تبليغاتX
یه عشق داریوش
یه عشق داریوش
وبلاگ عاشقان داریوش
تونیا کبودوند: ما محکومیم...

بی تو ای آزادی ای والا کلام   گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت...


http://i30.tinypic.com/2132ioh.jpg

نامه دختر کبودوند به پدرش..

تونیا کبودوند: ما محکومیم به جرم بی گناهی 

تونیا کبودوند دختر ریس سازمان حقوق بشر کردستان به مناسبت دهم تیر ماه سالروز بازداشت پدرش نامه ای خطاب به ایشان نگاشه و در آن تحولات جاری در کشور را مورد انتقاد قرار داده است




پدر عزیزم امروز وارد سومین سالی می شویم که تو را از ما گرفتند و ما هنوز چشم انتظار تو ایم.

پدر تو ایرانی نبودی! تو شهروند ایران نبودی! اگر شهروند ایرانی بودی رئیس جمهور ایران نیز برای آزادی تو از زندان تلاش می کرد. نمی دانم شاید هم اگر شهروند آمریکایی بودی بهتر بود! آن زمان بود که با جرم جاسوسی بعد از چند روز آزاد می شدی اما تو شهروند کشوری هستی که حقوق شهروندی بی مفهوم ترین واژه ای است که می توانی بیابی. تو کردی هستی که شهروندی درجه دوم محسوب می شوی و به جرم دفاع از حقوق انسانیت، برابری خواهی و آزادی طلبی بالاترین حکم حبس را به تو می دهند و تو را حتی از حقوق یک زندانی نیز محروم می کنند. شاید تو از یاد برده بودی که سخن از حقوق انسانی و حقوق بشر در ایران جرمی نابخشودنی است. همان جرمی که دامن یکی از نامزدهای انتخاباتی را گرفت

آری تو کرد بودی و همانند تمام کردهای جهان, مثل تمام کردهایی که در سرزمین هایشان به عنوان غریبه به آنها می نگرند! بیگانه ای بیش نبودی. گناهت، از ملیت کرد بودن بود! شاید اگر غیرکرد بودی حکم یازده سال را به دوش نمی کشیدی، همانند تمام فعالان حقوق بشری که به دلیل امتیاز غیرکردبودن در زندان نیستند.

تو هم محکومی به زندان رفتن،مثل تمام کردها! به جرم بی گناهی گناهکاری ! همانند اقوام دیگرت در ترکیه، در عراق و در سوریه و در نقاط دیگر جهان!

تو اگر حتی کاری نمی کردی به جرم کرد بودن باز مجرم بودی!

امروز سومین سالی است که تو را به جرم بی گناهی زندانی کردند. اما امروز تو یک از هزاران کسانی هستی که در زندان هستند. شاید آنان بتوانند در برابر ظلم و تجاوزی که به حقوق کردها می شود ساکت باشند، شاید آنها بتوانند ما وحقوق ما را نادیده بگیرند، شاید آنها خود را از ما جدا بدانند و مرزبندی ایجاد کنند اما من همانند آنها نمی اندیشم، من فارغ از کرد بودن و غیرکردبودن نمی توانم تنها به نظاره بنشینم، همه، حقایق را امروز می بینند آنان که 3 سال پیش در برابر تو و حکم ناعادلانه ات سکوت کردند امروز خود گرفتار همان بندها گردیدند، آن هم تویی که نه به دنبال بخشی از حاکمیت، بلکه تنها خواسته ات استیفای حقوق بود آن هم حقوق انسانی و نه ملیتی و یا چیز دیگر!

سه سال گذشت و 10 تیر امسال نه تنها برایم خاطره غم انگیز بازداشتت را به خاطر آورد بلکه عزادار مردم سرزمینمان شدم.

پدر، نه تنها من و بلکه بیش از هزاران تن از وابستگان به سازمان و میلیونها کرد هم چون من اندیشیدند و برای اولین و آخرین بار برای ایجاد تغییر به پای صندوق ها رفتند. آنها نوشته بودند انتصابات ما خوانده بودیم انتخابات! ما اشتباه کردیم و به جرم این اشتباه ما را خس و خاشاک و اوباش و اغتشاشگر خواندند. دیروز حماسه سازان انتخابات بودیم و امروز مشتی فریب خورده و اقدامگر علیه امنیت ملی و به عنوان شکرانه شرکت در انتخابات، نیروهای آموزش دیده در خارج و لبنان از ما با باتوم و گازاشک آور پذیرایی می کنند .

