و ای کاش عشق را ...

او را به رويای بخارآلود و گنگ ِ شامگاهي دور، گويا ديده بودم من ...
لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش در نعرههای دوردست و سرد ِ مه گم بود.
لبخند ِ بيرنگاش به موجي خسته ميمانست; در هذيان ِ شيريناش ز دردي گنگ ميزد گوييا لبخند ...
هر ذره چشمي شد وجودم تا نگاهاش کردم، از اعماق ِ نوميدي صدايش کردم:
«ــ اي پيدای دور از چشم!
«ديريست تا من ميچشَم رنجاب ِ تلخ ِ انتظارت را
«رويای عشقات را، در اين گودال ِ تاريک، آفتاب ِ واقعيت کن!»
وآن دَم که چشماناش، در آن خاموش، بر چشمان ِ من لغزيد
در قعر ِ ترديد اينچنين با خويشتن گفتم:
«ــ آيا نگاهاش پاسخ ِ پُرآفتاب ِ خواهش ِ تاريک ِ قلب ِ يأسبارم نيست؟
«آيا نگاه ِ او همان موسيقيگرمي که من احساس ِ آن را در هزاران خواهش ِ
پُردرد دارم، نيست؟
«نه!
«من نقش ِ خام ِ آرزوهای نهان را در نگاهام ميدهم تصوير!»
آنگاه نوميد، از فروترجای قلب ِ ياءسبار ِ خويش کردم بانگ باز از دور:
«ــ اي پيدای دور از چشم!...»
او، لب ز لب بگشود و چيزي گفت پاسخ را
اما صدايش با صدای عشقهای دور ِ از کف رفته ميمانست...
لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش، از تاروپود ِ محو ِ مه پوشيد پيراهن.
گويا به رويای بخارآلود و گنگ ِ شامگاهي دور او را ديده بودم من...
2
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:42  توسط مسلم
|
ببار ای بارون ببار... به یاد عاشقای این دیار...

آسمان که جاری شد،
سبز شدی.
از دشت تا رود.فرصت روييدن، تا درو.
حالا از...
سهم من: يک بغل تو!
□ □ □
بغل بغل تو ... درست پشت زمان ...
و سهم من... رویای یک بغل پر از تو و بودنت... بودنت و جریان روینده ی تو... و من با داس، روبرویت!
شايد... شايد هم نه... اما دليل جاری شدن آسمان، دل خوشی اش به سبز
شدنت بوده... مثل دليل جريان من - با اميد، - در نوشته هايم... يک
درو، يک... يک درو، دو... يک درو، سه... سهم من فروختنی نیست!
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:47  توسط مسلم
اي تو هواي هر نفس...

فال من
کریهترین موجود روی زمین را به زیبایش میدهم سوگند
که تو را به خدایت بخر فقط یک فال از من
مادری را به جان فرزندش که گرسنه ام
از دنیا فقط می خواهم یک تکه نان و بس
نگاهی خریدار و سمج
مردکی می خرد همه فال ها را یکجا به همراه صاحب فال و تن
چه معامله ای گندیده ایست !
بوی تلخ مرد ! درد من !
صدای سخته شکست من !
صبح باز هم با صدای بلند و چشمان پر شک
داد می زنم : فال می فروشم فال !
حراج کرده ام تن
2
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:7  توسط مسلم
شب حوصله می سوزد وقتی که تو درخوابی...
پیامبر فریاد زد «اگر میتوانید، دینی بیاورید که چنین در آن شادی باشد!»...
مردم
در حالیکه همدیگر را نگاه میکردند از قلّه پایین آمدند و پراکنده شدند.
هیچکس برداشت کاملی از شادی برای ارائه به دیگران نداشت. حتی
ریشسفیدهای قوم، حتی پیامبر.
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط مسلم
|
من زتو دوری نتوانم ديگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم ديگر
قانون تمدن را میسازد.
تمدن گند میزند به قانون.
قانون گریهاش میگیرد. عُرف ساخته میشود.
و فرهنگ.
و یه عالمه از آن چیزهایی که بامزهگیشان در واژه بودنشان است.
و من دلـم برایـت تنگ میشود.
برای وقتیکه واژههای اختراع شده، در یک هنجار جا میشدند؛
و تو میفهمیدی
و از خندهات، میخندیدم.
□
جولی، خوابیدهای؟
جولی، گرم نیست؟
جولی، فرار برای بردههاست، مگر نه؟
جولی، من و تو که برده نیستیم! هستیم؟ صرفاً عادت داریم بدویم.
جولی، مگر نه؟
جولی، ...
جولی، خوابیدهای؟
جولی سردمه...
2
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:18  توسط مسلم
شب از جایی شروع میشه که تو چشمات رو می بندی...

جولی ،خوابیدهای و من،خوابیدهای و من دارم سرازیر میشوم؛
تاریک، عمیق، ساکت.
تمام شب را بیدار میمانم؛که مبادا توی خواب گم بشوی.بیدار میمانم.
**
خوابیده ام ...
دستم را بالا گرفته ام
چشم هایم را می بندم
حس می کنم دستت را گرفته ام
حس می کنم انگشتانت کاملآ در محاصره انگشتانم هستند
و برای حرکت نیاز به اجازه من داری
و برای همین احساس قدرت می کنم
!حس می کنم مالک تمام دنیا شده ام،
تسخیر دستانت همیشه برایم یک رویا بوده است!
اما به سادگی لو می روم.
من پنج انگشت دارم، و تو هم پنج انگشت...
ولی بین انگشتانم جا برای چهار انگشت هست
و نه بیشتر!
پی نوشت:
من همیشه آرزوی تسخیر فقط یک دستت رو می دیدم. چون برای گرفتن دو دست
لزومآ باید یا رودرروت وایسی یا پشتت... اما با گرفتن یک دست می تونم سرم رو
روی شونه ات بذارم...
2
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:46  توسط مسلم
وزن بودن را احساس کنیم...
میخوابم.
حداقلش اینه که دفعهی بعدی که بیدار شم، ... هممم... حداقلش اینه کهشاید دفعهی بعدی اصلاً بیدار نشم.میخوابم...□ □ □دو هزار سال و اندی و یک ماه میگذرهو من همچنان سعی میکنم برات لالایی بخونم،تا یه شب آروم بخوابی...اما همهش، وسطش، تا یادم میره کِی شیکم گرگه سفره شد،کلاغه با مادربزرگه عروسی میکنه وتو از خنده بیدار میشی و خواب از سرت میپره؛من از خنده بیدار میشم و همینشم یادم میره...□ □ □- بارون هم سفارش داده بودین؟- نه. فقط آب پرتغال.- اگه چشمای تماشاچیا اذیتتون میکنه، میخواین بگم پرده رو بیارن پایین؟- نه ممنون.- اما فکر کنم بهتر باشه که بگم؛ میدونین، آخه خودمم خسته شدم.- هر جور میلتونه.- و شما میخوابین؟- اگه خوابم بیاد.- و الآن خوابتون مییاد؟- نه ولی باید 7 بیدار شم!، خوابیدن زیر بارونم یه کم سخته.- سخت تر از نشستن پشت پنجره و زل زدن به بارون؟- سخت تر از نشستن پشت پنجره و زل زدن به بارون.
2
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:39  توسط مسلم
|