و مردي كه تنها به راه مي رود با خود مي گويد:
"- در كوچه مي بارد و در خانه گرما نيست!
حقيقت از شهر زندگان گريخته است، من با تمام حماسه هايم به گورستان خواهم رفت
و تنها
چرا كه
به راست راهي كدامين همسفر اطمينان مي توان داشت؟
همسفري چرا بايدم گزيد كه هر دم
در تب و تاب وسوسه ئي به ترديد از خود بپرسم
- هان! آيا به آلودن مردگان پاك كمر نبسته است؟"
و ديگر:
"- هوايي كه مي بويم از نفس پر دروغ همسفران فريبكار من گند آلود است!
و به راستي..
آن را كه در اين راه قدم برمي دارد به همسفري چه حاجت است؟"
سرود مردی که تنها به راه میرود- شاملو
*************
- میشه يه چند وقت از زندگی مرخصی گرفت؟؟؟
- چی؟!؟!؟!!!
- از زندگی.... از زندگی مرخصی گرفت
- يعنی چی؟؟؟
- يعنی يه چند روزی زندگی نکرد... زنده نبود... خيلی خستم
- خوب يه کم بخواب
- خواب نه... نمیذارن که ادم راحت بخوابه
- پس چی؟؟؟
- مثلا يه ماه بری تو کما بعد خوب شی
- چه فرقی میکنه... بالاخره که بايد بلند شی... اونجوری بازم خستهای
مثل اينه که يه چند ساعت خوابيده باشی... فقط همين
- نه، دوست دارم... كاشكی میشد
- خوب میتونی كاملا مرخصی بگيري... اينم خوبهها...
*************
به من نگوييد که ديگر اميدی نيست
به من نگوييد که امروز پايانی بود برای همه چيز
لحظه به لحظه زندگی برايم همچون مرگی شده
گويی ديرگاهی ست که نفس هايم را به شماره نشسته ام
شب هايم را با درد صبح شدن به سر می برم٬ای کاش هيچ وقت سپيده دم فرا نمی رسيد
تمام حرف ها ٬نصيحت ها برايم در ذهن همچون نسيمی شده که در لحظه اثرپذير است
به دنبال راهی برای فرارام٬فرار از دست اين آواهای هذيان وار
در ميان انبوهی از کابوس ها به دنبال درمانی می گردم تا سپيده دم را نبينم
چه دردناک است اينکه درد را حس کنی و ندانی آن درد چيست
روزها قهقهه سرمی دهم و سپيده دم اشک رادر وجودم خفه می کنم
خاطرات٬سخنان ٬حرف ها ٬همه و همه برايم همچون رويايی دوردست به نظر می رسد
من به دنبال نشان از خودی که ديرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم
گويی درمان را نابود ساخته اند
زمان برايم تا کدامين لحظه درد را می کوبد؟
**************
(ممنون از همه دوستان که این مدت به فکر ما بودن و جویای حال من بودند راستش این بارم فقط واسه شما آپ کردم ولی آپ بعدیم معلوم نیست کی باشه...)
قربان شما مسلم