ساعت 5 صبحه پسرک با لگد پدرش از خواب بلند میشه چشمامشو میمالونه بدنش به قدری کوفته ست که نمیتونه حتی کش و قوس بیاد خواهرش از دیشب تا حالا خونه نیومده هنوز نمیدونه که اون چی کار میکنه...

لباسش رو می پوشه و با پدرش میره بیرون سوز سرد زمستون به جای دست پدر صورتش رو نوازش میکنه دلش از غصه داره میترکه دوست داره داد بزنه و پاش رو به زمین بکوبه
اما افسوس که با این کارا یه کشیده جانانه از پدر میخوره از جلوی در کله پزی که رد میشه دلش ضعف میزنه هنوز هیچکسی اونجا نیست میخواد بره و از شاگرد رستوران خواهش کنه تا به اونم یه خورده غذا بده ولی غروروش نمیذاره...اه لعنت به این غرور لعنت به این پول...
پدر این طرف و او آنطرف چهار راه می ایسته دستاش یخ زده نوک بینی اش عین دلقک ها شده کم کم داره هوا روشن میشه و خیابونا شلوغ
هر ماشینی که تمیز تر و شیکتررو اول انتخاب میکنه "آقا آدامس نمیخوای؟" "خانوم گل دارم گل بیا عین خودت خوش تیپ"
زن لبخندی میزنه شیشه ماشین رو کمی میاره پایین پسرک دلش میلرزه منتظره زن پول رو از کیفش دربیاره و یه دسته گل بخره
زن سیگارش رو می اندازه از شیشه بیرون و میره

پسرک با نگاهش ماشین رو تعقیب میکنه....هنوز آس و پاسه حسرت یه ماشین و یه تفنگ به دلش مونده حسرت یه بوسه از مادرش و یه لبخند از پدر لعنت به این زندگی...
ولی من هنوز نمیفهمم آیا واقعا زندگی رسم خوشایندیست؟

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح
که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی
خواهد برد؟
من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق
افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم
داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع
در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،
فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که
فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی
باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم
را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و
مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای
اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر
بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم
خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم.

تمثال زیبای صادق هدایت در 22 سالگی ( پاریس )

