردی باید مثل روشنفکر ها عینک زدو زندگی را عجیب و غریب دید. ولی همه چیز با دیدن این نور پایان گرفت. باورت می شودکه این مکاشفه نیست ؛ بلکه دیدنی است حقیقی. با همین چشمها که حالا دیگر فاصله ای با قلبت نداشت مشاهده کردی که ماورای خودت چیزی وجود ندارد. اگر نقاش بودی ؛‌بوم و قلمو را برداشته بودی و تصوی ازنور را کشیده بودی. اما حالا فقط میتوانی بنویسی که همه روزهای برفی و بارانی را دوست داری بخاطر همین نور. در پهنه آسمان ؛ از هم آغوش دو ابر؛ نور؛‌و صدایی بلند میشود. قطرات ریز باران. و در آخر حلقه ای رنگ رنگ که طلوع را به غروب پیوند زد. حالا روزهاست که می نویسی؛‌قدم می زنی ؛‌کتاب میخوانی و مثل مردم عادی نفس میکشی اما چشمهایت هنوز از نور معاشقه ابرها پر است و گوشت از صدای آن در قلبت شادی جشن گنجشکان برپاست . یادت می آیددر آن روز برفی هم تو آن نور را دیدی. باور میکنی که در آن لحظه تو هم عاشق شدی و برای همیشه عاشق ماندی. به آسمان نگاه میکنی. از ابرها خبری نیست اما تو خیس از محبت آنها شده ای و دستهایت از سرما یخ زده اند. 

                                   ***************

اکنون تمام فصول بیهوده و بی فایده اند !
چه بهار که همه از آمدنش شاد می شوند .
چه تابستان گرم
چه پائیز که همه دلگیرند .
چه زمستان سرد .
هیچ تفاوتی نمی کند .
زندگی باز همان تکرار روزهای گذشته است .
و آدمها موجودات سرگردانی که
به گذر زمان محکومند .
و از این دایره هیچگاه خارج نمی شوند .
مگر اینکه بمیرند .
و تازگیها مرگ هم به آسانی گذشته رخ نمی دهد .
باید هزار بار زنده بمیری تا شاید به سراغت بیاید .
از چه این همه احساس زنده بودن می کنی ؟
وقتی هیچ چیزی اهمیت ندارد .
دنیای پوچ ؛ بیهوده و فانی
 انسان پوچ ؛ بیهوده و فانی
و کلمه هم دیگر تو خالی است .

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 15:34  توسط مسلم  | 

شروعی دوباره

 

مدتی است که دیگر نمی توانم بنویسم

 

مدتی است که اندیشه هایم ازحصار نوشتن در امان مانده اند

 

مدتی است که دیگر از سفیدی کاغذها هم گریزان شده ام

 

مدتی است که در ذهنم کولاکی بزرگ دور میزند

 

مدتی است که درگردابی بزرگ سرگردانم

 

و همچونی حبابی به سادگی می میرم

 

مدتی است که دوست دارم به پرواز برسم

 

 و از این آشفتگی درون رها شوم

 

مدتی است که شبها تا صبح

 

 در حصار این پنجره های حقیر اسیرم

 

مدتی است که دلم باز شعر میخواهد

 

مدتی است که به دنبال

 

 نت های غم آلود یک گیتار شکسته میگردم

 

مدتی است که دیگر نمی توانم بنویسم

 

مدتی است که به دنبال نقش یک لبخند میگردم

 

تابرایش از شکفتنی دوباره بگویم

 

 به جمله هایم بهانه و به شعرم عصایی دهید

 تا دراین برهوت ازنو برخیزند

***

شب است

شبي آرام و باران خورده و تاريك

كنار شهر بيغم ، خفته غمگين ... كلبه اي مهجور

فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش ، از دور

به كرداري كه گويي مي شود نزديك

درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگاه قطره اي زرد

زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه

دَوَد بر چهره او گاه لبخندي

كه گويد داستان از باغ روياي خوش آيندي

نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد با خود در ساكت پر درد

گذشت امروز ، فردا چه بايد كرد !

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 15:46  توسط مسلم  |