تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
به یاد ابر مرد بزرگ دکتر مصدق
                       
 
مصدق:
ملت ایران فرزندان عزیز من
ملتی که می خواهد با شرف و افتخار زندگی کند و حقوق حقه ی
خویش را به دست آورد باید در برابر مشکلات ایستادگی نماید.
 
                          *   *   *    *
خدا این کشور را از دشمن از خشکسالی و دروغ نگاه دارد
 
                       (سنگ نوشته تخت جمشید به دبیره میخی)
 
2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 13:22  توسط مسلم  | 

زندگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

صداي بوق اتومبيل هاي پشت سر ، رشته افكارش رو پاره كرد . يه لحظه به خودش اومد ، نمي دونست                              كجاست ،‌ وسط چهار راه گير كرده بود ،‌بايد از كدام طرف ميرفت. بي اختيار وارد بزرگراه شد.
                       اتومبيل ها يكي يكي و با سرعت از كنارش مي گذشتند ، براي اينكه صداي ماشينها و بوقشان را نشنود صداي                            ضبط را         توانست باور كند ، علي كه سن و سالي نداشت ولي اجل كه سن و سال نمي شناسد. به ديروز

فكر                  

مي كرد كه چطور با علي شوخي مي كرد و براي پروژه اي كه در كرج داشتند برنامه ريزي ميكردند.
دوباره غرق در افكارش بود ، حركت ماشين را حس نمي كرد ، چند بار نزديك بود بخاطر اتومبيلهايي كه از جلويش ويراژ مي دادنند از مسير منحرف شود ، اصلاً نمي دانست چرا اينقدر مردم عجله دارند، هر كسي سعي مي كرد سريعتر برود ، يادش آمد كه تا ديروز خودش هم عجله داشت. با عجله از خانه به محل كارش مي رفت و با عجله بر مي گشت ، چرا ؟ خيلي سعي كرد دليلش را بفهمد ولي نتوانست ، مي خواست از آنهايي كه اينطور با عجله ازش عبور مي كردند بپرسد ولي مطمئن بود كه آنها هم نمي دانند ، به ياد دخترش افتاد كه الان 8 ساله بود ولي او اصلاً برايش وقتي نداشت . قبل از ازدواج هميشه آرزو داشت دختري كمند گيسو داشته باشد كه بنشيند روي زانوهايش و او موهاي بلندش را شانه كند و ببافد. ولي الان حتي نمي دانست موهاي دخترش كوتاه است يا بلند. آخرين باري كه با همسر و دخترش به مسافرت رفته بودند كي بود ؟
تمام زندگي اش از جلوي چشمانش مي گذشتند ، همه چيز مهو و مبهم بود ، متوجه شد ديروز سالگرد مرگ پدرش بوده ولي او فراموش كرده بود ، سعي مي كرد دوباره بياد بياورد چه چيزهايي را فراموش كرده ، چند ماه است كه به خواهرش سر نزده، چند سال از مرگ مادرش مي گذرد ، چند وقت است به دخترش قول يك عروسك سخنگو داده و…
بزرگراه در حال اتمام بود ولي فكر هاي زيادي داشت ، به يك جاده فرعي پيچيد ، خلوت بود و از سر و صداي ماشينها و صداي سبقت آنها خبري نبود ، فقط هر از چند گاهي خودرويي از روبرو مي آمد ، همينطور كه برگ برگ زندگيش را مرور مي كرد به دوستاني رسيد كه از دست داده ،‌ به عهدي كه سر خاك بهترين دوستش در دوران دبيرستان بسته بود ، بعد از پانزده سال نمي توانست بياد بياورد كه چه بود ، از خودش بدش آمده بود ، هر چه بيشتر اين افكار از مغزش مي گذشت بيشتر از خودش متنفر مي شد.
بي آنكه بداند پايش را روي گاز بيشتر و بيشتر فشار مي داد ، ناگهان عقربه سرعت سنج را ديد ، باورش نمي شد كه با آن سرعت حركت مي كند ، پايش را از روي گاز برداشت ، به خودش آمد ،‌ مي دانست كه اين افكار زود گذر است و بخاطر مرگ علي است . هميشه وقتي مرگ عزيزي را مي شنيد دچار اين حالت مي شد و از زندگي سير ميشد، يادش آمد كه در خانه منتظرش هستند ، مي خواست كه بر گردد.
ولي نگاهش به جاده افتاد ، هنوز نمي دانست در كدام جاده است ، نگاهش به سمت انتهاي جاده دوخته شد ، مي خواست كه برگردد ولي حس عجيبي مانع مي شد، نيروي غريبي او را به انتهاي جاده مي خواند ،‌نتوانست جلوي خودش را بگيرد ، مي خواست بداند انتهاي اين جاده چيست ؟ چند بار به خودش تشر زد :
- حتماً يه دهي يا روستايي يا شهريه ديگه ؟
ولي راضي نمي شد ، بعد از مدتها كه پشت فرمان نشسته بود اين بار حس كرد از رانندگي لذت مي برد، هميشه رانندگي برايش خسته كننده و ملال آور بود، ايستادن پشت چراغ قرمز ، بوق ممتد خودرو ها ، ترافيك … هميشه اعصابش را خورد مي كرد.
ولي اين بار نه ! هر چه اين حس بيشتر مي شد ، سرعتش هم بيشتر مي شد ، با تمام سرعت مي رفت ، به سرعت سنج توجهي نداشت ، نگاهش به انتهاي جاده دوخته شده بود و هر لحظه سرعتش را بيشتر مي كرد ، نگاه خيره اش به انتهاي جاده ، باعث شد چشمانش سياهي برود ، دستها را از روي فرمان برداشت و چشمانش را بست . حس غريب و لذتبخشي در بدنش به جريان افتاد ، ضربان قلب و فشار خون را در رگهايش حس كرد ، احساس رهايي و آزادي داشت ، دوست داشت اين لحظه تا ابد ادامه داشته باشد ولي صداي شديد بوق يك كاميون بيدارش كرد.