|
فیلسوفها تنها ترین آدمهای دنیا هستند. دائماً به مسائلی فکر میکنند که مسأله مردم نیست. به مسائلی که ابدی و ازلی است. زندگی خودشان را دارند. برای همین چون چند نفری جایی گرد میآیند، شروع به بحث و جار و جنجال میکنند. به خصوص اگر بحث به نیچه بکشد که همیشه بحث انگیز بوده است. همیشه عده ای او را فیلسوف، جمعی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند. هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشند. انگار هر سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده میشود. منظور آن عبارت وحشتناک است که گفت: «خداوند مرده است.» هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت. و هر گوشی که شنید با وحشت شنید. این طور دهان به دهان گفت. زاهدی که عمری با وسوسه های لذت جنگیده بود، به محض اینکه سر از سجاده برداشت، خبر وحشتناک را شنید. بهت زده شد. بعد ناگهان ناامید و مویه کنان گفت: «همه زهدم هدر شد. چه کسی پاداشم را میدهد؟» مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد میزد: «بشر ملعون است. اوّل پسرش را به صلیب کشیدند. حالا خودش را کشتند.» باستان شناس پیری گفت: «بی خدا نمیتوان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد.» گناهکار شرمنده ای در خفا تلخ میگریست: «از من ناراضی رفت.» عارف سالخورده ای از درون میلرزید: «دوستی با قدرت مطلق آرامش بخش بود.» ستم دیده ای به جنون افتاده بود. فریاد میزد: «ستمکاران! آسوده باشید!» شاعری گفت: «تا خدا بود، همه غمها رنگ سبزی داشت.» حکیمی گفت: «جهان با مرگ خدا، بی عدل خواهد شد.» پوچ گرایی از فرصت استفاده کرد: «اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، من بعد که خواهد بود!» کشیش ترس خورده، باد عبایش را انداخت. فریاد زد: «ایمان خود را گم نکنید. خداوند جانشین دارد. پسر دارد. مسیح را فراموش نکنید. او در آسمان هاست. او شما را فراموش نمیکند.» مرد برهمایی رفته بود تا با کمونیست ها در سوگ بنشیند. همان جا گفت: «در مرگ خدا هیچ کس مانند کمونیست ها نگریست. چون فرزندان ناخلف هستند که فقط پس از مرگ پدر قدرش را میدانند. آن که به دنبال زیبایی و عدل مطلق است، بی عشق به خدا نیست.» تاریخ نویسی گفت: «خداکشی رسم دیرینه بشر است. خدایان یونان، روم، هند، همه به دست بشر کشته شده اند.» دانشمندی پاسخ داد: «امّا بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته. باید خدای نویی بسازیم.» صدای فریادها بلند شد: «بشر خودش خدای خودش بشود.» پیری گفت: «برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید.» فیلسوفی گفت: «این قتل، پایان کار قاتل است. بشر قصاص میبیند.» درویشی فریاد زد: «به هوش باشید. صنعت و دنیای جدید است، ثروت و پول است که خدا را کشت. ما را هم میکشد. فقط به هوش باشید!» عالم غربی گفت: «حالا که خدا مرد، چه کسی ما را پس از مرگ زنده میکند؟» مردی که ماه های آخر حیات را میگذراند، از تمنای کهن بشر گفت: «حالا که خدا نیست، باید خودمان بهشت را پیدا کنیم. باید هرچه زودتر بهشت را بیابیم تا جاودان بمانیم.» جوانی شوق زده گفت: «چیزی را که حضرت آدم از کف داد، شاید ما دوباره به کف آوریم.» دیگری گفت: «خواستن توانستن است.» این بار نوبت عاقل مردی بود: «از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد، لابد از همان جا هم میشود به بهشت رفت. باید همه جا را گشت.» پا به پا دور جهان و به دورترین نقطه یک جنگل بکر رفتند. خبر یافتند پسرک هفت ساله ای هست که به همه چیز معرفت دارد، و هزاره هاست همان طور هفت ساله مانده. با خود گفتند: «لابد از درخت ممنوعه خورده است.» بارقه ای از امید به دلشان افتاد. دیگر آن خبر وحشتناک را وحشتناک نمیدانستند. سنگ نوشته های مقدس را که از آغاز خلقت خبر میداد، دوباره تفسیر کردند که وقتی حوا دندانی به سیب ممنوعه زد و بعد آدم دندانی دیگر زد، لابد بقیه میوه بهشتی در دستشان بود که به عقوبت، هبوط کردند. پشت دست میگزیدند که چطور متوجه حقیقتی به این روشنی نشده بودند و میگفتند: «شاید این پسر بعدها در زمین از همین سیب خوده است.» بعضی دیگر تأکید کردند: «با دو باری که سیب را به دندان کردند که سیب تمام نمیشود. آن هم سیب بهشتی که لابد بزرگ است. پس بقیه داشت.» آنان که سخت گیرتر بودند گفتند: «احتمالاً تخم آن میوۀ بهشتی به زمین شده و بار داده و پسرک از همین بار خورده است.» از ته دل امیدوار یکدیگر را بشارت میدادند: «ممکن است درخت بهشتی یا تخم آن هنوز باقی باشد.» اکنون خداوند را شماتت میکردند که تا زنده بود، چشمهایشان را به حقایقی از این دست بسته بود. مظلومیتی در خود حس کردند. مطمئن بودند رازهای تازه ای را خواهند گشود. امیدهایشان دور از دست رس نبود. عهد بستند با هم مهربان باشند. آنان که نازک دل تر بودند به گریه افتادند. در جنگل سبز باستانی، جماعت وار و یگانه پیش رفتند. امّا به دل منفرد بودند، هرکس بهشت و حیات جاودان را نصیبه خود میخواست. چنین، در پی پیرمرد هفت ساله و درخت بهشتی تا به جایی رفتند که نام هیچ یک از درختهایش را نمیدانستند. ساقه هایشان سبز بود و در مه غلیظ کمرنگ میزد. جلوتر که رفتند دیگر جایی را نمیدیدند. یک سفیدی مه رنگ مطلق بود و درختهای خاکستری اطراف بیشتر لمث میشدند تا گوشهایشان نجواهایی شنید که سرد بود. لرزیدند. معلوم نبود از پیرمرد هفت ساله یا از دیگری است. با شنیدن نام «نیچه» گوش هایشان تیزتر شد. امّا چون بقیه کلام را شنیدند چنان بی تاب شدند که خواستند به فرار برگردند و در مه گم شدند. فقط یکی ماند تا به آدمیان بگوید. صدای حزن انگیز و نرمی بود که سرد بود و بوی کاجهای پیر میداد. میگفت: «نیچه پیامبر کفر گوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد. میخواستیم دوستان و دشمنان خود را بشناسیم... شناختیم... شناختیم.» |

