سلام بر دوستان عزیز راستش قصد نداشتم آپ کنم ولی وقتی دیدم داریوش عزیز تو وبلاگش آپ کرده نتونستم خبر ندم.در مورد مشکلات پناهندگی و معضلاتی که این پدیده در اجتماع داره صحبت کرده حتما بریدو بحونید.وبلاگ داریوش عزیز

***
در آخر هم می خواستم از تمام دوستانی که به من لطف دارن تشکر کنم.
مهرنوش.فرزاد.جوجه.ساناز.شیدا.نیما.نیکا.امید.نیماوشهرام.رزا.نفیس.فرناز
نازنین.صدف.وحید.بهنوش.شیوا.تیمور.نرگس.گلاره.محدثه.اشکان.پانته آ وهمه
عزیزانی دیگری که به من لطف دارن ولی اسمشون اینجا نیست ممنونم.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 16:1  توسط مسلم
وصيتنامهی فريدون فروغی
«بگوييد بر گورم بنويسند:
- زندگی را دوست داشت،
- ولی آن را نشناخت.
- مهربان بود،
- ولی مهر نورزيد.
- طبيعت را دوست داشت،
- ولی از آن لذت نبرد.
- در آبگير قلبش جنب و جوشی بود،
- ولی کسی بدان راه نيافت.
- در زندگی احساس تنهايی می نمود،
- ولی هرگز دل به کسی نداد.
- و خلاصه بنويسيد:
- زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
- نه زندگی را برای زنده بودن...».[
2
نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 14:1  توسط مسلم
|
اسطوره !
ایرج جنتی عطایی، ترانه سرا، نمایشنامه نویس و كارگردان بزرگ ایرانی در 19 دی ماه 1325 به دنیا آمده، در دانشكده هنرهای دراماتیك دانشگاه تهران و همچنین كالج چلسیِ دانشگاه لندن تئاتر و جامعه شناسی هنر خوانده و از بنیان گزاران (گروه تئاتر مزدك) است.
جایزه ادبی "فروغ فرخزاد" به خاطر "ارزشهای هنری و اجتماعی ترانه های ایرج جنتی عطایی و به خاطر كوشش های بی دریغ او در راه فزونی فكر و توسعه و فرهنگ از طریق موسیقی" در سال 1351 به او تعلق گرفت. او این جایزه را به عنوان اعتراض به شیوه حاكم بر گزینش نامزدهای دریافت جایزه، پس داد.
ترانه های ماندگاری همچون "گل سرخ"، "جنگل"، "خونه"، "بن بست"، "دریایی"، "یاور همیشه مومن"،"مرا به خانه ام ببر"، "گریه نكن"، "ستاره های سربی"، "طلوع كن"، "رازقی پرپر شد" و دهها ترانه ی شنیدنی دیگر از او چهره ای ماندگار در تاریخ ترانه ی معاصر ساخته است.
عمده ترین شاخصه های ترانه های او شاعرانگی زبان، تازگی تصاویر و محوریت مسائل اجتماعی است.اجتناب از شعارزدگی و همچنین داشتن خط فكری ثابت و آشكار، ترانه های اجتماعی او را به ماندگارترین آثار این عرصه بدل كرده است.
بسیاری از عاشقانه ترین ترانه های تاریخ موسیقی ما هم امضای جنتی عطایی را با خود دارند، ترانه هایی همچون "پل" و "خوابم یا بیدارم".
به نظر می رسد تسلط جنتی عطایی بر ادبیات معاصر و شعر شاعرانی چون "اخوان ثالث" و "شاملو" ترانه هایش را از حسی تازه و زبانی نوگرا آكنده كرده است.
این نوگرایی و تلاش برای تجربه ی عرصه های تازه به خلق ترانه هایی دلنشین انجامیده است كه در سال گذشته آنها را در آلبومهای "شب نیلوفری" با موسیقی "سیاوش قمیشی" و صدای "ابی" و "یك قطره دریا" با موسیقی و صدای "بیژن مرتضوی" شنیدیم.
ایرج جنتی عطایی در عرصه ی نمایش نیز از بزرگان معاصر است. نمایشنامه هایی همچون "پرومته در اوین" ، "رستمی دیگر اسفندیاری دیگر" ، "پروانه ای در مشت" ، "رفت و برگشت" و ... از آثار ماندگار اوست.
همچنین "در قفس کردن باد" ، "ترانه ممنوع" ، "دژخیم" و "پناه دادن به دشمن" نام فیلمنامه هایست که ایرج جنتی عطایی برای "انستیتوی فیلم بریتانیا" "One eyed dog" و "بی بی سی" نوشته است.