می گویند ایران قانون مدار است و براساس قانون پیش می رود! همان قانونی که اجازه برگزاری تجمعات و راهپیمایی های آرام را می دهد اما چون آنان معترض هستند پس فریب خورده و عامل دست بیگانگان و این حق مشمول معترضان نمی گردد! حق آزادی مطبوعات، حق آزادی بیان و اندیشه هم باز شامل معترضان نمی گردد! تنها مجیزگویانند که حق دارند.

می گویند آزادی در ایران نزدیک به مطلق است! هزاران نفر دستگیر می شوند! مانع فعالیت احزاب و تشکل ها می گردند! فعالان مدنی، سیاسی, حقوق بشری, روزنامه نگاران و خبرنگاران و هنرمندان زندانی می گردند! برخی جانشان را از دست می دهند البته یادمان نرود به دست دشمنان و اجنبی های ساختگی! دانشجویان و استادان زندانی می شوند! روزنامه ها سانسور، سایت ها فیلتر می گردند! وسایل ارتباطی از مردم گرفته می شود! رسانه ملی، دولتی می شود! و هرحقی ناحق!

اینجا هر فریادی, هر ناله ای و هر اعتراضی خاموش می گردد. خیابان ها دیگر یادآور زندگی و تحرک نیست. اینجا زندانی بزرگتر از اوین است.

راستی یادم رفت بگویم اگر شبها صدای الله اکبر را شنیدی بدان که اینان همان کارمندان سفارتخانه های خارجی هستند که می خواهند انقلاب مخملی به راه اندازند!

پدرعزیزم خدا را شکر که در ایران آزادی نزدیک به مطلق است اگر مطلق بود چه می کردیم. به همان دلیل نزدیک بودن آزادی به مطلق است که انسان های وارسته ای چون تو زندانی می شوند، اما تاریخ بهترین درس ها را به ما می دهد.

زمانی که بیگناهان در زندان و گناهکاران برسر مسند و ریاست باشند شاید زمانی است که.....
2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:14  توسط مسلم  | 

امروز چه دلتنگم...خاکستریم انگار...

بی‌دار می‌شوم.
باورم نمی‌شود؛ گفته بودم که.

چشم‌هایم را می‌بندم و به کودک درونم می‌آموزم خیلی از بوها
نه به‌وجود می‌آیند، نه از بین می‌روند، نه از جایی به جای دیگر منتقل می‌شوند.
\\ فقط همان‌جایی که هستند، می‌مانند و اسطوره می‌شوند.

بی‌دارم، اما چشم‌هایم را بدون تو باز نمی‌کنم.
(صفحات داستان اسطوره ورق می‌خورند و من افتخار می‌کنم.)



من، عاجز از کشف جنازه‌ی درونت هستم.
صبور، آرام، می‌کاوم.
هفت لایه است که فقط سه لایه‌ی اوّل‌‍ش لذت‌های هُرمونیک دارد. دقیقاً همان‌طور که پیش‌بینی می‌کردم.
صبور، آرام، می‌کاوم.
(لایه‌های فرسوده‌ای از آخرین پوست‌های جنازه‌ای شاید...) (بیا باور نکنیم.)

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:38  توسط مسلم 

خانم مریم رجوی! شما لطفا ساکت!
خانم مریم رجوی! شما لطفا ساکت!

مریم رجوی رئیس فرقه تروریستی مجاهدین خلق طی پیامی برای مردم ایران اعلام کرد که طرفدار ابطال انتخابات و برگزاری انتخابات آزاد زیر نظر سازمان ملل است. این در حالی اعلام شده است که دولت احمدی نژاد با استفاده از بازیهای نمایشی سعی دارد چنان نشان بدهد که گویا دست گروههایی مثل مجاهدین خلق در جنبش سبز مردم ایران دیده می شود و با استفاده از همین اتهام فرزندان بیگناه مردم را زیر فشار و شکنجه گذاشته است.