احمد شاملو
صفحات زندگی بزرگ مردان ایران زمین را ورق می زنم قرعه به نام نویسنده و شاعری بزرگ می افتد. شاعری که به حق قابل ستایش است و طنین صدای دلنشینش گرمابخش وجودها، با دخترکان نه نه دریا و به همراه پریا دریچه ای می گشایم رو به روشنای زندگی بزرگ مرد ادب پارسی .
احمد شاملو
شاملو در صبح روز 21 آذرماه سال 1304 هجری شمسی در خانه شماره 134 خیابان صفی علیشاه در تهران متولد شد . مادرش کوکب عراقی شاملو و پدرش حیدر افسر ارتش بود و برای مأموریت به شهرهای مختلفی منتقل می شد . به همین علت احمد د.وران کودکی را در شهرهایی چون رشت ، سمیرم ، اصفهان ، آباده و شیراز گذراند . دوره دبستان را در شهرهای خاش ، زاهدان ، مشهد و بخشی از دوره دبیرستان را در بیرجند ، مشهد و تهران گذراند .
ازهمان دوران کودکی به خاطر سفرهای زیاد استقامت و ایستادگی را می آموزد و پستی و بلندیهای زندگی را می شناسد . وی از سال سوم دبیرستان ایرانشهر تهران به شوق تحصیل دستور زبان آلمانی به سال اول دبیرستان صنعتی می رود ولی به علت انتقال پدرش به گرگان برای سروسامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندارمری پس از یک سال مجبور به ادامه تحصیل در کلاس سوم دبیرستان در گرگان می شود و به علت علاقه وافر او به سیاست در همین سالها در فعالیتهای سیاسی در مناطق شمال شرکت می کند . در این سالها که احمد 17 ساله بود به علت فعالیتهایی سیاسی در تهران دستگیر و به زندان شوروی ها در رشت منتقل می شود . و درسال 1324 از زندان آزاد شده و برای بیان دردهای جامعه به شعر و روزنامه نگاری پناه می برد . و همین باعث می شود که بیشتر از پیش در جریانات سیاسی قرار گیرد و دوباره راهی زندان می شود و پس از آزادی به همراه خانواده به رضائیه رفت ولی روح جستجو گر او آرام نمی گیرد و درسال 1325 به تهران باز می گردد و یک سال بعد یعنی در سال 1326 ازدواج می کند در این سالها شاملو به قصه نویسی ، فیلمنامه نویسی ، شعر و روزنامه نگاری علاقه نشان می داد . باورها و علایق و دانسته های خود را در این قالبها به شیواترین نحو بیان می دارد . با داستانهای کودکانه دردهای جامعه را به تصویر می کشد و کلمات را در قالب شعر به شکوفایی می رساند .
سالها بعد یعنی در سال 1341 با آیدا آشنا می شود (14 فروردین ) و در سال 1343 با آیدا ازدواج می کند و این عشق باعث به وجود آمدن بسیاری از آثار ناب شاملو چون آیدا در آینه می شود .
شاملو نه تنها در ایران درخششی جاودانه یافت بلکه در خارج از کشور نیز آوازه اش پیچیده بود ، ناگفته نماند که شاملو مترجمی توانا نیز بود و اثر هایی چون سه نمایشنامه از فدریکو کاریسالورکا ، گیل گمش ، دن آرام را به صورت شیوا و روان ترجمه کرده است . سرانجام در غروب روز یکشنبه 2 مرداد 1379 ساعت 9 در منزلش واقع در دهکده روح اش پرواز کرد و از شکنجه های تن آزاد شد .
بوسه به کاکل خورشید داد و رفت ،
رفت ولی صدای پر صلابت او در میان ما همچنان جاریست .
یا د و خاطره اش همچنان زنده و شعرها و داستانهای زیبایش ورد زبانها .
روانش شاد.
یادش جاوید.
اشعار:
آهنها و احساس - در آستانه - آيدا در آينه - آيدا: درخت و خنجر و خاطره - باغ ِ آينه
دشنه در ديس و ...
ترجمه:
دن آرام، گیلگمش، شهریار کوچک، کتاب جمعه، بگذار سخن بگویم، دست به دست، لبخند تلخ و ...
******
| تلقی تازهئی از شعر دوزخ |
|
بله، اینها حرفهای من است: گذراندن کودکیئی سخت بینشاط و جوانیئی بیرحمانه تنها از عمری که با مشاهده آن اتفاق نفرتانگیز آغاز شده با مشاهده هزارجور شوربختی و وهن و تحقیر ادامه پیداکرده و معلومنیست به چهصورت مهوعی به آخر برسد... اما گیریم واکنش طبیعی من آدمی میتوانسته همین باشد که میگوئید: یعنی شعر خشم... خب، پس دست کم بفرمائید ببینیم این واکنش خشم و مبارزه دستآوردش کجاست، یا به قول یارو گفتنی اینهمه که چریدهایم کو دمبهش؟ـ نکند انسان سرگشته را به بهشت گمشدهاش برگرداندهایم با خیال آسوده دست و بالمان را صفا دادهایم و حالا حق طبیعیمان است که تارزن و کمانچهکش و سرناچی صدا بزنیم بنشینیم به افتخار خودمان سر فرصت حال کنیم؟ وآنوقت به همیندریادلی، دربرابرکلمات ناهنجار و بیرحم و انعطافناپذیر به مثابه صفات منفی اینجهان غمانگیز، میتوان کلمات زیبا و شاعرانه را به کاربرد به صورت دو مترادف مثبت به مثابه متضادهای آن صفات سهگانه؟ آیا شاعرانه های اين کشتارگاه پرگند و بو همیشه معادل زیبا ست یا اینهم تلقی تازهئی از شعر دوزخ است؟ ******** غزلي در نتوانستن از دستهاي گرم توكودكان توأمان آغوش خويش سخنها مي توان گفت غم نان اگر بگذارد |