مجموعه نمایشنامه ها ترانه ها و شعرهایی که از ایرج جنتی عطایی تا کنون منتشر شده اند شامل آثار زیر می شوند:
" و آنگاه آه ای فرشته" مجموعه شعر – تهران انتشارات بامداد 1349
"سوکنامه برای تو" نمایشنامه – تهران انتشارات چاووش 1357
" شکستن و رستن" نمایشنامه – تهران انتشارات چاووش 1358
"زخمهای ما" نمایشنامه – (انگلیسی) لندن انتشارات همبستگیهای بین المللی 1983
"آواز در زنجیر" مجموعه شعر – لندن انتشارات شما 1985
"فاخته دهان دوخته" نمایشنامه – لندن انتشارات شما 1986
"پرومته در اوین" نمایشنامه – لندن انتشارات مزدک 1987 (چاپ نخست)
"پرومته در اوین" نمایشنامه – کلن کانون کردستان 1988 (چاپ دوم)
"خورشید شب" گزینه آثار – (انگلیسی) لندن انتشارات متوئن 1989
"رستمی دیگر اسفندیاری دیگر" نمایشنامه – پاریس انتشارات اتوال 1992
"پروانه ای در مشت" نمایشنامه – لوس آنجلس انتشارات نشر کتاب 1995 (چاپ نخست)
"پروانه ای در مشت" نمایشنامه – استهکلم انتشارات باران 1996 (چاپ دوم)
"زمزمه های یک شب سی ساله" گزینه ترانه – سانفرانسیسکو انتشارات نکیسا 1996
"پرومته در اوین" بازنوشته ی نمایشنامه – استهکلم انتشارات باران 1998
"رفت و برگشت" نمایشنامه- هامبورگ انتشارات سنبله 2000
سه جلد گزینه نمایشنامه – هامبورگ انتشارات سنبله 2000
"زمزمه های یک شب سی ساله" گزینه ترانه – تهران انتشارات کتاب مهر 1382.
به قلم: حسن علیشیری منبع:
نشریه ی الکترونیکی هفت سنگ عکس ایرج و داریوش
2
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 13:28  توسط مسلم
|
دایره سرنوشت
دایره بی انتهای سرنوشت
دشتها بی خارند.. گلها پژمرده!! هوا…هوایی غم انگیز !
دشتی نیست.. خاری نیست.. گلی و افسانه ای نیست..زندگی تكرار نامردی و نامردی است.
نان نیست .. عشق نیست.. جانمازی نیست تا شبهای تارم را بیارایم به بوی عطر آن لبخند سحر آمیز آن گندم كه روزی در دشت من خوابید.
ای دریغ… علف هرزه را از همان اول باید چید.. ولی آن دم كه من خواستم بچینمش دیر بود… تمام مزرعه پر بود از آن هرزه درخت پیر!!!
پیر مرد نالان در آن ناامیدی لبخند به لب دارد.. آخر نان ندارند این مردمان!!!
دین رفت.. ایمان رفت… عشق رفت.. نماز و جانماز و خار و گل با هم یكی گشتند!
گندم خوبی و بذر این درخت پیر از ریشه پوسیده و من و تو مانده ایم و دشت….!
دلها دلسرد.. لبخند مردمان از روی نامردی است..زندگی بی معنی ..گریه ها… دروغها….پر شده این سرزمین از ناله های نیرنگ آمیز من و تو!!
زندگی از انجا شروع شد كه تردید می كردیم و زندانی، آزادی را انكار می كرد و ما سعادت را!!!!
در آیینه وقتی خود را می دیدیم.. خود را نشناختیم.. افسوس !!
آموختیم آنچه نمی بایست
روح همرنگ جسم شد و روزگار همجنس سنگ.
واین را ندانستیم كه دانایی زشت است! زندگی مصیبتی است.!! و حال فهمیدیم كه یك روز در پس این روزگار پیچ در پیچ… خوشبختی گم شد…
سعادت مرد!!!!!
عشق با نامردی و نیرنگ همراه و من و تو با هم و بی هم شدیم!و این را ندانستیم كه اگر عشق نباشد، نیرنگ میسوزاند این دشت را!!
می سوزند درختان این سرزمین آریا!!
و اگر جهانی مانند هیزم خشك بسوزد این درخت سر سبز و خرم سبز نخواهد ماند.. خواهد سوخت!!
افسوس كه لبها را سكوتی تلخ فرا گرفته و بر لبان بی مهرمان .. بر چسب سكوت زدند!!