خانم رجوی!
پرونده فرقه مجاهدین خلق نزد مردم ایران سیاه تر از آن است که نیازی به کمک شما داشته باشد. شما اگر بلدید کسی را نجات بدهید یا راه حلی پیدا کنید، برای رهبر خودتان یک جایی پیدا کنید که بتواند به زندگی اش ادامه دهد. مردم ایران فراموش نکرده اند که شما و گروه تان سه سال با سوء استفاده از عواطف نوجوانان ایرانی آنها را به ترور واداشتید و در مقابل گلوله تنها گذاشتید. مردم ایران فراموش نکردند که شما و مسعود رجوی در خرداد 60 با یک اشتباه محاسباتی هزاران جوان را به کشتن دادید و در سخت ترین روزهای زندگی این ملت و در روزهایی که مردم توسط حکومت عراق کشته می شدند، در کنار دشمنان ملت قرار گرفتید و هزاران ایرانی کرد و فارس را در جنگ کشتید.

مردم ایران شما را قاتل جوانان ایرانی می دانند، شما بسیاری از جوانان بیگناه را اشتباها ترور کردید و افرادی را صرفا به دلیل اینکه شبیه شما فکر نمی کردند یا شبیه افرادی دیگر بودند کشتید. شما اعضای تسویه شده تان را در شرایطی که می دانستید که احتمال مرگ آنان بالای نود درصد است به جنگ در مقابل مردم ایران فرستادید و صدها نفر قربانی تسویه حساب های درون گروهی شما شدند، فقط بخاطر اینکه خداوندی و ولایت و هاله قدسی مسعود رجوی را انکار کرده بودند.

خانم رجوی!
مردم ما نیک می دانند که شما و فرقه شما هیچ فرقی با احمدی نژاد ندارید. ولایتی که شما برای رجوی قائلید بسیار دیکتاتورمنشانه تر از ولایت فقیه موجود است و شیوه برخوردتان با مخالفان هزار بار بدتر از همین حکومت جمهوری اسلامی است. شما حتی برای دختران عضو تشکیلات تان همان آزادی موجود در خیابان های ایران را هم نمی دهید. شما از چه چیز دفاع می کنید؟ از آزادی ای که به آن اعتقاد ندارید؟ از دموکراسی که بویی از آن نبردید؟ از آزادی حجاب برای زنان که اگر زنی از اعضای تشکیلات تان کوچکترین شکی به این بکند، به بدترین مجازات ها محکومش می کنید؟ از انتخاباتی دفاع می کنید که به آن هیچ اعتقادی ندارید؟ چه کسی دیده است که شما جز با زبان تانک و گلوله و نارنجک حرف بزنید؟ به همین دلیل به عنوان یک روشنفکر ایرانی از شما می خواهم ساکت باشید و در امور داخلی ایران دخالت نکنید.

خانم رجوی!
اگر احمدی نژاد بخاطر بلاهتش فکر می کند هاله نور دیده است، مسعود رجوی بیست سال است که با هاله تقدس زندگی می کند. اگر احمدی نژاد آبروی ایران را برده است، شما که با ملت ایران و در کنار دشمنان ایران جنگیدید. اگر حکومت ایران از زور در مقابل ملت و مخالفان استفاده می کند، شما اعضای تشکیلات خودتان را هم شکنجه کردید و کشتید. شما اگر هزار بار بدتر از دولت ننگین نهم و حکومت زورگوی جمهوری اسلامی نباشید، در بهترین حالت چیزی هستید مثل همان. مردم ایران و روشنفکران و آزادیخواهان ایران سالهاست جز رنج و فلاکت از سوی شما هیچ ندیده اند، لطفا در مسائل این مردم دخالت نکنید.

جنبش  مدنی ایران در جستجوی ابطال انتخابات و برگزاری انتخاباتی درست در کشور است. این موضوعات هیچ ربطی به شما و فرقه تان ندارد. شما اصلا نمی دانید مردم ایران کیستند و به چه گونه اند. رهبر شما و شخص شما در چهل سال گذشته یا در زندان بودید یا در خانه تیمی و یا در پادگان های نظامی عراق، شما اصلا نمی دانید مردم عادی ایران که امروز در خیابان هستند از چه جنسی هستند و حرف حساب شان چیست، در موضوعی که نمی دانید چیست دخالت نکنید. شما که قرار بود در زمان بوش ارتش او برای حمله به ایران باشید، حق ندارید خود را مدافع مردم ایران نشان دهید. بس کنید که مردم ایران از شما و گروه تان بیش از دولت موجود متنفر است.