 


2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 8:59  توسط مسلم  | 

سلام بر دوستان عزیز

میخواستم این دفعه بیشتر با اردلان سرافراز شاعر بزرگ کشورمون آشنا شیم.

در سال 1329 در شهري کويري به نام " داراب " ديده به جهان گشود. او فرزند ارشد خانواده بود و اميد و آرزوي يک پدر و مادر جوان. شروع زندگي شاعرانه اش در سال اول دبيرستان در مدرسه امير کبير بود ، با کمکهاي استادي به نام " دانشمند " کسي که براي اولين بار او را به بهاي قلم و نوشته هايش آشنا کرد . پس از مادرش که -خود شاعر ، شعرش را از برکت دست و دامان او مي داند- بزرگ آموزگار و دوستي ديگر بنام " عبدالرحيم معزي " در مقوله شعر شاعري در زندگي اردلان سرفراز کم تاثيرنبود. او به پيشنهاد پسرعموي مادرش ( حسين سرفرازي ، شاعروروزنامه نگار معروف آن زمان ) براي گذران زندگي با راديو ايران و ارکستر جوانان کار خود را به عنوان ترانه سرا آغاز نمود و پس از يک سال به دلايلي موجه راديو ايران را ترک کرد . در طول زندگي شاعرانه اش با آهنگسازان توانمندي همچون : واروژان ، فريد زلاند ، بابک افشار ، تورج شعبانخاني ، محمد حيدري ، منوچهر چشم آذر ، حسن شماعي زاده و بزرگواران ديگري همکاري داشت .
در سال 1362 متحمل درد دوري از وطن شد وبه آلمان رفت . در همين سال پيشنهادهاي کتبي و شفاهي زيادي از امريکا به سمت او سرازير بود اما او نمي خواست ونمي توانست بگونه ترانه هاي رايج ، ترانه بسازد واعتماد مخاطبانش را، کساني که از آغاز تا به امروز با ترانه هاي او زندگي کرده اند- در قماري حقير براي گذران زندگي وبه خاطر يک مشت دلار از دست بدهد . او ترجيح داد در يک شرکت قاب سازي به عنوان کارگر ساده کار کند ، با تني خسته و وجداني آسوده
.
او در طول زندگي در کشور هاي مختلفي همچون آلمان ، اتريش ، يونان ، ترکيه ، ايتاليا ، آمريکا و ... روزگار گذرانده است و شايد برخي از اين اشعار زاده اين سفرها باشد
.
او با خوانندگاني همچون : ابراهيم حامدي ( ابي ) ، داريوش اقبالي ، و گوگوش همکاريهاريهاي فراواني داشته است. از جمله خوانندگان ديگري که همکاريهاي انگشت شماري با اردلان سرفراز داشته اند مي توان از : فرهاد ، ستار ، مازيار ، معين ، هايده ، شکيلا و ... ياد کرد
.
لازم به ذکر است که مدتي پيش دو کتاب شامل گزيده اي از ترانه هاي وي به نامهاي " از ريشه تا هميشه " و "سال صفر" چاپ و منتشر شد که بخش عمده اي از زندگي نامه فوق برگرفته از اين دو کتاب است
.
اميدواريم که اين ستاره پرفروغ هميشه در آسمان شعر و ادبيات ما پر نور باشد حادثه:

 

گفتم كه چرا دورتر از خواب و سرابي ... خواب و سرابي

گفتي كه منم از با تو وليكن تو نقابي ... اما نقابي

فرياد كشيدم تو كجايي ، تو كجايي

گفتي كه طلب كن مرا تا كه بيابي

چون همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش ، مرد سفر باش

هم منتظر حادثه ، هم فكر خطر باش ، فكر خطر باش

هر منزل اين راه بيابان هلاك است

هر چشمه سرابي ست كه بر سينه ي خاك است

در سايه ي هر سنگ اگر گل به زمين است

نقش تن ماتري ست كه در خواب كمين است

در هر قدمت خار ،‌ هر شاخه سر دار

در هر نفس آزار هر ثانيه صد بار

چون همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش

مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش ،‌ فكر خطر باش

گفتم كه عطش مي كشدم در تب صحرا

گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا

گفتم كه نشانم بده گر چشمه اي آنجاست

گفتي چو شدي تشنه ترين ،‌ قلب تو درياست

گفتم كه در اين راه ،‌ كو نقطه ي آغاز

گفتي كه تويي تو ، خود پاسخ اين راز

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 13:33  توسط مسلم  | 

سلام

این دفعه اومدم که خبر بدم به احتمال زیاد  وبلاگ قبلیم برگرده .یه صحبتهای شده

که قراره از طرف یه واسط صحبت بشه و احتمال داره که وبلاگ قبلیم برگرده.

خواستم بگم یه چند روز  صبر کنید ببینیم چی میشه.امیدوارم که درست بشه

ولی اگه درستم نشد بیخیال .

با قدرت ادامه میدیم.

درود بر داریوش و همه عاشقان داریوش

اینم تصویر داریوش تو فیلم فریاد زیر آب که توصیه می کنم حتما ببینین

تا بعد...

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 19:37  توسط مسلم  | 

شروعی تازه

شقايق

دلم مثل دلت خونه ، شقايق
چشام درياي بارونه ، شقايق
 مث مردن مي مونه دل بريدن
ولي دل بستن آسونه شقايق
شقايق درد من ، يكي دو تا نيست
آخه درد من از بيگانه ها نيست
 كسي خشكيده خون من رو دستاش
 كه حتي يك نفس از من جدا نيست
 شقايق آي شقايق ، گل هميشه عاشق
شقايق اينجا من خيلي غريبم
آخه اينجا كسي عاشق نمي شه
 عزاي عشق غصه ش جنس كوهه
 دل ويرون من از جنس شيشه
 شقايق آخرين عاشق تو بودي
تو مردي و پس از تو عاشقي مرد
 تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه هاي بي كسي برد
شقايق واي شقايق ،‌ گل هميشه عاشق
دويديم ،‌ دويديم و دويديم
 به شب هاي پر از قصه رسيديم
گره زد ر نوشامو تقدير
ولي ما عاقبت از هم بريديم
شقايق جاي تو دشت خدا بود
نه تو گلدون ، نه توي قصه ها بود
حالا از تو قفط اين مونده باقي
كه سالار تموم عاشقايي
شقايق اي شقايق ، گل هميشه عاشق
شقايق واي شقايق ،‌ گل هميشه عاشق

(راستی در اولین فرصت بهتون لینک میدم)

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 17:49  توسط مسلم  |