افسوس كه كسی نیست.. كه صدایم را بشنود.
كاش ساكت نمانده بودیم و سكوت را آویزه این لبهای بی مهر نكرده بودیم! كاش می دانستیم در این سرزمین آریایی هنوز هستند كسانی كه لبانشان گرم و پر نور است و دلهاشان از گرسنگی كم نور……
كلبه هاشان سرد و خالی از نان گرم…
كودكانی هستند هنوز كه از درد بی مادری گریانند…
هستند مردمانی كه از فغان درد نالانندو پدرانی چشم در راه كسانی كه یكروز بی مهابا از كنارشان رفتند و دیگر باز نگشتند.!!…. در آغوش باد پرپر شدند!!
نشانی از آنان نیست.. ولی من و تو با همیم . ما شرممان باد!!!
ای صد افسوس كه شرم و بی شرمی یكی گشته است… دینداری و بی دینی فقط حرف است!!
نا مسلمانان به ز این مسلمانان شدند….خاك آریا در آغوش باد… پنهان شده است….ایران باستان كو؟ آریا كو؟… جوانمردان این بوم و بر كجایند اینك ای مسلمانان كافر!!!كو؟ كجا رفت پیمان داریوش اول؟
((خدای بزرگ است اهورا مزدا،كه این سرزمین را آفرید.. كه مردم را آفرید.. كه شادی را برای مردم آفرید… كه داریوش را شاه كرد!!!))
شادی كو؟ …… وااااای خدا را گم كرده ایم!! شادی گم گشته است…. خود در این سرزمین چه می كنیم و این مردمان………………….؟! « من عاجزم» رفیقان امروز و دیروز هم نفس كجا رفتند؟
خانه های قدیمی كو؟ جوانمردی آن پهلوانان قدیم كجا رفته است؟
من نتوانم باور كردن این را كه انسان.. مرده است!!
دشتها خالی است…
نا جوانمردی زیادی گشنه است…
هنوز می خواهم در این رویا بیاسایم كه شاید روزی این تقویم سرنوشت ما با هم ورق خورد!!!
به امید آن روز كه بی گانگی مرده باشد و همه چیز از ارزش لبریز و سر شارو نان و گندم فراوان و لبها شاد … و خالی از نیرنگ نامردی گردد.
اگر من و تو با هم باشیم و با هم بی ریا باشیم ….به امید انروز… و آرامش….
2
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 13:10  توسط مسلم
|
سلام دوستان اول بخونید بعد نظر بدید...
يکی نبود که خدا بود ... |
|
| |
اگر ايمان سست و ضعيفي داريد ، اگر در اعتقاد خود به خدا مشكوكيد (و از علم روانشناسي و فلسفه چيزكي نمي دونيد ) شديداُ تمنا ميكنم اين متن را نخوانيد .
خوب باز هم فصل گرما فرارسيد و پشت بام خانه پذيراي من است و من چشم انتظار ماه و ستاره ( منظورم دختر همسايه نيست ) ، از آنجا كه هنوز لحاف پارسالي و خرده عقلي باقي مانده ، دوباره مشغول تفكرات عجيب و غريب شدم. (اگه قضيه لحاف و عقل را نمي دانيد كمي بريد پايين رو بخونيد متوجه ميشيد.) خوب هنوز كه قضيه پارسالي حل نشده و اون سئوال بي جواب من همچنان بي جواب باقي مانده . هنور هم بهش فكر مي كنم ولي امسال پام رو فراتر گذاشتم ، تا پارسال به اين فكر مي كردم كه خدا چرا انسان رو براي اين زندگي سخت و مصيبت بار آفريد ، امسال به صرافت وجودي خود خدا افتادم. شبها مدتها با «خودم» كلنجار ميرم ، «من» ميشينم اينطرف و «خودم» هم ميشينه اون طرف و چه جدالي كه بين «من» و «خودم» پيش نمي ياد . من كلي برهان و دليل ميارم تا وجود خدا را ثابت كنم ، از وجود برق تو سيم گرفته تا رخ زيباي دختر همسايه برهان و دليل و مدرك ميارم كه بابا خدا وجود داره اين همه موجود و زيبايي و حكمت كه بدون خالق نمي شه. البته راست و حسينيش اين «خودم» هم خيلي حاليشه ، جلوي حرف حق من هيچي نمي گه و دربست قبول مي كنه ولي اين منم كه جلوي سئوالهاي اون كم ميارم و نمي دونم