ابراهیم نبوی
اول تیرماه 1388

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 2:4  توسط مسلم 

ندای آزادی و گلوله مردم‌فریبان
وطن پرنده پر در خون   وطن شکفته گل در خون
 http://img.majidonline.com/pic/202710/dokhtar%20koshte%2004.jpg
من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، چه کسی مُهر خموشی بزند، به ندای شرف و  آزادی

به نیروی انتظامی دستور تیر نمی دهند، چرا که از سرپیچی سربازانی می ترسند که خود در میآن جمعیت آشنایانی دارند و در میانِ محل آبرویی. پس کاشتنِ گلوله‌ی جهل و ستم بر اندامِ‌ مردمانِ این وطن بر عهده‌ی مزدورانِ بی هویتی می افتد که دین و شرف به قدرت فروخته اند.

دخترکی ندا نام، که نه سلاحی در دستانِ نرمِ خویش داشت و نه نارنجکی در جیب، طعمه‌ی گلوله‌ی اراذلی می شود که پشتشان به حمایت دستگاهِ مخوف و نظارت‌گریزِ امنیتی گرم است. او البته تنها نبود که شمارِ شهدای راهِ آزادی و آزادگی از چند ده انسان گذشته است.  به امیدِ آن روز که ستم‌پیشگان در بارگاهِ عدلِ و پیشگاهِ وجدان ملت به سزای عملِ خویش برسند و طنینِ ندای آزادی در سرتاسرِ ایران بپیچد.

حنا: آمدم که بگویم زنده ام ولی خواهرم کشته شد... آمدم بگویم که خواهرم در دستان پدر مرد.... آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید... که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ..... که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر .... و دلش میخواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم".... و دلش میخواست  روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد ...و دلش میخواست دختری داشته باشد که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند....

خواهرم مرد از بس که جان ندارد.... خواهرم مرد از بس که ظلم پایانی ندارد.... خواهرم مرد از بس که زندگی را دوست داشت....  و خواهرم مرد از بس که مردم را عاشقانه دوست داشت.

خواهرم عزیزم  کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی...آخر آخرین نگاهت جانم را میسوزاند.... خواهرکم بخواب.آخرین خوابت شیرین...

 

احمد باطبی:

تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند . نفسم را میگیری ، خفه میشوم . نگاهم نکن . نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد عزیز .
یعنی چه ؟ خدایا یعنی چه ؟ خدایا کجایی پس ؟ چرا هر وقت نیازت داریم ناپدید میشوی؟ مگر نه اینکه میگفتی رحمان و رحیمم ، مگر نمی گفتی یار مظلومان ودشمن ستمگرانم ؟ چرا وقت نیاز نابینا میشوی ؟ 30 سال کافی نبود؟ کشتار دهه شصت کافی نبود ؟ کشتار جنگ هشت ساله کافی نبود؟ کشتار 18 تیر کافی نبود ؟ چشمت را باز کن ، اگر آزمایشی بود کردی ، اگر مصلحتی بود انجام دادی ، اگر دور اندیشی بود داشتی ، امروز میبینی به اسم تو  کشتار میکنند ، نگذار باور کنم که نماز جمعه ریاکاران را بر آسفالت خونین خیابان ، بیشتر از نگاه مظلوم این دختر دوست داری . هر وقت نیازت داشتم نبودی . من بَد . این دختر معصوم هم من بودم که راضی شدی در آغوش پدرش جان بدهد ؟ پس اگر فردا وجودت را به ناسزا کشیدم گله نکن . ...

ناشناس:
دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. ولی در اون چشم معصومیت می بینم. یکی به دختر می گوید نترس. در این لحظه با وجود اینکه می بینم لینک بالاترین از مرگ می گوید برایم مضحک به نظر می رسد. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته ؟ پس چرا چکه های خون را می بینم. دوربین می چرخد. در درون می گویم که خدا کنه این لینک همینطوری داغ شده باشه. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده. یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. دختر حرکتی ندارد. صدایی در ‍ پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا افسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند. چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه می کنه. لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه... صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه/ نفسم بالا نمیاد. نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟ خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرد مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی.؟؟ خواهر شهیدم عزت وطنم من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم.
 