پلان اول:(مکان یکی از روستاهای کردستان ایران)
ازدواج یک دختر 19 ساله با پیرمردی 70 ساله ؛این دخترزیبا در حالی با چشمانی گریان به خانه بخت!!!!!می رود که در دل اندکی امیدوار است که شاید با این کار او پدر بیمارش را بتواند عمل کند و شاید دیگر خواهرانش به این سرنوشت شوم دچار نشوند.آهنگ این فیلم چیزی به این مضمون است (من کسی هستم که زندگی امروزم را فدای نان فردایم می کنم)
***
و این حکایت صدها دختری است که فقط به جرم فقر محکوم به این زندگی فلاکت بار هستند.
پلان دوم:(مکان تهران پارک دانشجو)
دو دوست دانشجو که اتفاقا هر دوی آنها سابقه فعالیت سیاسی!دارند؛از اینکه بعد از دو ماه همدیگر را دیده بودند سرمست از این دیدار با هم مشغول قدم زدن در پارک و گفتگو هستند.
مامور نیروی انتظامی:شما اینجا چی کار می کنید؟!پارک جای خانواده هاست نه جوان های بیکار و علاف!
دو دانشجو:چرا؟!!!!
مامور:جوان ها هر جا باشند مایه دردسر هستند و مشکل آفرینند!!!!!!!
یکی از آن دو:اگر جوان ها باعث مشکل هستند خود شما هم چون جوانید مشکلی برای جامعه هستید؛
مامور:بله من هم تا حدی باعث مشکل می شوم!
دانشجو:بله ما هم مطمئن هستیم که شما برای جامعه مشکاآفرین هستید ولی ما نه!و مطئنیم که مشکلی به وجود نمی آوریم.
مامور:مثه اینکه باید امشب مهمون ما باشید اگر جرات داری تا 1ساعت دیگه اینجا بمونبد تا من برگردم؛
دو جوان تا 12شب منتظر ماندند اما خبری از آن مامور نشد.
***
پلان سوم:(تیتر روزنامه)
مردی به خاطر دوازده هزار تومن دوستش را به قتل رساند
***
(بدون شرح)
پلان چهارم(یکی از خیابان های معروف
یک موتور سوار بعد از تصادف با یک ماشین که به خاطر سرعت غیر مجاز رانندگی می کرد به مدت دو ساعت در حال جان کندن بود ولی کسی حاظر نیود پیکر نیمه جان مرد را به بیمارستان برساند تا وقتی که موتور سوار بر روی آسفالت خیابان جان سپرد
***
اینانند مردمانی که با ادعای بهترین مردمان گوش فلک را پر کرده ایم
پلان پنجم:...
خدایا این جهانی است که تو می خواهی؛اینان بندگان تواند.ایناند کسانی که تو می خواهی به وسیله آنان زمین را جای آرامش قرار دهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شرمگینم خدایا دیگر از دست این بندگاتن خسته ام، جهانی پر از فساد ؛تباهی؛قتل،کشتار؛ جهانی که افراد به خاطر به دست آوردن مقام زیر پا له می کنند.جهانی که ....
خدایا هر چه زودتر این دنیای پوچ را به اتمام برسان که دیگر از دست این جهان و مردمانش خسته ام
***
اینم شعر رضا صادقی دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف سه روز قبل از مرگش که بر اثر تصادف کشته شد این شعرو گفته
م
مرگ چنگال تیز میکند از برای دریدنم در گورهای نمناک انگار زمزمه ایی ست مردگان رسیدن عضوی جدید را به نجوا باز گو میکنند باد پاییزی سرک میکشد از لابه لای شاخه های جنگل جادو وه چه سعادتی چه خش خش مطبوعی آنک که پای در بستر پر برگ مرگ نهم بستری از رنگهای زرد ،قرمز،نارنجی.
غروب در راه است و گدایان در انتظارند شاعران مرثیه ایی برای آفتاب می سرایند
سرخ شفق ناگهان به تیره گرایید......
***