چي بگم ، اونجاست كه خواب رو بهونه مي كنم و زودي «خودم» را بخواب ميزنم ولي هم من هم خودم خوابمون نمي بره و به اين همه سئوال بي جواب فكر مي كنيم . ولي نه لحافمون اونقدر درازه نه عقلون اونقدر بزرگ كه جواب درست و حسابيي پيدا كنيم. «من» ميگم آقا خدا به هزار و يك دليل وجود داره ، «خودم» هم ميگه خيلي خوب اقا جان ، آ ااا آ اااا . دربست قبول ، اصلاً سر وجود خدا بحث نمي كنيم ولي مگه نميگي خدا وجود داره ، پس كجاست ، مگه نه اينكه خودتون ميگيد هر چيزي وقتي وجود پيدا ميكنه كه در زمان و مكان خاصي از نيستي به هستي در بياد ، حالا ميگي بُعد نداره – قبول . ميگي جسم نداره – قبول ، ميگي اندازه نداره ، جا نداره ، همه اينها قبول ، ميگي ازلي و ابديه اونهم قبول ، ولي ديگه مكان كه بايد داشته باشه ، هر چيز وجوديي وقتي موجود ميشه كه در مكان و زمان خاص يا عام باشه. ميخوام عينه فيلمهاي عشقي بگم :خدا در قلب مؤمنه و از اين جور حرفها ولي خودم خجالت كشيدم . ميگه مگه ميشه خدا باشه و هيچ جا نباشه . پس نمي شه خدا هيچ جا نباشه ؟ اين رو قبول داري؟ « من » بدبخت هم كه نمي تونم بگم نه . ميگم خدا هيچ جا نيست بلكه همه جا هست . خوب همه جاست يعني بالا و پايين و چپ و راست و عقب و جلو و همه جا ديگه . پس چرا هر وقت هر كس چه مسيحي چه كليمي چه مسلمون ميخواد خداش رو صدا كنه و باش حرف بزنه بالا رو نگاه ميكنه . « من » ميگم خوب اين يه نوع عادت و استعاره و… نمي زاره حرفم تموم شه ، ميگه خوب اگر خدا همه جا هست چرا نوح و موسي و عيسي و محمد چهل روز مي رفتن تو يه كوه و غار با خداشون رازو نياز ميكردن . يا مگه تو معراج حضرت محمد نمي خونيم كه هفت تا آسمون رو طي كرد بعدش از كلي جا رد شد بعد به يه جايي رسيد كه جبرئيل ديگه جلو نرفت و فقط خدا بود و محمد . اگه خدا همه جا هست پس ديگه حريم نداره ، جا نداره ، آسمون اول و هفتم نداره . تازه اگه خدا همه جا هست پس چرا ….. اينجاست كه كم ميارم ، ميگم خيلي خوب بابا مغلطه نكن ، بگير بخواب بينيم … « من » رو بگو كه تازه ميخواستم براش فلسفه بوجود آمدن انسان را تشريح كنم ، آخه اين « خودم » بدجوري گير داده ميگه خدا از ازل تا ابد ( نعوذ بالله ) بيكار بود ، يه دوره اونم تو يه چند هزار سال ناقابل انسان را روي كره زمين بيافرينه ، يعني زمانهاي ديگر تو سياره هاي ديگر نيافريده و نخواهد آفريد …… فعلاً كه خوابيديم ، تا شبهاي ديگه چطوري «خودم » رو قانع كنم . خداييش هم آخر آخر بحثهام وقتي دارم خدا رو ثابت ميكنم در مي مونم كه خدا چيه و كجاست ، اصلاً هم ربطي به عقل ناقص من نداره ، چون خدا كه فقط براي دانشمندها نيست ، يه بيسواد هم بايد بدونه خداش كيه و كجاست . شايد هم خيلي اممل هستم كه براي خدا دنبال جا ميگردم ، ولي خوب همه همينطورن ، مگه نه اينكه همون پيش نمازها و علماي بزرگ مسلمون و مسيحي و يهودي ( حتي اديان غير موحد- غير يكتا پرست ) مي رن تو محراب براي نماز و دعا كردن . اصلاً معني بيت المقدس و كعبه چيه ، اگه خدا همه جا هست . تمام اديان دنيا رو نگاه كنيد يه چيز مقدس و يه جاي مقدس دارن . چرا ؟؟؟ همينه كه ميگم « و خدا من را آفريد » ولي اين «خودم» را مثل اينكه چيز ديگه اي آفريده .
(اشکان جان امیدوارم بازم پشیمون شی!!!!!!!!!!!!!)
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 18:26  توسط مسلم
|