2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:39  توسط مسلم  | 


روزت مبارک معلم زندانی‌ی محکوم به اعدام
 


دوست داشتم برای آقا معلمی که بچه‌ها را دوست دارد و هنوز خودش را «کودکی با موهای سپید» معرفی می‌کند و هنوز «همراه با صدای انفجار با کودکان سرزمین‌اش از خواب» می‌پرد، قلمی دست بگیرم و با همان ادبیات "کودکانه" که همیشه می‌نویسد و پیش‌تر برای‌اش نوشته بودم، چیزکی نوشته باشم و به رسم شاگرد و معلمی هدیه‌یی داشته باشم برای این روز، که روزش است، اما پای تخته سیاه گچی نیست و از پشت همان دیوارها درس می‌دهد.
اما قبول کن آقا معلم که روز سختی است، روز سخت‌تری را پشت سر گذاشته‌ایم،‌ ادبیات صاحب این سطور امروز لحن کودکی برنمی‌تابد وقتی تنها در یک جمله همه‌ی وحشت کارگران این سرزمین را خوانده، خوانده که «زیر خط فقر، خطی هست به نام خط کارگر» و می‌بیند و می‌شنود که از دیروز تا به حال زخمی زده‌اند بر زخم‌های بی‌شمار از خانواده‌شان و به محبس بردند آنان را....
وقتی شنیده که دل‌آرا دارابی و اعدام‌اش را که مثل دیگر اعدام‌ها، اعدام همه‌ی کودکان این سرزمین بود... قبول کن سخت است آقا معلم که 33 ماه است از پشت آن دیوارها درس می‌دهی و شاگردان‌ات را می‌خوانی... قبول کن سخت است تبریک روز معلم وقتی هم‌شاگردی‌های‌مان را در اوین سر می‌تراشند و وصله پشت وصله می‌چسبانند به آنان، که مجاهدید و منافقید و عرق‌خور و موادی... سخت است با فکر این‌ها زنده‌گی کردن، و هنوز در گوش‌ام زنگ می‌زند سخن پدری را که گفته بود «در عذاب اعدام یک دختر 23 ساله زنده‌گی کردن دشوار است» و هنوز نمی‌توانم درک کنم صدای آن دخترک زندانی رنگ‌ها را وقتی می‌گفت «من طناب دار را دارم می‌بینم» چه حسی داشت و چه می‌خواست از دنیا؟ شاید همین می‌خواست که برای تو می‌خواهیم،؛ اعدام نشدن، آزاد شدن، اثبات بی‌گناهی و احساس این‌که برگردی به کلاس درس و در این امتحان‌های هر روزه غلط‌های‌مان بگیری، که نه، دل‌داری‌مان بدهی، یادت هست که گفته بودم شیوه‌ی آموزش عوض شده و به انشاهای ما دیگر نمره نمی‌دهند، و ضمیمه‌ی پرونده‌شان می‌کنند؟ امتحان‌های ما هم دیگر برای نمره نیست، امتحان‌های ما بوی اعدام دل‌آرا را می‌دهد و بوی دست‌های پینه‌بسته‌ی کارگر که دست‌بند خورده در این روزها، امتحان‌های ما شبیه کت‌های گچی معلمان است؛ شبیه شانه‌ي تو؛ که آزارشان می‌دهند، شبیه سرهای تراشیده و جسم نزار دانش‌جویان دربند پلی‌تکنیکی است. شبیه رد شدن در امتحانی است که سوال اول‌اش امیدرضا میرصیافی است، راستی هنوز وقتی یادش می‌افتی بغض می‌کنی، از همان بغض‌ها که داشتی و شکست در صدای‌ام...
امتحان‌های ما بوی مرگ می دهد و عاطفه و اشک، بوی شکنجه و اعدام رنگ‌ها، بوی عطر خاوران که حتا اگر پیکرشان را بردارند و مخفی کنند، باز هم هست، حضور دارد،‌ خاطره‌ي جمعی یک ملت، در چشم‌های مادران داغ‌دار...
زنگی و مست از پرده برون تاخته‌اند و به وحشی‌گری‌یی که خو کرده‌اند با شلاقی در دست، اسب چموش قدرت می‌رانند و نمی‌دانند که عنان از دست می‌دهند و از این اسب شاید روزی نتوانند رکاب برگیرند...
هر چند بر خلیج بی‌گناهی‌ات طناب انداخته‌اند و بر آسمان زنده‌گی‌ات چوبه‌ي دار برافراشته‌اند، اما این قصه را آن‌ها ساز کرده‌اند و این ساز را خوش‌آیند من و ما و هیچ‌کس نیست، اما تو بر خلیج پرگناه آنان تصویری از عشق و مقاومت و زنده‌گی انداخته‌یی و هنوز هم می‌گویم که آن‌ها نمی‌فهمند و اصلا چه می‌فهمند...
آقا معلم تو را بیش‌تر از تمام معلمانی که تا به امروز داشته‌ام دوست دارم؛ بیش‌تر از معلم کلاس اول‌ام که به من "صفر" می داد، بیش‌ از معلم کلاس دوم‌ام که پای‌ام را با طناب بست تا فلک‌ام کند، بیش‌تراز معلم کلاس سوم‌ام که به خاطر مشق ننوشتن از کلاس بیرون‌ام می‌کرد، بیش‌تر از معلم کلاس چهارم‌ام که چه‌‌قدر دوستش داشتم، اما رفت و دیگر نیامد، بیش‌تر‌ از معلم کلاس پنجم‌ام که بچه‌ها را از زمین بلند می‌کرد و به تخته می‌چسباند و کتک می‌زد، بیش‌تر از همه‌‌ی معلم‌های دوره‌ی راه‌نمایی و دبیرستان‌ام که همیشه همه‌ی کلاس‌های‌شان را به خاطر فوتبال بازی کردن "دودره" می‌کردم، بیش‌تر از همه‌ی استادهای دوره‌ی دانش‌گاه‌ام که ترسوها همیشه به من فقط و فقط "ده" می‌دادند و من رکوردار "ده" گرفتن در دانش گاه شده بودم. تو را بیش‌تر از همه‌ی آنان دوست دارم،‌ چرا که مفهوم درسی را به من آموختی که پیش از تو آن را تنها خوانده بودم، درس عشق و محبت و دوست داشتن...
دوست‌ات دارم آقا معلم و روزت مبارک
مجتبی سمیعی نژاد

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:40  توسط مسلم  | 

قهرمانی استقلال
 

امشب آسمان ایران آبی آبیست...

جشن قهرماني استقلال در ليگ برتر 

جشن قهرماني استقلال در ليگ برتر 

جشن قهرماني استقلال در ليگ برتر 

در حاشيه بازي فوتبال استقلال و پگاه گيلان
2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 3:53  توسط مسلم  | 

 

تنها سهم من این است   هراس بیصدا مردن...

 

    فكر مي كنم امشب..

    نمي دانم امشب سالگرد كدامين گناه من است كه كابوس مي بينم...

     مثل لوله بخاري خانواده هاي فقير در وسط زمستون سردمه...

     ***

      ياور هميشه مومن،

      غمخوار زیبای من،

      نمي بيني هر شب  که می‌میرم، جسد بی‌روحم چه غمگين است  و صبح

      با اوّلین نسیم سرد بهاري،

      شاد مي شود...

 

      ياور هميشه مومن،

      غمخوار زيباي من،

      ندیده‌ای نیمه‌ی تاریک من

      - وقتی تو هم غمگيني -

      چه سرد و تاریک می‌شود.

 

      ياور هميشه مومن،

      غمخوار زیبای من،

      ندیده‌ای وقتی تمام بیابان را

      دنبال سراب مي دوم

      چه‌طور آخرش خودم هم، در کنار همه تماشاچی‌هایی که به‌‍م می‌خندند، می‌خندم!

 

      نازنين،

      سرد است،

      خانه دور است،

      شب طولانی است،

      بخواب.

 

      بی‌دار که بشوی،

      من هستم.

 

      بی‌دار که بشوی،

      من هستم.

 

      بی‌دار که بشوی،

      من هستم.

 

      بی‌دار که بشوی و من نباشم،

      بدان

      حتماً

      ديشب خانه نيامده اي ، دیر آمده‌ای، یا آن‌قدر خسته بودی که پای تابوتم، تا

      کلیسا، نتوانسته‌ای بیایی.

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 3:0  توسط مسلم